اگر از حسادت درحال مرگ باشی
"اگر از حسادت درحال مرگ باشی"
(پارت دوم "اخر")
*ا/ت هنوز هم اخم داشت، اما گونههاش از حرف چویا سرخ شده بودن. نفسش رو آهسته بیرون داد و زیر لب غرغر کرد:"حرفای قشنگ زدن رو خوب بلدی..."
چویا لبخندی شیطنتآمیز زد و انگشتش رو زیر چونهی ا/ت کشید."خب، وقتی یه همسر حسود داشته باشی، باید بلد باشی چطور آرومش کنی، درسته؟"
ا/ت نگاهی به لنا انداخت که هنوز اون طرف ایستاده بود و با چشمایی پر از حسرت به اونها نگاه میکرد. ا/ت دلش نمیخواست به اون فکر کنه، اما نمیتونست جلوی خودش رو بگیره. اخمهاش دوباره در هم رفتن و لبش رو گزید.
چویا متوجه شد و زیر لب گفت: "نگاه کردنش رو هم دوست نداری، هوم؟"
ا/ت نگاهش رو از لنا گرفت و آروم سرش رو تکون داد.
چویا خندید، اما این بار صداش کمی زمزمهوار بود. "پس بیا یه کاری کنیم که دیگه حتی جرأت نکنه سمتم بیاد."
ا/ت متعجب نگاهش کرد. "چی—" اما حرفش نیمهکاره موند، چون چویا بدون هیچ اخطاری دستش رو دور کمرش محکم کرد، اون رو نزدیکتر کشید و لبهاش رو روی لبهای ا/ت گذاشت.
این بوسه طولانی، عمیق، و پر از مالکیت بود. ا/ت حس کرد تمام وجودش گر گرفت. دستش رو روی سینهی چویا گذاشت، نه برای دور کردن، بلکه برای حس کردن ضربان قلبش. نفسهاشون در هم گره خورد، و زمان انگار برای لحظهای از حرکت ایستاد.
چویا وقتی از ا/ت جدا شد، فقط چند سانتیمتر ازش فاصله گرفت و زمزمه کرد: "فکر کنم دیگه همه فهمیدن که تو مال منی...و من فقط مال تو."
ا/ت که هنوز نفسش جا نیومده بود، با چهرهای سرخ نگاهش کرد و محکم به سینهی چویا کوبید. اما در دلش نمیتونست انکار کنه که قلبش از خوشحالی به تپش افتاده بود.*
(پارت دوم "اخر")
*ا/ت هنوز هم اخم داشت، اما گونههاش از حرف چویا سرخ شده بودن. نفسش رو آهسته بیرون داد و زیر لب غرغر کرد:"حرفای قشنگ زدن رو خوب بلدی..."
چویا لبخندی شیطنتآمیز زد و انگشتش رو زیر چونهی ا/ت کشید."خب، وقتی یه همسر حسود داشته باشی، باید بلد باشی چطور آرومش کنی، درسته؟"
ا/ت نگاهی به لنا انداخت که هنوز اون طرف ایستاده بود و با چشمایی پر از حسرت به اونها نگاه میکرد. ا/ت دلش نمیخواست به اون فکر کنه، اما نمیتونست جلوی خودش رو بگیره. اخمهاش دوباره در هم رفتن و لبش رو گزید.
چویا متوجه شد و زیر لب گفت: "نگاه کردنش رو هم دوست نداری، هوم؟"
ا/ت نگاهش رو از لنا گرفت و آروم سرش رو تکون داد.
چویا خندید، اما این بار صداش کمی زمزمهوار بود. "پس بیا یه کاری کنیم که دیگه حتی جرأت نکنه سمتم بیاد."
ا/ت متعجب نگاهش کرد. "چی—" اما حرفش نیمهکاره موند، چون چویا بدون هیچ اخطاری دستش رو دور کمرش محکم کرد، اون رو نزدیکتر کشید و لبهاش رو روی لبهای ا/ت گذاشت.
این بوسه طولانی، عمیق، و پر از مالکیت بود. ا/ت حس کرد تمام وجودش گر گرفت. دستش رو روی سینهی چویا گذاشت، نه برای دور کردن، بلکه برای حس کردن ضربان قلبش. نفسهاشون در هم گره خورد، و زمان انگار برای لحظهای از حرکت ایستاد.
چویا وقتی از ا/ت جدا شد، فقط چند سانتیمتر ازش فاصله گرفت و زمزمه کرد: "فکر کنم دیگه همه فهمیدن که تو مال منی...و من فقط مال تو."
ا/ت که هنوز نفسش جا نیومده بود، با چهرهای سرخ نگاهش کرد و محکم به سینهی چویا کوبید. اما در دلش نمیتونست انکار کنه که قلبش از خوشحالی به تپش افتاده بود.*
- ۹۲۰
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط