گفتم بمان نماند او شعر مرا نخواند او
گفتم بمان نماند او شعر مرا نخواند او
دیدم مرا دوباره ؛ از چشم خود پراند او
گفتم بمان ڪه مستم درگیر یڪ شڪستم
دیدم شبانه رفت و زهرے مرا چشاند او
با رفتنش اسیرم تنها و سر به زیرم
تیر جدایی اش را بر قلب من چڪاند او
حالا دوباره یڪ مَرد در ڪنج خانه اے سرد
با اشڪ و ناله و درد ؛ در انزوا ڪشاند او
گفتم ولی صدایم درگوش عشق پژمرد
دیدم ڪه خسته و زرد عمر مرا دواند او
من در حوالی غم در کُنج غصه مُردم
وقتی ڪه آه سردے بر سینه ام نشاند او
دیدم مرا دوباره ؛ از چشم خود پراند او
گفتم بمان ڪه مستم درگیر یڪ شڪستم
دیدم شبانه رفت و زهرے مرا چشاند او
با رفتنش اسیرم تنها و سر به زیرم
تیر جدایی اش را بر قلب من چڪاند او
حالا دوباره یڪ مَرد در ڪنج خانه اے سرد
با اشڪ و ناله و درد ؛ در انزوا ڪشاند او
گفتم ولی صدایم درگوش عشق پژمرد
دیدم ڪه خسته و زرد عمر مرا دواند او
من در حوالی غم در کُنج غصه مُردم
وقتی ڪه آه سردے بر سینه ام نشاند او
- ۱.۱k
- ۰۹ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط