Professor Riddle p13
با حس درد شدیدی چشمامو باز کردم که متوجه تاریکی اطرافم شدم امشب ماه کامل بود و پردههای این اتاق باز بودن چون اتاق تقریبا روشن بود. نگاهمو دور اتاق چرخوندم و با دیدن فردی که رو به روم،روی صندلی نشسته بود. خشکم زد. اون پوزخندی زد و لب زد:بالاخره بیدار شدی.
نشستم روی تخت که با درد باسنم صورتم جمع شد و به پهلوم تکیه دادم.
-وقتی خوابی خیلی معصومی ولی وقتی بیداری، یه سلیطهای، بنفش کوچولو. سلیطه منی.
-چرا اینجایی؟
صدام جوری گرفته بود که یه لحظه خودم صدامو نشناختم. پوزخندش عمیقتر شد و بلند شد و دستاشو تو جیب شلوارش گذاشت و جلو اومد. رو به روی من وایساد و خم شد روی صورتم: دارم نگاهت میکنم.
عقب کشیدم. انقدر که به تاج تخت چسبیدم. ولی اون فاصلهای که با درد زیاد ایجاد کرده بودمو با یه قدم بست. لعنت به پاهای بلندش.
-برات پماد زدم. ولی با یه بار خوب نمیشه. دو روز بزنش،بهتر میشی. و البته امیدوارم یاد گرفته باشی دختر خوبی برام باشی. اگه هم نه...
پوزخندش تا مغز استخونمو سوزوند و اون با صدای بمتر از معمولی لب زد:من لذت میبرم دوباره روی میزم خمت کنم و تا حد بیهوشی باعث ار*ضا شدنت بشم. ۱۶ سالته ولی خیلی جذابتر از این حرفایی، بنفشه کوچولو.
از تعریف جنسی که ازم کرده بود، معدهم بهم پیچید و حالت تهوع بهم دست داد. با توجه به تاریکی هنوز شب بود و من از ساعت ۱ بعد از ظهر تا الان هیچی نخورده بودم و چیزی برای بالا آوردن نداشتم. البته خجالت آور هم بود. هر چی باشه اون استاد من بود. استادم! نفس عمیقی کشیدم و گلومو صاف کردم.:میشه تنهام بزاری؟
صاف شد و دستاش همچنان تو جیبهاش بود. بوی مرکباتش جاشو به چوب سدر داده بود ولی بوی ضعیف ادویه هنوز هم میومد. احساس میکنم تنم بوشو گرفته.
-به خوابیدنت ادامه بده، ویولت کوچولو. فردا سر کلاسم سر حال میخوامت.
پلک زدم. تا چشمم باز شد،نبود. این دیگه چجور موجودیه؟! تلپورت شدن تو این مدرسه غیر ممکنه! با اکو شدن صداش تو ذهنم سرم گیج رفت"غیرممکنه ولی نه برای نواده سالازار اسلیترین" این یعنی باز تو ذهن منه! نگاهمو به ساعت روی عسلی دادم ۳ صبح بود. چرا پروفسور باید ۳ صبح منو نگاه میکرد؟مگه جغد شبه؟! بلند شدم و چراغ اتاقو روشن کردم و رفتم جلوی آینه. با دیدن گردنم، دهنم وا مونده بود. بیشتر بخشهای گردنم یا کبود بودن یا قرمز. باهام چیکار کرده بود؟ نیاز داشتم دوش بگیرم و لمس دستاش روی بدنمو فراموش کنم! به حموم نیاز داشتم ولی چیکار باید میکردم؟! الان اگه برم بیرون شاید یکی منو ببینه! ریسک کردم و چند ثانیه بعد در حالیکه یه کیف دستم بود از اتاقم خارج شدم. چرا باید حمومها خارج از خوابگاه میبودن؟! واقعا چرا؟ بعد از چند دقیقه به حموم ها رسیدم و زود خودمو چپوندم تو یکی از دوشها.
بعد از یه دوش خیلی طولانی بیرون اومدم و لباسامو پوشیدم حس سبکی داشتم؟ به هیچ وجه. اعصابم آروم شده بود؟ قطعا نه. پس ریما به جز ریسک تنبیه این دوش هیچ چیزی برام نداشت. یواشکی برگشتم خوابگاه و به اتاق خودن پناه بردم. توجهم به پمادی که روی میز بود،جلب شد. همونی بود که راجبش حرف زده بود؟ بعد از اینکه استفادهش کردم، جلوی آینه وایسادم و موهامو خشک کردم. کبودیهای روی پوست روشنم زیاد از حد برام عجیب و اذیت کننده بودن. کرم پودر رو برداشتم و مشغول کاور کردنشون شدم. حرکاتم انقدر با فشار بود که دردم میگرفت ولی مهم نبود. باید این کوفتیا محو میشدن. با سوزش چشمام متوجه شدم اشکام دارن میریزن و با تکیه به دیوارِ نزدیک سر خوردم و روی زمین افتادم. پاهامو تو شکمم جمع کردم. اشکهام بیوقفه میریختن. درد بدنمو حس نمیکردم. احساس گناه داشتم که همچین چیزی رو با استادم حس کردم. انقدر گریه کرده بودم که با صدای آلارم ساعت به خودم اومدم. جلوی آینه به چشمای قرمزم خیره شدم. این اولین و آخرین بار بود. دیگه نمیزارم بهم دست بزنه و ازم سو استفاده کنه. هنوزم نگاه سادیستیکش وقتی من گریه میکرد و خواهش میکردم تموم کنه،جلوی چشمامه. اون واقعا یه روانیه. اگه دوباره انجامش بده ازش شکایت میکنم. این کار درسته.
نشستم روی تخت که با درد باسنم صورتم جمع شد و به پهلوم تکیه دادم.
-وقتی خوابی خیلی معصومی ولی وقتی بیداری، یه سلیطهای، بنفش کوچولو. سلیطه منی.
-چرا اینجایی؟
صدام جوری گرفته بود که یه لحظه خودم صدامو نشناختم. پوزخندش عمیقتر شد و بلند شد و دستاشو تو جیب شلوارش گذاشت و جلو اومد. رو به روی من وایساد و خم شد روی صورتم: دارم نگاهت میکنم.
عقب کشیدم. انقدر که به تاج تخت چسبیدم. ولی اون فاصلهای که با درد زیاد ایجاد کرده بودمو با یه قدم بست. لعنت به پاهای بلندش.
-برات پماد زدم. ولی با یه بار خوب نمیشه. دو روز بزنش،بهتر میشی. و البته امیدوارم یاد گرفته باشی دختر خوبی برام باشی. اگه هم نه...
پوزخندش تا مغز استخونمو سوزوند و اون با صدای بمتر از معمولی لب زد:من لذت میبرم دوباره روی میزم خمت کنم و تا حد بیهوشی باعث ار*ضا شدنت بشم. ۱۶ سالته ولی خیلی جذابتر از این حرفایی، بنفشه کوچولو.
از تعریف جنسی که ازم کرده بود، معدهم بهم پیچید و حالت تهوع بهم دست داد. با توجه به تاریکی هنوز شب بود و من از ساعت ۱ بعد از ظهر تا الان هیچی نخورده بودم و چیزی برای بالا آوردن نداشتم. البته خجالت آور هم بود. هر چی باشه اون استاد من بود. استادم! نفس عمیقی کشیدم و گلومو صاف کردم.:میشه تنهام بزاری؟
صاف شد و دستاش همچنان تو جیبهاش بود. بوی مرکباتش جاشو به چوب سدر داده بود ولی بوی ضعیف ادویه هنوز هم میومد. احساس میکنم تنم بوشو گرفته.
-به خوابیدنت ادامه بده، ویولت کوچولو. فردا سر کلاسم سر حال میخوامت.
پلک زدم. تا چشمم باز شد،نبود. این دیگه چجور موجودیه؟! تلپورت شدن تو این مدرسه غیر ممکنه! با اکو شدن صداش تو ذهنم سرم گیج رفت"غیرممکنه ولی نه برای نواده سالازار اسلیترین" این یعنی باز تو ذهن منه! نگاهمو به ساعت روی عسلی دادم ۳ صبح بود. چرا پروفسور باید ۳ صبح منو نگاه میکرد؟مگه جغد شبه؟! بلند شدم و چراغ اتاقو روشن کردم و رفتم جلوی آینه. با دیدن گردنم، دهنم وا مونده بود. بیشتر بخشهای گردنم یا کبود بودن یا قرمز. باهام چیکار کرده بود؟ نیاز داشتم دوش بگیرم و لمس دستاش روی بدنمو فراموش کنم! به حموم نیاز داشتم ولی چیکار باید میکردم؟! الان اگه برم بیرون شاید یکی منو ببینه! ریسک کردم و چند ثانیه بعد در حالیکه یه کیف دستم بود از اتاقم خارج شدم. چرا باید حمومها خارج از خوابگاه میبودن؟! واقعا چرا؟ بعد از چند دقیقه به حموم ها رسیدم و زود خودمو چپوندم تو یکی از دوشها.
بعد از یه دوش خیلی طولانی بیرون اومدم و لباسامو پوشیدم حس سبکی داشتم؟ به هیچ وجه. اعصابم آروم شده بود؟ قطعا نه. پس ریما به جز ریسک تنبیه این دوش هیچ چیزی برام نداشت. یواشکی برگشتم خوابگاه و به اتاق خودن پناه بردم. توجهم به پمادی که روی میز بود،جلب شد. همونی بود که راجبش حرف زده بود؟ بعد از اینکه استفادهش کردم، جلوی آینه وایسادم و موهامو خشک کردم. کبودیهای روی پوست روشنم زیاد از حد برام عجیب و اذیت کننده بودن. کرم پودر رو برداشتم و مشغول کاور کردنشون شدم. حرکاتم انقدر با فشار بود که دردم میگرفت ولی مهم نبود. باید این کوفتیا محو میشدن. با سوزش چشمام متوجه شدم اشکام دارن میریزن و با تکیه به دیوارِ نزدیک سر خوردم و روی زمین افتادم. پاهامو تو شکمم جمع کردم. اشکهام بیوقفه میریختن. درد بدنمو حس نمیکردم. احساس گناه داشتم که همچین چیزی رو با استادم حس کردم. انقدر گریه کرده بودم که با صدای آلارم ساعت به خودم اومدم. جلوی آینه به چشمای قرمزم خیره شدم. این اولین و آخرین بار بود. دیگه نمیزارم بهم دست بزنه و ازم سو استفاده کنه. هنوزم نگاه سادیستیکش وقتی من گریه میکرد و خواهش میکردم تموم کنه،جلوی چشمامه. اون واقعا یه روانیه. اگه دوباره انجامش بده ازش شکایت میکنم. این کار درسته.
- ۹.۴k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط