{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیست

گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیست
همه چیزم شده و هیچ مرا یادش نیست
 
این ستاره به همه راه نشان می داده ست
حال نوبت که رسیده ست به ما یادش نیست
 
قصه ام را همه خواندند؛ چگونه ست که او
خاطرات من ِ انگشت نما یادش نیست؟!
 
بعد ِ من چند نفر کشته، خدا می داند
آن قدر هست که دیگر همه را یادش نیست
 
او که در آینه در حیرت ِ نیم خودش است
نیمه ی دیگر خود را چه بسا یادش نیست
 
صحبت از کوچکی حادثه شد، در واقع...
داشت می گفت مهم نیست
مرا یادش نیست!
دیدگاه ها (۱)

‏تو اگر خویشِ منی ‏پیشِ منی‏ نیش چرا؟!‏میکنی قلبِ مرا عرصه ی...

❤❤❤❤❤

روزت مبارک باباجونم

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

ص ۶۵ ان شب پریسا از زندگی شخصی خودش گفت از ترسها از امیدها ا...

ص ۶۶با ازاده تماس گرفتم __باز هم این موضوع را از پریسا مخفی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط