من آنقدر زیاد رویا بافتهام و کمتر زیستهام

من آنقدر زیاد رویا بافته‌ام و کمتر زیسته‌ام،
که گاهی سه‌ساله‌ام. اما روز بعد اگر خوابی که دیده‌ام محزون باشد سیصدساله‌ام؛
تو اینطور نیستی؟
در لحظاتی به نظرت نمی‌رسد که در آستانه‌ی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرن را روی دوش خود حس نمی‌کنی؟

[ گوستاو فلوبر ]
دیدگاه ها (۱۱)

رمز نو شدن را باید بلد بود وگرنه بهار فصلی تکراریست

اما مه بود و بوی چوبِ سوختهو خاکِ خیس و باران و تنهایی.طبیعی...

‏آدم بایستی در این هستیِ بی‌پایان، جایی، آغوشی برای خویش داش...

یا امیر المومنین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط