{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

حقیقت اینه که به مرور زمان دارم لالتر میشم

_حقیقت اینه که به مرور زمان دارم لال‌تر می‌شم.
خیلی سعی می‌کنم بنویسم، ولی از چی بنویسم؟
از امید؟ از روزهای بهتر؟
نمی‌دونم.. من تا اینجا فقط به امید زنده بو‌دم.
راستش حتی می‌ترسم به چنین موضوعاتی در درونم فکر کنم، چون می‌ترسم در آخر با سیاهی و ناامیدی روبه‌رو بشم.
دقیق نمی‌دونم حالم چطوره،
به نظر خشمگین اما آرومم.
و اگه آرومم به لطفِ بی‌دلیل سیاه‌کردنِ دفترم بوده!
اما مدت‌هاست که، نه حوصله و نه جرأت دارم که، یادداشت‌هایی که بلافاصله بعد از نوشتن‌، و حتی نوشته‌هایی که در گذشته نوشتم رو هم بخونم.
در عوض فقط تعداد صفحات رو می‌شمرم و بعد به خودم میام و میبینم که قبلاً یک صفحه رو به زور پر و سیاه می‌کردم، اما حالا میبینم صفحات نوشته شده در یک روز و در یک لحظه، رسیده به بالای پنج صفحه که اون هم حتما به دلیل خستگیِ دست و ذهن تموم شده.
نمی‌دونم شماها ما رو به چه حال و روزی انداختید که حتی ما داریم برای زنده دووم آوردن خودمون و حال خوبمون هر طور شده می‌جنگیم و با هر چیزی، دیگه خوشحال نمی‌شیم!
حقیقت اینه در درونم از کسی نه کینه‌ای دارم و نه نفرتی، اما می‌خوام نسبت به شماها کینه و نفرت بورزم..
فرقی نمی‌کنه ما در چه سن و سالی هستیم، چون همگی ما قربانی شدیم و داریم به مرور زمان بیشتر نابود می‌شیم.
اگه روزی روزگاری به لحظه‌های روشن امیدوار نبودم(که انگار هنوز هم بهش باور دارم و نورش توی وجودم، هنوز هم روشنه) قطعا به امید کارما، زنده خواهم بود..
گرچه مطمئن نیستم اما امیدوارم تا اون موقع، از ما یک مشت مرده‌ی متحرک یا صرفاً یک زنده‌ی ناامید باقی نمونده باشه، که فقط کارشون شده باشه دوختن و ساختنِ، کینه و نفرت..
امیدوارم بتونیم خوشحال باشیم و خوشحالی کنیم.
از گفتنش خجالت میکشم، اما بزار باز هم باور داشته باشم و دوباره بگم که:
به امید لحظات بهتر:))

پ‌ن: تیکه‌های کتاب متعلق به کتاب "زوال بشری"!
_۱۴۰۵/۲/۲۴
_چهاردهم می ۲۰۲۶
دیدگاه ها (۱۲)

وصیت کرده‌ام بعد از مرگم؛ همراه من،دو فنجان چای هم دفن کنند!...

_به یاد دارم حدود دوسال پیش، من فقط یک فرد ایرانی بودم که ای...

پارت ۱۱دوماه بعد-میگم عزیزم میای بچه دار شیم؟+ببین عزیزم من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط