{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 09


تهیونگ:«اره شب با جونگکوک میاییم..»
جیمین:«باشه بریم..»

با تهیونگ از زیر زمینی اومدیم بیرون که دیدیم...
جونگکوک وایساده توی پله ها..

جیمین:«جونگکوک..!»
جونگکوک:«شما اینجا چیکار میکنین..؟»
جیمین:«تو خودت اینجا چیکار میکنی مگه قرار نبود استراحت کنی..؟»
جونگکوک:«راستش حوصلم سر رفت اومدم بیرون..شما داشتین چیکار میکردین..؟»
جیمین:«من به این زیر زمین زیادی مشکوکم واسه همون اومدم با تهیونگ اینجا رو بگردم..»
جونگکوک:«خوبه.. اینا رو ولش یک ساعت دیگه میریم خونه بعدش سه تایی میاییم تا درست برسی کنیم حالا هر دوتا تون برید سر کلاس هاتون تا بهتون شک نکن..»
جیمین:«باشه..»

از زبان جونگکوک:
جیمین و تهیونگ رفتن سرکلاس هاشون منم رفتم سرکلاس خودم...

[یک ساعت بعد..]

یک ساعت گذشته بود و وقتش بود همه برگردیم خونه هامون..

سوار ماشین شدم و برگشتم خونه که دیدم جیمین و تهیونگ هم رسیدن..
هر سه تا مون وارد خونه شدیم..

جونگکوک:«سرم خیلی درد میکنه مسکن میخوام..»
جیمین:«تو کابینته برو بردار..»
تهیونگ دهن پر:«بیایین غذا بخورین یخ میکنه ها..»
جیمین:«داری کوف میکنی..؟»
تهیونگ:«نه دارم غذا میخورم کوفت کردن کاره شماست....»
جیمین:«اههه چقدر حرف میزنی وایسا منم بیام..»
تهیونگ:«بیا... برات نودل درست کردم.. جونگکوک توم بیا نودل بخور برا توم درست کردم..»
جونگکوک:«عا نه شما راحت باشین من سرم درد میکنه میرم بخوابم سر صدا نکنید..»
تهیونگ:«باشه هرجور راحتی..»

جیمین:«پس نودله کوک هم ماله من..»
تهیونگ:«کی بهت گفته حق داری سر غذا تصمیم بگیری..؟»
جیمین:«خودم حالا بده بیاد..»(با دهن پر)
تهیونگ:«برو پی کارت ماله خودمه..»(نول زو برداشت..»

خیلی سرم درد میکرد و خواستم برم بخوابم که دیدم دارن سر نودل دعوا میکنن منم یه نفسه کلافه کشیدم و دست به سینه وایسادم و خوده مو به دیواره اشپز خونه تیکه دادم تا دعوا هاشون تموم شه...

جیمین:«نه خیرم ماله خودم بده به من..»(نودل رو گرفت)
تهیونگ:«نهههه نمیدم ماله خودم..»
مثل بچه ها نودل رو گرفته بودن تو دست شون یه بار جیمین میکشید سمته خودش یه بارم تهیونگ..

تهیونگ:«بده دارم میگم خودم درست کردم..»

دیدم دارن سرش دعوا میکنن منم رفتم نودل رو کشیدم سمته خودم و برداشتمش..

جونگکوک:«درک تون نمیکنم بزرگ شدین پولداریم که داره از سر کله تون میباره دارین سره یه نودل دعوا میکنید..؟»
جیمین:«اول تهیونگ شروع کرد..»
تهیونگ:«داره دروغ میگه تقصیر اونه اون شروع کرد...»

جونگکوک:«بشه ترو خدا خودم وایساده بودم و دیدم نودل مو میبرم تو اتاقم میخورم شما هم نودل تونو بخورید برید یکم استراحت کنید چون شب قراره برگردیم مدرسه..»

جیمین ته:«باشه..»
از تو کشو های کابینت دوتا چاپستیک برداشتم و رفتم توی اتاقم...
جونگکوک:«ای خدا چرا انقدر اینا بچه ان... اوووفففف..نمیدونم قراره چطوری با هاشون کنار بیام..»

نشستم روی تخته خوابم و ظرفه نودل رو باز کردم شروع کردم به خوردن و یکمم با گوشیم ور رفتم...

بعد از اینکه نودل رو تا ته خوردم ظرف شو گذاشتم روی میزه کناره تختم و رفتم زیر پتو خوابیدم...

[ساعت 8:00 شب]

با آلارم گوشیم از بیدار شدم ساعت 8 شب بود...
جونگکوک:«اخیش چه خوابه راحتی شدم..»

از تو تخت اومدم بیرون و رفتم دوش گرفتم لباس پوشیدم بعدشم حوله رو برداشتم و باهاش سرمو خوشک کردم چون میدونستم جیمین و تهیونگ دیر اماده میشن رفتم سمته اتاق ها شون و حوله رو تو گردنم گذاشتم...

اول رفتم دمه اتاقه تهیونگ..
دوتا تق زدم و دست گیره در شو چرخوندم وارد شدم..

جونگکوک:«هی تهیونگ... تهیونگ پاشو میخواییم بریم مدرسه..»
تهیونگ:«بزار بخوابم..»
جونگکوک:«تا 30 دقیقه دیگه بیرون اماده نباشی با ابه یخ میام بالا سرت..»

در اتاق تهیونگ رو بستم و رفتم سراغه اتاقه جیمین...
چندتا تق به در زودم و وارده اتاقش شدم...

جونگکوک:«جیمین... جیمین.. جیمین شی باتوم هوی... جیمین... خدایا صبرم بده جیمینننن.. مردی..؟»
جیمین:«ها چیه..؟»(خواب الود)
جونگکوک:«پاشو ادما شو میخواییم بریم مدرسه..»
جیمین:«باشه 10 دقیقه دیگه بیرونم تو برو..»

در اتاقه شو بستم و رفتم سمته تلویزیون چون میدونستم اونا زیادی دیر میکنن تلویزیون رو روشن کردم و حوله مو انداختم روی کاناپه بعدشم رفتم یه لیوان قهوه اماده کردم و نشستم روی کاناپه...

یه ده دقیقه ای گذشت که جیمین سر کله ش پیدا شد...

جیمین:«تهیونگ هنوز اماده نشده.؟»
جونگکوک:«تو که میشناسیش..»
جیمین:«میارم بیارمش..»

جیمین رفت تا تهیونگ رو صدا بزنه منم رفتم تو اتاقن تا یه کله مشکی و یه ماسکه مشکی بردارم...

جیمین:«جونگکوک بیا تهیونگ هم اومد..»(با کمی داد)
جونگکوک : بریم
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 10از زبان جونگکوک: س...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 11جونگکوک:«جیمین ماش...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 08جونگکوک:«بله جیمین...

«کاراملی ها فالو شه لطفاً فیکاش حرف نداره»@mammy_kalira

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 04[ساعت 7 صبح] از زب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط