گفتم بمان نماند او شعر مرا نخواند او

گفتم بمان نماند او شعر مرا نخواند او
دیدم مرا دوباره ؛ از چشم خود پراند او
گفتم بمان ڪه مستم درگیر یڪ شڪستم
دیدم شبانه رفت و زهرے مرا چشاند او
با رفتنش اسیرم تنها و سر به زیرم
تیر جدایی اش را بر قلب من چڪاند او
حالا دوباره یڪ مَرد در ڪنج خانه اے سرد
با اشڪ و ناله و درد ؛ در انزوا ڪشاند او
گفتم ولی صدایم درگوش عشق پژمرد
دیدم ڪه خسته و زرد عمر مرا دواند او
من در حوالی غم در کُنج غصه مُردم
وقتی ڪه آه سردے بر سینه ام نشاند او
دیدگاه ها (۵۱)

#فاطمیه#متن_را_با_احتیاط_بخوانید صداے #نفس هاے نامنظمش،سڪوت ...

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون#قسمت_سی_و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط