ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 08
جونگکوک:«بله جیمین..؟»
جیمین:«کجای جونگکوک این ساعت کلاسه توع و منو تهیونگ هم رفتیم زیر زمین رو گشتیم و خوب به چند تا دره قفل شده رسیدیم که رمز گذاشته شده بود فکنم داخل اون اتاقا خبرایه..اینا رو ولش کجایی الان..؟»
جونگکوک:«باشه خوده مو میرسونم گفتم که بیمارستانم میام الان.. خداحافظ..»(قط کرد)
ویوی جیمین:« بابا بیا دیگه الو الو قط کرد داشتم حرف میزدم.. یا.. ش... ش اههههه لعنتی اصن به جهنم..»
[ویوی جونگکوک و ات]
ات:«مشکلی پیش اومده..؟»
جونگکوک:« عا باید برگردیم مدرسه این ساعت کلاس دارم..»
ات:«ببخشید شما رو هم تو درد سر انداختم..»
جونگکوک:«مشکلی نیست.. میتونی راه بری..؟»
ات:«اره میتونم..»
جونگکوک:«خیلی خوب پاشو لباس مدرسه تو بپوش که برگردیم مدرسه..»
ات:«باشه..»
از زبان جونگکوک:
من رفتم بیرون از اتاق منتظره ات موندم تا لباس شو بپوشه و برگردیم مدرسه..
یه چند دقیقه که رد شد دیدم از اتاقه استراحت اومد بیرون...
جونگکوک:«بریم..؟»
ات:«اهم بریم..»
رفیتم سمته پذیرش و کارای لازم رو کردم بعدشم رفتم پارکینگ ماشین رو اوردم و ات رو سوار ماشین کردم بعدشم حرکت کردم سمته مدرسه...
بعد از چند دقیقه رسیدم مدرسه که دیدم زنگ تفریحه...
جونگکوک:«چطور میخوای از وسطه این همه ادم رد شی تا کسی نبینتت..؟»
ات:«نمیدونم ایده ای دارید..؟»
جونگکوک:«پشته مدرسه یه در ورودیه من وارد مدرسه میشم در رو برات باز میکنم توم بیا داخل اونجوری شک نمیکنن..»
ات:«باشه..»
ات پایین شد و رفت پشته مدرسه منم ماشینم رو تو پارکینگ مدرسه پارک کردم و رفتم سمته در پشتیه مدرسه...
در رو برای ات باز کردم که اومد داخل...
ات:«از تون ممنونم..»
جونگکوک:«خواهش میکنم برو یه چیزی بخور اینا هم دارو هاتن سر وقت بخور شون تا حالت بهتر شه به کمکم نیاز داشتی هستم..»
ات:«باشه..»
ات دارو ها شو ازم گرفت و رفت تا یه چیزی بخوره..
منم داشتم میرفتم تا یه قهوه بخورم که دیدم تهیونگ و جیمین از پشت سرم اومدن سمتم...
جیمین:«جونگکوک..»(دست شو گذاشت روس شونه ی جونگکوک)
جونگکوک:«ای خدا باز این دوتا چیه..؟ چی میخوایین..؟»
تهیونگ:«بیخیال اینجوری نگو قلب مو میشکنه..»
جونگکوک:«بعد بیا پشته مدرسه کارت دارم یه کاری میکنم دیگه قلبت نشکنه..»
تهیونگ:«(اب دهن شو صدا دار قورت داد..)»
جیمین:«اهم اهم اینا رو ولش.. از دختره خوشت اومده..؟»
جونگکوک:«به تو ربطی داره..؟ ما اومدیم تا اون گنج با ارزش رو پیدا کنیم نه خوش بگذرونیم..»
تهیونگ اروم زیر لبی:«فعلا که تو داری خوش میگذرونی..»
جونگکوک:«چیزی گفتی..؟»
تهیونگ:«چی من نه بابا.. میگم بریم اون زیر زمین ها رو ببینیم..؟!»
جونگکوک:«الان وقتش نیست شب میاییم..»
جیمین:«فکر خوبیه..»
جونگکوک:«خوب اگر کاری ندارین برید رد کار تون میخوام برم قهوه بخورم..»
جیمین:«باشه برو..»
جونگکوک:«ممنون..»
وارد دفتره مدریران شدم و گفتم تا برام یه قهوه بیارن...
از زبان جیمین:
جونگکوک رفت تا قهوه بخوره منو تهیونگ هم رفتیم یکم بگردیم..
جیمین:«جونگکوک عاشق شده نه..؟»
تهیونگ:«اره چشماش داد میزنه که عاشق اون دختره شده..»
جیمین:«ولی کوک به عشق اصلا اعتقاد نداره..»
تهیونگ:«شاید الان اعتقاد پیدا کرده انسان ها تغییر میکنن..»
جیمین:«اینم حرفیه..»
با تهیونگ رفتیم دو برگشتیم و چیزه مخفی پیدا نکردیم جز زیر زمینی..
تهیونگ:«جیمین..!»
جیمین:«بله ته..؟»
تهیونگ:«یه سوال..؟ ما چرا الان توی زیر زمینیم..؟»
جیمین:«حس میکنم اون گنج اینجاست..»
تهیونگ:«چرا باید توی این جای خرابه باشه که کلیم کثیفه!!؟»
جیمین:«ببین تهیونگ اگر دارن اینجا رو میسازن پس چرا وسایلی ابنجا نیست و یا چرا کسی نمیاد اینجا و کلیم دوربین این داره..»
تهیونگ:«دوربین..؟»
جیمین:«اره دوربین.. راستش با یه چیزی دوربین ها رو غیر فعال کردم نگران نباش..»
تهیونگ:«اها..حرفت درسته..»
داشتم با تهیونگ چراغ به دست زیر زمین رو میگشتیم که دیدم گوشیش زنگ خورد..
جیمین:«گوشیت داره زنگ میخوره جواب بده..»
تهیونگ:«اها باشه..»
گوشی شو از جیبش دراورد که دید جینه..
تهیونگ:«الو سلام جین..»
جین:«سلام تهیونگ کجایی.»
تهیونگ:«داریم توی زیر زمین رو میگردیم خیلی مشکوکه..»
جین:«کوک کجاست..؟»
تهیونگ:«تو دفتره مدیران..»
جین:«فکنم راستی راستی باورش شده معلمه🤦🏻..»
تهیونگ:«نه داره تتوه معلم ها رو درمیاره..»
جین:«خوبه..»
تهیونگ:«کاری داشتی..؟»
جین:«نه ففط خواستم ببنیم دست گل که اب ندادین..»
تهیونگ:«تا حالا که نه ایشالا بد..»
جبن:«تهیونگ..»(جدی)
تهیونگ:«باشه باشه شوخی کردم کاری نداری باید برگردیم..»
جین:«نه مراقب باشین.. مخصوصا مراقب کوک..»
تهیونگ:«باشه فعلا..»
ᴘᴀʀᴛ: 08
جونگکوک:«بله جیمین..؟»
جیمین:«کجای جونگکوک این ساعت کلاسه توع و منو تهیونگ هم رفتیم زیر زمین رو گشتیم و خوب به چند تا دره قفل شده رسیدیم که رمز گذاشته شده بود فکنم داخل اون اتاقا خبرایه..اینا رو ولش کجایی الان..؟»
جونگکوک:«باشه خوده مو میرسونم گفتم که بیمارستانم میام الان.. خداحافظ..»(قط کرد)
ویوی جیمین:« بابا بیا دیگه الو الو قط کرد داشتم حرف میزدم.. یا.. ش... ش اههههه لعنتی اصن به جهنم..»
[ویوی جونگکوک و ات]
ات:«مشکلی پیش اومده..؟»
جونگکوک:« عا باید برگردیم مدرسه این ساعت کلاس دارم..»
ات:«ببخشید شما رو هم تو درد سر انداختم..»
جونگکوک:«مشکلی نیست.. میتونی راه بری..؟»
ات:«اره میتونم..»
جونگکوک:«خیلی خوب پاشو لباس مدرسه تو بپوش که برگردیم مدرسه..»
ات:«باشه..»
از زبان جونگکوک:
من رفتم بیرون از اتاق منتظره ات موندم تا لباس شو بپوشه و برگردیم مدرسه..
یه چند دقیقه که رد شد دیدم از اتاقه استراحت اومد بیرون...
جونگکوک:«بریم..؟»
ات:«اهم بریم..»
رفیتم سمته پذیرش و کارای لازم رو کردم بعدشم رفتم پارکینگ ماشین رو اوردم و ات رو سوار ماشین کردم بعدشم حرکت کردم سمته مدرسه...
بعد از چند دقیقه رسیدم مدرسه که دیدم زنگ تفریحه...
جونگکوک:«چطور میخوای از وسطه این همه ادم رد شی تا کسی نبینتت..؟»
ات:«نمیدونم ایده ای دارید..؟»
جونگکوک:«پشته مدرسه یه در ورودیه من وارد مدرسه میشم در رو برات باز میکنم توم بیا داخل اونجوری شک نمیکنن..»
ات:«باشه..»
ات پایین شد و رفت پشته مدرسه منم ماشینم رو تو پارکینگ مدرسه پارک کردم و رفتم سمته در پشتیه مدرسه...
در رو برای ات باز کردم که اومد داخل...
ات:«از تون ممنونم..»
جونگکوک:«خواهش میکنم برو یه چیزی بخور اینا هم دارو هاتن سر وقت بخور شون تا حالت بهتر شه به کمکم نیاز داشتی هستم..»
ات:«باشه..»
ات دارو ها شو ازم گرفت و رفت تا یه چیزی بخوره..
منم داشتم میرفتم تا یه قهوه بخورم که دیدم تهیونگ و جیمین از پشت سرم اومدن سمتم...
جیمین:«جونگکوک..»(دست شو گذاشت روس شونه ی جونگکوک)
جونگکوک:«ای خدا باز این دوتا چیه..؟ چی میخوایین..؟»
تهیونگ:«بیخیال اینجوری نگو قلب مو میشکنه..»
جونگکوک:«بعد بیا پشته مدرسه کارت دارم یه کاری میکنم دیگه قلبت نشکنه..»
تهیونگ:«(اب دهن شو صدا دار قورت داد..)»
جیمین:«اهم اهم اینا رو ولش.. از دختره خوشت اومده..؟»
جونگکوک:«به تو ربطی داره..؟ ما اومدیم تا اون گنج با ارزش رو پیدا کنیم نه خوش بگذرونیم..»
تهیونگ اروم زیر لبی:«فعلا که تو داری خوش میگذرونی..»
جونگکوک:«چیزی گفتی..؟»
تهیونگ:«چی من نه بابا.. میگم بریم اون زیر زمین ها رو ببینیم..؟!»
جونگکوک:«الان وقتش نیست شب میاییم..»
جیمین:«فکر خوبیه..»
جونگکوک:«خوب اگر کاری ندارین برید رد کار تون میخوام برم قهوه بخورم..»
جیمین:«باشه برو..»
جونگکوک:«ممنون..»
وارد دفتره مدریران شدم و گفتم تا برام یه قهوه بیارن...
از زبان جیمین:
جونگکوک رفت تا قهوه بخوره منو تهیونگ هم رفتیم یکم بگردیم..
جیمین:«جونگکوک عاشق شده نه..؟»
تهیونگ:«اره چشماش داد میزنه که عاشق اون دختره شده..»
جیمین:«ولی کوک به عشق اصلا اعتقاد نداره..»
تهیونگ:«شاید الان اعتقاد پیدا کرده انسان ها تغییر میکنن..»
جیمین:«اینم حرفیه..»
با تهیونگ رفتیم دو برگشتیم و چیزه مخفی پیدا نکردیم جز زیر زمینی..
تهیونگ:«جیمین..!»
جیمین:«بله ته..؟»
تهیونگ:«یه سوال..؟ ما چرا الان توی زیر زمینیم..؟»
جیمین:«حس میکنم اون گنج اینجاست..»
تهیونگ:«چرا باید توی این جای خرابه باشه که کلیم کثیفه!!؟»
جیمین:«ببین تهیونگ اگر دارن اینجا رو میسازن پس چرا وسایلی ابنجا نیست و یا چرا کسی نمیاد اینجا و کلیم دوربین این داره..»
تهیونگ:«دوربین..؟»
جیمین:«اره دوربین.. راستش با یه چیزی دوربین ها رو غیر فعال کردم نگران نباش..»
تهیونگ:«اها..حرفت درسته..»
داشتم با تهیونگ چراغ به دست زیر زمین رو میگشتیم که دیدم گوشیش زنگ خورد..
جیمین:«گوشیت داره زنگ میخوره جواب بده..»
تهیونگ:«اها باشه..»
گوشی شو از جیبش دراورد که دید جینه..
تهیونگ:«الو سلام جین..»
جین:«سلام تهیونگ کجایی.»
تهیونگ:«داریم توی زیر زمین رو میگردیم خیلی مشکوکه..»
جین:«کوک کجاست..؟»
تهیونگ:«تو دفتره مدیران..»
جین:«فکنم راستی راستی باورش شده معلمه🤦🏻..»
تهیونگ:«نه داره تتوه معلم ها رو درمیاره..»
جین:«خوبه..»
تهیونگ:«کاری داشتی..؟»
جین:«نه ففط خواستم ببنیم دست گل که اب ندادین..»
تهیونگ:«تا حالا که نه ایشالا بد..»
جبن:«تهیونگ..»(جدی)
تهیونگ:«باشه باشه شوخی کردم کاری نداری باید برگردیم..»
جین:«نه مراقب باشین.. مخصوصا مراقب کوک..»
تهیونگ:«باشه فعلا..»
- ۵۶۱
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط