{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خو بریم ادامه

خو بریم ادامه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دازای؛(اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی.....)
ویو چویا
د:(فکر نمیکن اون داره دنبالت میگرده؟ اون فردی که من ازش میشناسم تا الان احتمالا نصف شهر و گشته. میخوای اینجا بمونی هنوز؟ یا میخوای .....)
یهو صدای اسمس گوشی توجهشونو جلب کرد.
باز هم دازای بود.
((کجایی؟لطفا فقط یه کلمه بگو جات امنه)
د:فقط بهش بگو که اینجایی ،همین.
چویا گوشی رو برمی‌داره و با کمی استرس جواب داد:من جام خوبه.
سه ثانیه بعد:دام میام
ویو دازای که عینوهو چی میره سمت خونه دوستت چویا:
خوب دازای قصه ی ما با سرعت ببر دو سر میدوعه🥀.
بارون دوباره شروع شد(🗿)
دازای به خودش و هزار بار لعنت فرستاد و زیر لب گفت :(فقط بزار فقط ببینمت هرچی بگی هرچی بخوای، فقط پیشم باش......)(چصی چصی چصی)
کم‌کم به اپارتمون دوست چویا اینا رسید.
دستشو بلند کرد و زنگ واحد شونو زد.
یه بار ، دوبار ، سه بار.........
ویو پیش چویا و دوستش.
دازای چندبار زنگ زده بود، ولی هیچ به هیچ.
دازای انگشتای بی قرارشو عقب. جلو میکنه و زنگ و میزنه.
همون لحظه ای که دازای دیگه نا امید شدی صدای چرخیدن در اومد آهسته باز شد.
اون چویا بود .با موهای کمی شلخته و درهم ،چشم هاش پف کرده بودش، و لباس دوستشو پوشیده بود .
نگاهشون بهم گره میخوره ولی هیچی نمیگن
تا اینکه دازای یه قدم میا. جلو و میگه :(چویا....خیلی ترسوندیم).
چویا سرشو میندازه پایین و میگه:(خوب جواب پیامامو ندادی منم فکر کردم تو دیگه من و نم.....)
دازای که از حرف چویا خیلی میشکنه چویا رو تو بغلش میگیره و موهای هویجیشو بوس میکنه.
و بعدش دوست چویا برف شاده میکوبونه تو صورت این دوتا و از خونه بیرونشون میکنه این دوتا هم رفتن پس کارشون و به خوبی زندگیشونو میکنن💁‍♀️😃
#سناریو
#بانگو
#سوکوکو
دیدگاه ها (۴)

مهمه!دوستان بنده ممکنه از ویسگون برم:)البته حتمی نیستش.و این...

سناریو غمگین شین سوکوکو(آتسوشی و آکوتاگاوا)من تو عمرم سناریو...

سناریو_____________________________________هیچ پیامی از طرف ...

________________بیا پایین تر.....................تویی که میا...

Soukoku

پارت هفت______________________ویو چویا ما که از هم متنفریم. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط