آوای شب
آوای شب
پارت ۱۵
ویو نویسنده
دامیان هرچی دنبال انیا گشت انیارو پیدا نکردو نگران میشد
دامیان: جیوز برو بگو جشن پایان رسیده و همه برگردن و کسی نمونه بجز خانواده من و خانواده انیا ( با نگرانی)
جیوز: بباشه
همه رفتن و فقط خانواده های انیا و دامیان موندن
دامیان: خانواده ریچرد شما انیا رو ندید ؟ ( سرد)
مامان ناتنی انیا: نه
بابای ناتنی انیا: نه
الینا: .....ن..نه
دامیان : الینا ساما خودتونو گول بزنید نه من
الینا شوکه شد گفت: ن..نه
دامیان ترسناک تر بهش نگاه کرد الینا گفت: بله ، دیدم سریع از سالن بیرون رفت
دامیان: انیا ی من هیچ وقت این کارو نمی کرد مگه اینکه کسی بزور بهش گفته باشه ( به الینا مشکوک نگاه کرد)
الینا : من نگفتم ( گریه مصنوعی )
دامیان: باشه اثبات میشه کار کیه!
الینا آب دهن قورت داد
ویو آنیا
بعد از چند دقیقه بیهوشی بیدار شدم بیدار شدم اما تا خواستم بلند شم زانو هام و پاهام درد می اومدن برای همین از دستام استفاده کردم ولی دیدم دستام هم درد میاد نشستم و گریه میکردم
همجام زخمی لباسم کثیف و موها گِلیی
دیگه کسی منو دوست نخواهد داشت سرنوشت من اینکه برم پیش مادر و پدرم ولی من خیلی اربابو دوست دارم ولی اون یکی دیگه رو دوست داره پس من نباید توی زندگیش دخالت کنم و برم گم شم
یکم زور زدم و بلخره تونستم بلند شم و زانو ها بزور تکان میدادم همون کلیسا رسیدم بلخره
(آنیا معمولا موقع استراحت به کلیسا میره) به ندرت رفتم داخل دیگه پاهام جون نداشتن و همان جا خوردم زمین و از حال رفتم
ویو الینا
ارباب دامی گفت که باید دنبال اون آشغال بگردیم من میدونستم انیا کجا رفته و همراه مامان و بابا به کلیسا رفتیم و حق با من بود اون اونجا بود منو مامان و بابا انقدر زدیمش که از وضع قبلشم بهتر شد( بدتر) دلم خنک شد هوففف چند وقت بود این احمق نزده بودم.
اومدم یکی دیگه با پا بزنم توی دلش که..... شوکه شدم ، ارباب دا...دا...
منو ما..ما..ن....با...با..رفتیم تو شوک چون ارباب دد...امیان .... بود
دامیان: تعقیبتون کردم..... 😳😳 انیای من قشنگمممم ، این چه اتفاقی براش افتاده ؟ شما زدینش ؟
خانواده ریچرد باهم : نه
موهای دامیان آتش بنفش و خار هاشو بیرون اورد شمشیرشو در اورد و همشونو به سه قسمت مساوی تقسیم کرد خون جلوی چشماشو گرفته بود
بعد رفت سراغ انیا انیا رو پرنسسی بغل کرد به خونه برد ، دامیان توی قصر پانسمانش کرد .
.......
🎀💖
پارت ۱۵
ویو نویسنده
دامیان هرچی دنبال انیا گشت انیارو پیدا نکردو نگران میشد
دامیان: جیوز برو بگو جشن پایان رسیده و همه برگردن و کسی نمونه بجز خانواده من و خانواده انیا ( با نگرانی)
جیوز: بباشه
همه رفتن و فقط خانواده های انیا و دامیان موندن
دامیان: خانواده ریچرد شما انیا رو ندید ؟ ( سرد)
مامان ناتنی انیا: نه
بابای ناتنی انیا: نه
الینا: .....ن..نه
دامیان : الینا ساما خودتونو گول بزنید نه من
الینا شوکه شد گفت: ن..نه
دامیان ترسناک تر بهش نگاه کرد الینا گفت: بله ، دیدم سریع از سالن بیرون رفت
دامیان: انیا ی من هیچ وقت این کارو نمی کرد مگه اینکه کسی بزور بهش گفته باشه ( به الینا مشکوک نگاه کرد)
الینا : من نگفتم ( گریه مصنوعی )
دامیان: باشه اثبات میشه کار کیه!
الینا آب دهن قورت داد
ویو آنیا
بعد از چند دقیقه بیهوشی بیدار شدم بیدار شدم اما تا خواستم بلند شم زانو هام و پاهام درد می اومدن برای همین از دستام استفاده کردم ولی دیدم دستام هم درد میاد نشستم و گریه میکردم
همجام زخمی لباسم کثیف و موها گِلیی
دیگه کسی منو دوست نخواهد داشت سرنوشت من اینکه برم پیش مادر و پدرم ولی من خیلی اربابو دوست دارم ولی اون یکی دیگه رو دوست داره پس من نباید توی زندگیش دخالت کنم و برم گم شم
یکم زور زدم و بلخره تونستم بلند شم و زانو ها بزور تکان میدادم همون کلیسا رسیدم بلخره
(آنیا معمولا موقع استراحت به کلیسا میره) به ندرت رفتم داخل دیگه پاهام جون نداشتن و همان جا خوردم زمین و از حال رفتم
ویو الینا
ارباب دامی گفت که باید دنبال اون آشغال بگردیم من میدونستم انیا کجا رفته و همراه مامان و بابا به کلیسا رفتیم و حق با من بود اون اونجا بود منو مامان و بابا انقدر زدیمش که از وضع قبلشم بهتر شد( بدتر) دلم خنک شد هوففف چند وقت بود این احمق نزده بودم.
اومدم یکی دیگه با پا بزنم توی دلش که..... شوکه شدم ، ارباب دا...دا...
منو ما..ما..ن....با...با..رفتیم تو شوک چون ارباب دد...امیان .... بود
دامیان: تعقیبتون کردم..... 😳😳 انیای من قشنگمممم ، این چه اتفاقی براش افتاده ؟ شما زدینش ؟
خانواده ریچرد باهم : نه
موهای دامیان آتش بنفش و خار هاشو بیرون اورد شمشیرشو در اورد و همشونو به سه قسمت مساوی تقسیم کرد خون جلوی چشماشو گرفته بود
بعد رفت سراغ انیا انیا رو پرنسسی بغل کرد به خونه برد ، دامیان توی قصر پانسمانش کرد .
.......
🎀💖
- ۵۵۴
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط