اگر از حسادته درحال مرگ باشی
اگر از حسادته درحال مرگ باشی"
(پارت اول)
*ا/ت گوشهای از ساختمون مافیا وایساده بود، اما ذهنش هزاران جای دیگه پرسه میزد. هر بار که سرش رو برمیگردوند، چشمش به همون دختر میافتاد—لنا. اون که همیشه به چویا نزدیک بود، حالا بیشتر از همیشه کنارش دیده میشد. لبخندهاش، خندههاش، حتی گاهی لمسهای کوتاهش روی بازوی چویا...همه چیز داشت روی اعصاب ا/ت راه میرفت.
ا/ت میدونست که چویا متعلق به اونه. میدونست که چویا خیانت نمیکنه. اما حسادت، اون حس آزاردهنده و داغی که از درون میسوزوندش، آرامش رو ازش گرفته بود.
چویا مدتی بود که کمی سرد شده بود، نه از روی بیعلاقگی، بلکه از نگرانی. وضعیت ا/ت بخاطر عمل جراحی که به دلیل زخمی شدن تو ماموریت قبلی انجام داده بود؛ بد بود و چویا نمیخواست فشاری به اون وارد کنه. اما ا/ت این فاصله رو بیشتر از چیزی که باید، حس میکرد.
نگاهش دوباره روی لنا ثابت موند. دختر به چویا نزدیک شد، انگار که چیزی در گوشش زمزمه میکنه و دستش رو آروم روی بازوی چویا گذاشت و لبخند زد.
ا/ت دندونهاش رو محکم روی هم فشرد. دستاش رو مشت کرد و نفسش رو سخت بیرون داد. اگر حالش بد نبود، همین حالا جلو میرفت و اون دختر رو از موهاش میگرفت و از بالا ترین طبقه پورت مافیا مینداخت پایین! اما حالا…
چویا که انگار سنگینی نگاهش رو حس کرده بود، سرش رو چرخوند و مستقیماً به ا/ت نگاه کرد. اخمهاش در هم رفتن. لنا چیزی گفت، اما چویا دیگه به اون توجهی نمیکرد. در یک لحظه، به سمت ا/ت رفت.
"چیزی شده؟" صداش آروم اما جدی بود.
ا/ت لبش رو گزید. غرورش اجازه نمیداد که بگه «دارم از حسادت میمیرم». پس فقط نگاهش رو از چویا گرفت و گفت:"نه."
چویا دستش رو زیر چونهی ا/ت گذاشت و صورتش رو به سمت خودش برگردوند. چشماش تو رنگ اشنای چشمای ا/ت قفل شد.
"مطمئنی؟ چون قیافت یه جورایی...حسود به نظر میرسه."
ا/ت چشماش رو ریز کرد."اگه حسودی کنم چی؟ تقصیر خودته!"
چویا ابرویی بالا انداخت."من؟ من چی کار کردم؟"
ا/ت دستش رو به سمت لنا تکون داد."اونو از خودت دور کن! چرا همیشه دور و برت میپلکه؟ چرا هیچوقت پسش نمیزنی؟"
چویا آهی کشید، اما گوشهی لبش کمی به خنده متمایل شد."پس این بود؟ لعنتی، چرا زودتر نگفتی؟"
ا/ت نگاهش رو دزدید."چرا باید بگم؟ مگه برات مهمه؟"
چویا بدون لحظهای تأخیر خم شد، بازوش رو دور کمر ا/ت حلقه کرد و اون رو به خودش نزدیکتر کرد. با صدایی که فقط برای اون بم میشد ، گفت:
"دختره هیچ اهمیتی برام نداره. اما اینکه تو حسودی میکنی...شاید یه کم دوستش داشته باشم."
ا/ت با چهرهای سرخ به او خیره شد، اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، چویا آروم گونهاش رو بوسید و گفت:"مطمئن باش، با ارزش ترین فرد زندگی من فقط یه نفره. و اون یه نفر، تویی."*
برای پارت ۲ لایکا۱٠ بالا تر شه
(پارت اول)
*ا/ت گوشهای از ساختمون مافیا وایساده بود، اما ذهنش هزاران جای دیگه پرسه میزد. هر بار که سرش رو برمیگردوند، چشمش به همون دختر میافتاد—لنا. اون که همیشه به چویا نزدیک بود، حالا بیشتر از همیشه کنارش دیده میشد. لبخندهاش، خندههاش، حتی گاهی لمسهای کوتاهش روی بازوی چویا...همه چیز داشت روی اعصاب ا/ت راه میرفت.
ا/ت میدونست که چویا متعلق به اونه. میدونست که چویا خیانت نمیکنه. اما حسادت، اون حس آزاردهنده و داغی که از درون میسوزوندش، آرامش رو ازش گرفته بود.
چویا مدتی بود که کمی سرد شده بود، نه از روی بیعلاقگی، بلکه از نگرانی. وضعیت ا/ت بخاطر عمل جراحی که به دلیل زخمی شدن تو ماموریت قبلی انجام داده بود؛ بد بود و چویا نمیخواست فشاری به اون وارد کنه. اما ا/ت این فاصله رو بیشتر از چیزی که باید، حس میکرد.
نگاهش دوباره روی لنا ثابت موند. دختر به چویا نزدیک شد، انگار که چیزی در گوشش زمزمه میکنه و دستش رو آروم روی بازوی چویا گذاشت و لبخند زد.
ا/ت دندونهاش رو محکم روی هم فشرد. دستاش رو مشت کرد و نفسش رو سخت بیرون داد. اگر حالش بد نبود، همین حالا جلو میرفت و اون دختر رو از موهاش میگرفت و از بالا ترین طبقه پورت مافیا مینداخت پایین! اما حالا…
چویا که انگار سنگینی نگاهش رو حس کرده بود، سرش رو چرخوند و مستقیماً به ا/ت نگاه کرد. اخمهاش در هم رفتن. لنا چیزی گفت، اما چویا دیگه به اون توجهی نمیکرد. در یک لحظه، به سمت ا/ت رفت.
"چیزی شده؟" صداش آروم اما جدی بود.
ا/ت لبش رو گزید. غرورش اجازه نمیداد که بگه «دارم از حسادت میمیرم». پس فقط نگاهش رو از چویا گرفت و گفت:"نه."
چویا دستش رو زیر چونهی ا/ت گذاشت و صورتش رو به سمت خودش برگردوند. چشماش تو رنگ اشنای چشمای ا/ت قفل شد.
"مطمئنی؟ چون قیافت یه جورایی...حسود به نظر میرسه."
ا/ت چشماش رو ریز کرد."اگه حسودی کنم چی؟ تقصیر خودته!"
چویا ابرویی بالا انداخت."من؟ من چی کار کردم؟"
ا/ت دستش رو به سمت لنا تکون داد."اونو از خودت دور کن! چرا همیشه دور و برت میپلکه؟ چرا هیچوقت پسش نمیزنی؟"
چویا آهی کشید، اما گوشهی لبش کمی به خنده متمایل شد."پس این بود؟ لعنتی، چرا زودتر نگفتی؟"
ا/ت نگاهش رو دزدید."چرا باید بگم؟ مگه برات مهمه؟"
چویا بدون لحظهای تأخیر خم شد، بازوش رو دور کمر ا/ت حلقه کرد و اون رو به خودش نزدیکتر کرد. با صدایی که فقط برای اون بم میشد ، گفت:
"دختره هیچ اهمیتی برام نداره. اما اینکه تو حسودی میکنی...شاید یه کم دوستش داشته باشم."
ا/ت با چهرهای سرخ به او خیره شد، اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، چویا آروم گونهاش رو بوسید و گفت:"مطمئن باش، با ارزش ترین فرد زندگی من فقط یه نفره. و اون یه نفر، تویی."*
برای پارت ۲ لایکا۱٠ بالا تر شه
- ۶۷۵
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط