سرگردون توی خیابون میچرخید و دنبال کسی میگشت که کمکاش ک
سرگردون توی خیابون میچرخید و دنبال کسی میگشت که کمکاش کنه.
اون مردی که الان یک ساعتی هست که دنبال سرش راه افتاده داره ، بهش نزدیک تر میشه گاهی بهش دست میزنه!
فیلیکس به دلیل استایل فمینی که داشت معمولا توسط پدر خوانده اش ، برادرهاش و مردم توی کوچه های خلوت یا شب های تاریک لمس میشد!
فیلیکس از این بابت از خودش بیزار بود...
میدوید و دنبال راه فرار بود،
کاش یکی به دادش برسه!
یک مرد رو میدید که داشت کلید خونش رو میچرخوند تا وارد خونش بشه...شاید راه نجاتش رو پیدا کرده بود.
غافل از اینکه اون مرد هوانگ هیونجین رئیس پلیس شهره سئوله !
هوانگ در رو باز کرد که فیلیکس از پشت هولش داد و وارد خونه شد،
هوانگ پسرک رو چرخوند و به دیوار چفتش کرد.
-تکون نخور !
+کمکام کنید آقا یکی توی خیابون افتاده دنبالم !!!
صدای فیلیکس میلرزید و منتظر یه تلنگر کوچیک بود تا چشم های شیشهایش از اشک پر بشه ؛ فیلیکس خیلی ترسیده بود .
هوانگ نگاهی به لباس های فیلیکس کرد و اون رو آزاد کرد .
-کی ؟
+اگه در رو باز کنید میتونید ببینیدش...
مرد در رو باز کرد و با عوضی که کنار خونش منتظر به دیوار تکیه کرده بود مواجه شد .
مرد غریبه یقه ی هیونجین رو گرفت ولی هیونجین زودتر دست به کار شد و تفنگ ساچمه ایش رو به سمت مرد نشونه رفت.
-حق حرکت نداری ! همینه؟
نگاهی به فیلیکس انداخت و و فیلیکس ترسیده از تفنگ سری تکون داد.
-گیر بد آدمی افتادی خوشگله توی بازداشت گاه میبینمت!
مرد غریبه به خنده افتاد ،
#دیوونه شدی؟؟؟!!!!
هوانگ هیونجین ، رئیس پلیس سئول و شما ؟
کارت شناسایی اش رو به صورت مرد غریبه فشرد .
فیلیکس که از ترس گوشه ایی جمع شده بود و میلرزید به خودش قول داد دیگه هیچوقت ، اینجوری لباس نپوشه شاید واقعا تقصیر این لباسا بود !
-عسلی کوچولو همینجا میمونی تا این حرومزاده رو تحویل بدم ؟
فیلیکس ترسیده سری تکون داد و قرار بود منتظر بمونه.
''چهل دقیقه بعد''
در خونه ی افسر هوانگ باز شد و فیلیکس که ترسیده گوشه ایی کز کرده بود و خوابیده بود رو دید
-بیچاره...
برآید استایل بلندش کرد و پسر مو طلایی را روی تخت نرم و گرم خودش گذاشت ، پتو رو روش کشید و خودش تا صبح روی کاناپه خوابید...
فیلیکس خجالت زده از تخت بلند شد و سر و وضعش رو درست کرد و سعی کرد تشکر کنه و از خونه بیرون بره ولی هیونجین براش یه صبحونه ی خوشمزه درست کرده بود!
+آ_اقا...ممنون بابت دیشب ...
کمک میخواست ؛ خیلی بیشتر کمک میخواست ، اما فکر میکرد اکه بگه خودخواه به نظر میرسه.
جرئت خودش رو جمع کرد تا بگه ، حتی دهنش هم باز کرد اما دهنش بسته شد.
چی میگفت ؟ میگفت ناپدری اش اذیتش میکنه ؟ یا برادر هاش بهش دست میزنن؟
درست نبود که این رو به یک غریبه بگه!
هیونجین با چشمای های تیزش متوجه باز و بسته شدن دهن فیلیکس شده بود.
+ممنونم بابت غذا آقای...؟
-هیونجین ... هوانگ هیونجین رئیس پلیس سئول .
+ممنونم آقای هوانگ .
-نمیخوای بگی ؟
+چ_چی ؟
-چیزی که چند دقیقه پیش توی جنگ با خودت بودی که بهم بگیش...
+من ازتون کمک میخوام آقای هوانگ .
#سناریو #هیونلیکس
#scenario ֪ #hyunlix ֪ #Saniela
اون مردی که الان یک ساعتی هست که دنبال سرش راه افتاده داره ، بهش نزدیک تر میشه گاهی بهش دست میزنه!
فیلیکس به دلیل استایل فمینی که داشت معمولا توسط پدر خوانده اش ، برادرهاش و مردم توی کوچه های خلوت یا شب های تاریک لمس میشد!
فیلیکس از این بابت از خودش بیزار بود...
میدوید و دنبال راه فرار بود،
کاش یکی به دادش برسه!
یک مرد رو میدید که داشت کلید خونش رو میچرخوند تا وارد خونش بشه...شاید راه نجاتش رو پیدا کرده بود.
غافل از اینکه اون مرد هوانگ هیونجین رئیس پلیس شهره سئوله !
هوانگ در رو باز کرد که فیلیکس از پشت هولش داد و وارد خونه شد،
هوانگ پسرک رو چرخوند و به دیوار چفتش کرد.
-تکون نخور !
+کمکام کنید آقا یکی توی خیابون افتاده دنبالم !!!
صدای فیلیکس میلرزید و منتظر یه تلنگر کوچیک بود تا چشم های شیشهایش از اشک پر بشه ؛ فیلیکس خیلی ترسیده بود .
هوانگ نگاهی به لباس های فیلیکس کرد و اون رو آزاد کرد .
-کی ؟
+اگه در رو باز کنید میتونید ببینیدش...
مرد در رو باز کرد و با عوضی که کنار خونش منتظر به دیوار تکیه کرده بود مواجه شد .
مرد غریبه یقه ی هیونجین رو گرفت ولی هیونجین زودتر دست به کار شد و تفنگ ساچمه ایش رو به سمت مرد نشونه رفت.
-حق حرکت نداری ! همینه؟
نگاهی به فیلیکس انداخت و و فیلیکس ترسیده از تفنگ سری تکون داد.
-گیر بد آدمی افتادی خوشگله توی بازداشت گاه میبینمت!
مرد غریبه به خنده افتاد ،
#دیوونه شدی؟؟؟!!!!
هوانگ هیونجین ، رئیس پلیس سئول و شما ؟
کارت شناسایی اش رو به صورت مرد غریبه فشرد .
فیلیکس که از ترس گوشه ایی جمع شده بود و میلرزید به خودش قول داد دیگه هیچوقت ، اینجوری لباس نپوشه شاید واقعا تقصیر این لباسا بود !
-عسلی کوچولو همینجا میمونی تا این حرومزاده رو تحویل بدم ؟
فیلیکس ترسیده سری تکون داد و قرار بود منتظر بمونه.
''چهل دقیقه بعد''
در خونه ی افسر هوانگ باز شد و فیلیکس که ترسیده گوشه ایی کز کرده بود و خوابیده بود رو دید
-بیچاره...
برآید استایل بلندش کرد و پسر مو طلایی را روی تخت نرم و گرم خودش گذاشت ، پتو رو روش کشید و خودش تا صبح روی کاناپه خوابید...
فیلیکس خجالت زده از تخت بلند شد و سر و وضعش رو درست کرد و سعی کرد تشکر کنه و از خونه بیرون بره ولی هیونجین براش یه صبحونه ی خوشمزه درست کرده بود!
+آ_اقا...ممنون بابت دیشب ...
کمک میخواست ؛ خیلی بیشتر کمک میخواست ، اما فکر میکرد اکه بگه خودخواه به نظر میرسه.
جرئت خودش رو جمع کرد تا بگه ، حتی دهنش هم باز کرد اما دهنش بسته شد.
چی میگفت ؟ میگفت ناپدری اش اذیتش میکنه ؟ یا برادر هاش بهش دست میزنن؟
درست نبود که این رو به یک غریبه بگه!
هیونجین با چشمای های تیزش متوجه باز و بسته شدن دهن فیلیکس شده بود.
+ممنونم بابت غذا آقای...؟
-هیونجین ... هوانگ هیونجین رئیس پلیس سئول .
+ممنونم آقای هوانگ .
-نمیخوای بگی ؟
+چ_چی ؟
-چیزی که چند دقیقه پیش توی جنگ با خودت بودی که بهم بگیش...
+من ازتون کمک میخوام آقای هوانگ .
#سناریو #هیونلیکس
#scenario ֪ #hyunlix ֪ #Saniela
- ۱.۴k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط