{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Professor Riddle p14

یه هفته بعد.
رو به روی آینه وایساده بودم. کبودی‌ها کمرنگ شده بودن. درسته تشونه‌هاش از بین رفته بود ولی حافظه تصویری قوی که بهش افتخار میکردم، لحظه به لحظه‌شو هر لحظه برام مرور میکرد. کتاب‌هایی که میخوندپ از این صحنه‌ها داشت ولی کتاب خوندن و تجربه کردنش با مزخرف‌ترین استاد، یه چیز دیگه بود! دقیقا ۷ روز و ۲۲ ساعت قبل عاشق ژانر استاد و شاگرد بودم ولی الان متنفر بودم ازش. کاملا متنفر. نمیفهمیدم شخصیت‌های دختر از چی خوششون میومد! اینکه یه مرد بدون اجازه‌ت بهت دست بزنه، در هر صورت مزخرف بود و وحشت آور. هنوزم با حس رد دستاش حالم بهم میخوره. وای وای. مغزم باید بس کنه. دارم دیوونه میشم. قطره اشکی از گونه‌م چکید که با زده شدن در زود اشکو پاک کردم و زود یقه لباسمو بالا دادم.
-بیا تو.
در باز شد و تئو در حالیکه لبخند میزد وارد اتاق شد که یه لبخند-هر چند مصنوعی و اجباری-تحویلش دادم. دستاشو به عنوان دعوت به بغل کردنش باز کرد که پریدم بغلش و محکم چسبیدم بهش. بالای سرمو بوسید و موهامو نوازش کرد.
-میخوای حرف بزنیم،آله؟
سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم:راجب چی؟
لبخندش محو شد و اخم کرد:سعی نکن دورم بزنی. میخوام باهام راجب چیزی که داره اذیتت میکنه حرف بزنی.
-چیزی اذیتم نمیکنه،تئو. دراماتیک نباش.
-آله! تا وقتی مجبورت نکنم غذا نمیخوری! به طرز عجیبی دیگه روزی سه دست لباس عوض نمیکنی. حتی دو روز پشت سر هم یه ست رو پوشیدی!کل روزو تو اتاقتی. اصلا معلوم هست چته؟
-تئو...
-چیه آله؟چی داره خواهر کوچولوی منو اذیت میکنه،عزیزم؟ بهم بگو.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهش کردم.
-فقط هورمونهام بهم ریختن. اعصابم یکم داغونه. همین.
-ولی چی باعثشه؟
-هورمون. نگران نباش،تئو. خوبم.
-و اثر این هورمون کی تموم میشه؟
خندیدم و گونه‌شو بوسبدم:نمیدونم. هیچ وقت فاز هورمونهام معلوم نبوده،داداشی. نمیتونم حدس بزنم ولی مطمئن باش خوب میشم، نگران نباش، باشه؟
-اگه تا دو سه روز حالت خوب نشد-
-هی هی لازم به تهدید نیست! قول میدم خوب بشم!
موهامو بهم ریخت و پیشونیمو بوسید:قول دادی،آله.
-اوهوم!قول دادم.
لبخند دیگه‌ای بهم زد و از اتاقم خارج شد.
موهامو بالای سرم جمع کردم و نگاهش تو آینه به خودم انداختم. یقه اسکی سیاه با دامن زرشکی. رونهای رنگ پریده‌م. چشمای خسته‌م. این من نبودم. اون یه بخش ازمو گرفت ولی وفتی فکر میکنم من حتی مخالفت هم نکردم. گفتم وایسه. فقط گفتم درد داره و اون میگفت یه تنبیهه. همون طور که به خودم خیره بودم با دیدن پروفسور ریدل پشت سرم جیغ کشیدم که با گذاشتن دستش روی دهنم خفه‌ش کرد.
-آروم باش.
از آینه خیره چشماش بودم. قدم تا سینه‌ش بود و صورتش که هیچ حتی شونه‌هاشم میدیدم. دستشو از دهنم پایین آورد و دور گلوم پیچید و انگشت شستشو نوازش‌وار روی نبض گردنم کشید و یقه لباسو پایین داد:دارن کمرنگ میشن.
تنم لرزید که چونه‌شو به شونه‌م تکیه داد و نفساش به گردنم میخورد.
-تنبیه کردنت یه راه‌حل خوب بود، نمیزاری هیچکس نزدیکت بشه. دقیقا همون چیزی که خواسته بودم. دختر خوبی بودی، ویولت کوچولو.
هقی از بین لبام خارج شد و لبام شدید میلرزیدن. چشمام پر شدن. چه بلایی داره سرم میاد؟ نه آله!لعنتی. نه! اون تو رو نشکسته،دختر! اون نمیتونه تو رو بشکنه.
گردنمو بو کشید و لب زد:بوی بنفشه نمیدی. دلیلش چیه؟ هر جا که میرفتی بوی بنفشه‌ای که میدادی زودتر از خودت میرسید و هیچ رنگ بنفشی تنت نمیبینم. عجیبه.
دیدگاه ها (۵۷۸)

Professor Riddle p13

professor Riddle, p12

درخواستی

p3چند روز بعد :اذیت های تئودور نات همچنان ادامه داشت نامه ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط