سناریوبلولاک پارت ۲
سناریوبلولاک پارت ۲
صبح شد دوباره همان سروصدا باچیرا رفتن صبحانه بخورن ایساگی باز همان دختر زیبا مو لیمویی را دید ایساگی رفت جلو میزش نشست چون رتبه ات پایین بود صبحانش زیادی خوشمزه نبود و فقط کلم بود و ات داشت با کلم بازی میکرد و به دلش نمیامد بخورتش
ایساگی:عامم.. چیز میخوای صبحانه هامونو باهم عوض کنیم من عاشق کلمم شاید باور کردنش سخت باشه
ات قبول کرد ولی فهمید که ایساگی از قصد اینکارو کرد صبحانه رو خوردن ات تشکر کرد و رفت زمین بازی
باچیرا:بچه هااااا میاید بازی جرعت حقیقت کنیم
ایساگی:مشکلی نداره باش
ات:باشه
بچه ها:باشه
بطری چرخاندن به باچیرا ات افتاد
باچیرا:جرعت یا حقیقت
ات:حقیقت
باچیرا:از کدوم از پسرا جمع خوشت میاد
همجا ساکت شد ایساگی ضربان قلبش رفت بالا باچیرا بچه ها بلولاک با کنجکاوی اتم با اعتماد به نفس کامل گفت ایساگی و ایساگی کاملا سرخ شدو خجالت کشید
باچیرا:واووو ایساگی عشقت اونم بهت علاقه داره
ایساگی:دهنتو گل بگیر باچیرا
بازی تمام شد همه رفتن فقط ات و ایساگی ماندن ات رفت وسطا راه رو بود که ایساگی دوید و دست ات را گرفت
ات:چیزی شده
ایساگی با سرخ شدن گفت میخواستم بهت یچیزی بگم
ات:چی چرا قرمز شدی حالت خوبه تب داری
ایساگی:ممم...ن..من..بهت علاقه دارم
همجا ساکت شد ات ضربانش رفت بالا و خوشحال شد و کمی سرخ
ات:فکر کنم منم ازت خوشم میاد
ایساگی جلو رفت و نزدیک سر ات شد و بوسه ای چید و ات همراهیش کرد نفس ها گرمشون بهم برخورد میکرد و همجا ساکت و اروم ایساگی بوسه رو متوقف کرد
ایساگی:بسه دیگه برو بخواب صبح زود بیدار بشی
ات:چشم اقایییی《شوخی کردم گفت باش》
و هردو رفتن و ان راه پله ساکت و تاریک بود
خدایی حال کردین
صبح شد دوباره همان سروصدا باچیرا رفتن صبحانه بخورن ایساگی باز همان دختر زیبا مو لیمویی را دید ایساگی رفت جلو میزش نشست چون رتبه ات پایین بود صبحانش زیادی خوشمزه نبود و فقط کلم بود و ات داشت با کلم بازی میکرد و به دلش نمیامد بخورتش
ایساگی:عامم.. چیز میخوای صبحانه هامونو باهم عوض کنیم من عاشق کلمم شاید باور کردنش سخت باشه
ات قبول کرد ولی فهمید که ایساگی از قصد اینکارو کرد صبحانه رو خوردن ات تشکر کرد و رفت زمین بازی
باچیرا:بچه هااااا میاید بازی جرعت حقیقت کنیم
ایساگی:مشکلی نداره باش
ات:باشه
بچه ها:باشه
بطری چرخاندن به باچیرا ات افتاد
باچیرا:جرعت یا حقیقت
ات:حقیقت
باچیرا:از کدوم از پسرا جمع خوشت میاد
همجا ساکت شد ایساگی ضربان قلبش رفت بالا باچیرا بچه ها بلولاک با کنجکاوی اتم با اعتماد به نفس کامل گفت ایساگی و ایساگی کاملا سرخ شدو خجالت کشید
باچیرا:واووو ایساگی عشقت اونم بهت علاقه داره
ایساگی:دهنتو گل بگیر باچیرا
بازی تمام شد همه رفتن فقط ات و ایساگی ماندن ات رفت وسطا راه رو بود که ایساگی دوید و دست ات را گرفت
ات:چیزی شده
ایساگی با سرخ شدن گفت میخواستم بهت یچیزی بگم
ات:چی چرا قرمز شدی حالت خوبه تب داری
ایساگی:ممم...ن..من..بهت علاقه دارم
همجا ساکت شد ات ضربانش رفت بالا و خوشحال شد و کمی سرخ
ات:فکر کنم منم ازت خوشم میاد
ایساگی جلو رفت و نزدیک سر ات شد و بوسه ای چید و ات همراهیش کرد نفس ها گرمشون بهم برخورد میکرد و همجا ساکت و اروم ایساگی بوسه رو متوقف کرد
ایساگی:بسه دیگه برو بخواب صبح زود بیدار بشی
ات:چشم اقایییی《شوخی کردم گفت باش》
و هردو رفتن و ان راه پله ساکت و تاریک بود
خدایی حال کردین
- ۲۷۷
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط