فیک تهکوک Love war پارت
فیک تهکوک. (Love × war) پارت⁶
کوک ویو
((دوباره نشستم و استاد شروع به درس دادن کرد.))
*یک ساعت و نیم بعد*
((دیگه واقعا داشتم روانی میشدم. آ آ آ آههههههه
اخه من برای چی × رو پیدا کنم ؟ خودش بلد نیست خودش رو پیدا کنه ؟ جیمین شیییییی. کجایی هیونگ عزیزم من --.))
*زنگ خورد*
((این یه خوابه))
کوک: بالاخره😭
((وسایل رو جمع کردم. به سمت سالن غذا خوری دویدم. بعد از اینکه ناهار رو گرفتم ، دنبال جیمین هیونگ گشتم. موهای زردش رو بین همه ی قهوهای ها پیدا کردم.سمتش رفتم اما کنارش یه پسری رو دیدم که کنارش نشسته. اما هیونگی کنارش معذب بود. از قیافه پسره معلوم بود داره جیمین رو اذیت می کنه. دستش رو گذاشته بود رو رون جیمین هیونگ. سمتشون رفتم.))
کوک: ببخشید ولی فکر کنم داری هیونگ من رو اذیت می کنی.
؟؟: اوه ، واقعا ؟ نمیدونستم. *خنده کثیف*
کوک: شما ؟
؟؟: من----
*فلش بک*
جیمین ویو
((بعد از اینکه زنگ کلاس خورد از کلاس خارج شدم.
خدایا مرسی. بالاخره از شر اون نگاه راحت شدم.
حس می کردم یکی کل مدت داشت بهم زل می زد.
ولش کن ، حتما خیالاتی شدم. ناهارم رو گرفتم و یه گوشه منتظر کوک نشستم. همون لحظه تهیونگ و تیمش اومدن داخل سالن. با یکی از اعضای تیمش ارتباط چشمی برقرار کردم. همون لحظه که من رو دید یچی داخل گوش تهیونگ گفت و اومد سمتم کنارم نشست اما محلش ندادم. اما وقتی سرش رو روی شونم گزاشت خشکم زد. نفس داغش رو رو گردنم حس می کردم.))
؟؟: هی کوچولو ، یه ذره از غذای بم نمیدی ؟
((هرکاری کردم نرفت وقتی ازم فاصله گرفت خیالم راحت تر شد اما دستش هنوز روی رونم بود همون لحظه کوکی اومد.))
*پایان فلش بک*
؟؟: من از گروه تهیونگم ، مین یونگی !
کوک: با جیمین چیکار داری ؟
یونگی: هرکاری دلم بخواد ، باید از تو اجازه بگیرم جوجه...
ادامه پارت بعد
کوک ویو
((دوباره نشستم و استاد شروع به درس دادن کرد.))
*یک ساعت و نیم بعد*
((دیگه واقعا داشتم روانی میشدم. آ آ آ آههههههه
اخه من برای چی × رو پیدا کنم ؟ خودش بلد نیست خودش رو پیدا کنه ؟ جیمین شیییییی. کجایی هیونگ عزیزم من --.))
*زنگ خورد*
((این یه خوابه))
کوک: بالاخره😭
((وسایل رو جمع کردم. به سمت سالن غذا خوری دویدم. بعد از اینکه ناهار رو گرفتم ، دنبال جیمین هیونگ گشتم. موهای زردش رو بین همه ی قهوهای ها پیدا کردم.سمتش رفتم اما کنارش یه پسری رو دیدم که کنارش نشسته. اما هیونگی کنارش معذب بود. از قیافه پسره معلوم بود داره جیمین رو اذیت می کنه. دستش رو گذاشته بود رو رون جیمین هیونگ. سمتشون رفتم.))
کوک: ببخشید ولی فکر کنم داری هیونگ من رو اذیت می کنی.
؟؟: اوه ، واقعا ؟ نمیدونستم. *خنده کثیف*
کوک: شما ؟
؟؟: من----
*فلش بک*
جیمین ویو
((بعد از اینکه زنگ کلاس خورد از کلاس خارج شدم.
خدایا مرسی. بالاخره از شر اون نگاه راحت شدم.
حس می کردم یکی کل مدت داشت بهم زل می زد.
ولش کن ، حتما خیالاتی شدم. ناهارم رو گرفتم و یه گوشه منتظر کوک نشستم. همون لحظه تهیونگ و تیمش اومدن داخل سالن. با یکی از اعضای تیمش ارتباط چشمی برقرار کردم. همون لحظه که من رو دید یچی داخل گوش تهیونگ گفت و اومد سمتم کنارم نشست اما محلش ندادم. اما وقتی سرش رو روی شونم گزاشت خشکم زد. نفس داغش رو رو گردنم حس می کردم.))
؟؟: هی کوچولو ، یه ذره از غذای بم نمیدی ؟
((هرکاری کردم نرفت وقتی ازم فاصله گرفت خیالم راحت تر شد اما دستش هنوز روی رونم بود همون لحظه کوکی اومد.))
*پایان فلش بک*
؟؟: من از گروه تهیونگم ، مین یونگی !
کوک: با جیمین چیکار داری ؟
یونگی: هرکاری دلم بخواد ، باید از تو اجازه بگیرم جوجه...
ادامه پارت بعد
- ۵۷۹
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط