رویایمن
#رویای_من
❤️قرمز ابی پارت 1💙
از زبان راوی
لان جان و ووشیان دو سال بود همدیگه رو ندیدن و خیلی دلشون برای همدیگه تنگ شده بود و لان جان یک روز تصمیم گرفت به شکار شبانه بره
از زبان لان جان
من امروز تصمیم گرفتم به شکار شبانه برم اما دلم هنوز پیش ویینگه الون داره چیکار میکنه😔
تو جنگل بودم که یه صدا هایی اومد
لان جان: کی اون جاست
بعد یک دفع یک پسر که قدش از من کوتاه تر بود و لباس هاش سیاه بود با دیدن اون پسر چشمام گرد شد باورم نمیشد اون.....
از زبان ووشیان
من داشتم تو جنگل قدم میزدم و بعد یه تیکه چوب زیر پام له شد و یه صدا اومد
صدا خیلی برام اشنا بود
اون صدا: کی اونجاست
مغذ ووشیان: اوه گند زدم
بعد رفتم جلو و با دیدن اون پسر اشک تو چشام جمع شد
از زبان لان جان
لان جان: و.. وی.. ویی.. ویینگ
ووشیان: لان.. لان جان
یهو پرید روم و افتادم رو زمین و بغلم کردو زد زیر گریه منم بغض تو گلوم گیر کرده بود الون ویینگ پیشمه
از زیان ووشیان
نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم انگار سالهاست گریه نکردم لان جان رو واقعا دوست دارم تا اخر زندگیم باهاش باشم
بعد دیدم بدنم داره بیحس میشه و بعد چشام سیاهی رفت
از زبان لان جان
داشتم با زور و بلا جلوی اشکامو میگرفتم گذاشتم خودشو خالی کنه نیم ساعت گریه کرد و بعد دیگه تکون نخورد و متوجه شدم بی هوشه
لان جان: ویینگ.. ویینگ.. ویینگ پاشو
بعد از اینکه بی هوش شد داشت قلبم تیکه تیکه میشد(اخی لان جان چقدر دوسش داری اها راستی تو اینجا هنوز اعتراف نکردن بهم که همدیگرو دوست دارن)
و بعد.....
پایان پارت اول❤💙
@woshian
❤️قرمز ابی پارت 1💙
از زبان راوی
لان جان و ووشیان دو سال بود همدیگه رو ندیدن و خیلی دلشون برای همدیگه تنگ شده بود و لان جان یک روز تصمیم گرفت به شکار شبانه بره
از زبان لان جان
من امروز تصمیم گرفتم به شکار شبانه برم اما دلم هنوز پیش ویینگه الون داره چیکار میکنه😔
تو جنگل بودم که یه صدا هایی اومد
لان جان: کی اون جاست
بعد یک دفع یک پسر که قدش از من کوتاه تر بود و لباس هاش سیاه بود با دیدن اون پسر چشمام گرد شد باورم نمیشد اون.....
از زبان ووشیان
من داشتم تو جنگل قدم میزدم و بعد یه تیکه چوب زیر پام له شد و یه صدا اومد
صدا خیلی برام اشنا بود
اون صدا: کی اونجاست
مغذ ووشیان: اوه گند زدم
بعد رفتم جلو و با دیدن اون پسر اشک تو چشام جمع شد
از زبان لان جان
لان جان: و.. وی.. ویی.. ویینگ
ووشیان: لان.. لان جان
یهو پرید روم و افتادم رو زمین و بغلم کردو زد زیر گریه منم بغض تو گلوم گیر کرده بود الون ویینگ پیشمه
از زیان ووشیان
نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم انگار سالهاست گریه نکردم لان جان رو واقعا دوست دارم تا اخر زندگیم باهاش باشم
بعد دیدم بدنم داره بیحس میشه و بعد چشام سیاهی رفت
از زبان لان جان
داشتم با زور و بلا جلوی اشکامو میگرفتم گذاشتم خودشو خالی کنه نیم ساعت گریه کرد و بعد دیگه تکون نخورد و متوجه شدم بی هوشه
لان جان: ویینگ.. ویینگ.. ویینگ پاشو
بعد از اینکه بی هوش شد داشت قلبم تیکه تیکه میشد(اخی لان جان چقدر دوسش داری اها راستی تو اینجا هنوز اعتراف نکردن بهم که همدیگرو دوست دارن)
و بعد.....
پایان پارت اول❤💙
@woshian
- ۹۱۹
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط