سناریو غمگین شین سوکوکوآتسوشی و آکوتاگاوا
سناریو غمگین شین سوکوکو(آتسوشی و آکوتاگاوا)
من تو عمرم سناریو غمگین نه نوشتم نه خوندم پس ممکنه بد بشه(TДT )
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
روزی روزگاری اتسو دوباره رفته بود ماموریت.
درحال برگشت از ماموریت بود که تو راه دازای و دید دازای هم بهش گفت که رئیس گفته که باید یه ماموریت با یکی از افراد مافیا انجام بده.
!Σ( ̄□ ̄;)
اون فرد کسی نبود جز اکو. چیزه آنچنان جدی ای نبود که درخواست فوکوزاوا رو قبول کنه. و بعله اون دوتا رفتن ماموریت هنوز چیز عجیبی پیدا نکردن ولی اتسوشی حس عجیبی داشت انگاری قرار اتفاقی بیوفته ، یا شاید چیزی درست نیستش.
اتسو:آکوتاگاوا حس میکنم یچیزی درست نیست
اکو:آره اونم اینه که تو با من ماموریت انجام میدی
اتسوشی چیزی نگفت و ساکت موند ولی بازم ته دلش حس عجیبی داشت انگاری که یچیزی یا یه کسی بد نگاهش میکنه.
اتسو هم جدی نگرفت و راهشو ادامه داد.
گشتن و گشتن ولی هیچی پیدا نکردن.
تا اینکه اتفاقی که هیچکدومشون انتظارشو نداشتن افتاد.
دشمن از بالای سقف بهشون حمله کردن.
چیزه خاصی نبود باهاشون جنگیدن.
موقعی که فک کردن همشونو کشتن، یکیشون از پشت به قلب اتسو چاقو زد،چاقو ی عادی نبود سمی بود.(اینا چه چرتو پرتایی دارم مینوسم....)
اکو با راشومون طرفو پرت کرد و کشتش.
اکو رفت پیش اتسو که رو زمین افتاده بود، ولی انگار کار از کار گذشته بود ، خون زیادی از دست داده بود.
اکو:احمق خان چرا هواستو جمع نکردی*داد
اتسو فقط داشت سرفه میکرد و هیچی نمیتونست بگه.....(ریدم به روم نیارید)
اکو اتسو رو گرفت و سریع به نزدیک ترین بیمارستانی که میتونست پیدا کنه میبرد.
اکو تو راه همش دعا میکرد که اتسو چیزیش نشده باشه.
زیر لبی:تاقت بیار جینکو.....
تو بیمارستان اتسو رو که معاینه کردن ولی کار از کار گذشته بود.....
اتسو تموم کرده بود(عرررررررررررررر)
اکو بعد اون اتفاق دیگه آدم سابق نشد.
سرد تر از همیشه ، ساکت تر از همیشه.
شکسته تر از قبل........
عشقی که اعتراف نشده بود بود و زیر خاک بود کلا از بیت رفت ، همه چیز ازبین رفته بود...
----------------------------------------------------------
والا این سم شد تا غمگین(*T^T)
حالا خلاصه قدر عزیزانتونو بدونید خاک بگیره دیگه پس نمیده🤧🗿💔
#سناریو
من تو عمرم سناریو غمگین نه نوشتم نه خوندم پس ممکنه بد بشه(TДT )
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
روزی روزگاری اتسو دوباره رفته بود ماموریت.
درحال برگشت از ماموریت بود که تو راه دازای و دید دازای هم بهش گفت که رئیس گفته که باید یه ماموریت با یکی از افراد مافیا انجام بده.
!Σ( ̄□ ̄;)
اون فرد کسی نبود جز اکو. چیزه آنچنان جدی ای نبود که درخواست فوکوزاوا رو قبول کنه. و بعله اون دوتا رفتن ماموریت هنوز چیز عجیبی پیدا نکردن ولی اتسوشی حس عجیبی داشت انگاری قرار اتفاقی بیوفته ، یا شاید چیزی درست نیستش.
اتسو:آکوتاگاوا حس میکنم یچیزی درست نیست
اکو:آره اونم اینه که تو با من ماموریت انجام میدی
اتسوشی چیزی نگفت و ساکت موند ولی بازم ته دلش حس عجیبی داشت انگاری که یچیزی یا یه کسی بد نگاهش میکنه.
اتسو هم جدی نگرفت و راهشو ادامه داد.
گشتن و گشتن ولی هیچی پیدا نکردن.
تا اینکه اتفاقی که هیچکدومشون انتظارشو نداشتن افتاد.
دشمن از بالای سقف بهشون حمله کردن.
چیزه خاصی نبود باهاشون جنگیدن.
موقعی که فک کردن همشونو کشتن، یکیشون از پشت به قلب اتسو چاقو زد،چاقو ی عادی نبود سمی بود.(اینا چه چرتو پرتایی دارم مینوسم....)
اکو با راشومون طرفو پرت کرد و کشتش.
اکو رفت پیش اتسو که رو زمین افتاده بود، ولی انگار کار از کار گذشته بود ، خون زیادی از دست داده بود.
اکو:احمق خان چرا هواستو جمع نکردی*داد
اتسو فقط داشت سرفه میکرد و هیچی نمیتونست بگه.....(ریدم به روم نیارید)
اکو اتسو رو گرفت و سریع به نزدیک ترین بیمارستانی که میتونست پیدا کنه میبرد.
اکو تو راه همش دعا میکرد که اتسو چیزیش نشده باشه.
زیر لبی:تاقت بیار جینکو.....
تو بیمارستان اتسو رو که معاینه کردن ولی کار از کار گذشته بود.....
اتسو تموم کرده بود(عرررررررررررررر)
اکو بعد اون اتفاق دیگه آدم سابق نشد.
سرد تر از همیشه ، ساکت تر از همیشه.
شکسته تر از قبل........
عشقی که اعتراف نشده بود بود و زیر خاک بود کلا از بیت رفت ، همه چیز ازبین رفته بود...
----------------------------------------------------------
والا این سم شد تا غمگین(*T^T)
حالا خلاصه قدر عزیزانتونو بدونید خاک بگیره دیگه پس نمیده🤧🗿💔
#سناریو
- ۵۶۵
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط