{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 18

تهیانگ: تو اتاق کارم نشسته بودمو مشغول پرونده های شرکتمو باندم بودم ولی نمیتونستم کامل تمرکز کنم فکرم همش میرفت سمت اون توله.... دست از کارم کشیدم و به اتفاق چند دقیقه پیش فکر میکردم... حس ضربان تند شاهرگش زیر لبام حس عجیب و قشنگی داشت... مخصوصا با اون پوست لطیف و نرمش و اون بوی جادویی... دست از افکارم کشیدم... تا خاستم دوباره برگردم سر کارام صدای داد و بیداد از پایین اومد... خدایا اینبار چیشده... بلند شدمو رفتم پایین ( تارای ور پریده تهیانگ طفلکو دق مرگ کرد 🤣💔🤣) وقتی رسیدم پایین صدا از اشپزخونه میومد همین که رسیدم دم ورودی اشپز خونه دیدم داره با اشپز کلکل میکنه
تارا: میگم گشنمه مرتیکه دو روزه زهر مار آناکُندام بهم ندادین بخورم
تهیانگ: جیکی اشپز عمارت مونده بود چجوری با این منطقی باشه
جیکی: خانم من فقط چیزای که ارباب میخانو درست میکنم
تارا: اخ تهیانگ اخ... ببین ریش بزی یا برام یه کوفتی چیزی درست میکنی یا این اشپزخونه رو رو سرت اوار میکنم
جیکی: تا ارباب اجازه ندن من کاری نمیتونم انجام بدم
تارا: من ریدم دهنتون این اربابتون همه رو گشنگی میده تا وقتی خودش نخاد هیچی نمیخورن دیو.. ثا... ی پدر... صگا من گشنمههههه مرتیکهههههه
تهیانگ: کلافه نفسمو بیرون دادم جیکی مونده بود به این چی بگه... رفتم تو اشپزخونه.. نفسمو پر صدا دادم بیرون... چیشده
جیکی: ارباب... من هرچی به خانم میگم که ما فقط سفارشای شمارو اماده میکنیم گوش نمیدن
تهیانگ: قبل اینکه حرفی بزنم باز شروع کرد و همونجوری که غر میزد رفت سمت پله ها
تارا: مرتیکه بیشعور دو روزه منو زندانی کردین یه کوفتیم ندادین بخورم اینجام میام میگن فقط ارباب.. ای من برینم تو اسم هر چی اربابه که به هرکی هر چیزی میگم ارباب باید فلان کنه ارباب باید بسطان کنه خودتو چه گنده کردی مرتیکه نره خر.... همونجوری که غر میزدم پله هارو طی کردمو وارد اتاق شدمو در و بهم کوبیدم
تهیانگ: پوففف.. کلافه دستی به صورتم کشیدمو به جیکی که همونجوری هاج و واج داشت نگاه میکرد نگاه کردم و گفتم... هرچی میخاد براش درست کن و انقدر باهاش کلکل نکن وگرنه عاقبت بدی در انتظارته
جیکی: زیادی خشن و تند بر خورد میکنه هیچکس جرعت دهن به دهن شدن باهاشو نداره
تهیانگ: میدونم فقط هرچی بهت گفته رو درست کن بده خدمتکار ببره براش
جیکی: چشم
تهیانگ: برگشتم و رفتم سمت پله ها بعد از طی کردن پله ها جلوی در اتاقش وایستادم... اروم در و باز کردمو توی چهار چوب در وایستادم... داشت لباس عوض میکرد.. خیره نگاش میکردم.. بدنش فوقالعاده سفید بود و پیچ و تاب بدنش بشدت خودنمایی میکرد... واقعا بدن خوش فرمی داشت یه شلوار گشاد با سو.. تین مشکی تنش بود هنوز متوجه من نشده بود منم از فرصت استفاده کردم ( زشته پسرم انقدر هَوَل نباش عع 🙄😂)
تارا: تو کمد سرک کشیدم تا یه تیشرت پیدا کنم.. بعد از چند دقیقه تیشرت مورد نظرمو پیدا کردم و برش داشتم... درای کمد و بستم همین که برگشتم سمت در.. درجا سکته قلبی و مغزی و با هم زدم

تهیانگ بیشعور نباش فرزندم چه کاریه اخههه😑😂
دیدگاه ها (۳)

# رز _ سیاه PART _ 19 تارا: مرتیکهههه خررر لاقل یه ندایی چیز...

# رز _ سیاه PART _ 20« یک ماه بعد، از زبان تهیانگ» تهیانک: ا...

# رز _ سیاه PART _ 17 تارا: یهو در بازشد و اومد داخل... یا ا...

# رز _ سیاه PART _ 16 تهیانگ: من فقط دستم بهت برسه... دویدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط