رز سیاه
# رز _ سیاه
PART _ 17
تارا: یهو در بازشد و اومد داخل... یا ابولفضل
تهیانگ: خیلی ریلکس وارد اتاق شدمو در و بستم و قفل کردم
تارا: چرا در و قفل کردی
تهیانگ: محض احتیاط
تارا: احتیاط؟
تهیانگ: که دوباره فرار نکنی... اروم سمتش قدم برداشتم
تارا: عین بز فقط نگاش میکردم...
تهیانگ: قیافه مَنگِش خیلی بامزه بود... رو به روش وایستادم... خب.. الان باهات چیکار کنم
تارا: مگه من وسیلم که اول فکر کنی بعد باهام کاری انجام بدی مرتیکه
تهیانگ: دستامو دو طرفش گذاشتم و سمتش خم شدم
تارا: رفتم عقب... داری چه غلطی میکنی ایا
تهیانگ: هیچی... یه کار خیلی کوچولو... همونجوری که عقب میرفت منم خم میشدم سمت صورتش اخرم کمرش رو تخت صاف شد و روش بودم
تارا: ودف این عنتر چه بوی خوبی میده... چرا قیافش از نزدیک انقدر جذابه.. من چرا دارم همچین ک.. شعرای رو میگم.. افکار مضخرفمو پس زدم.. برو اونور عع
تهیانگ: ابرو بالا انداختم تا الان که داشتی از بوی عطرم فیض میبردی
تارا: به کوچه علی چپ زدن... نخیر کی گفته... بوی بز میدی
تهیانگ: نزدیک صورتش شدم که روشو برگردوند
تارا: دستامو رو قفسه سینش گذاشتم سعی کردم هولش بدم ولی یه سانتم تکون نمیخورد لامصب زور گاومیش و داشت... ولم کن از روم بلند شو
تهیانگ: صورتمو سمتش کج کردم.. چرا اونوقت... خاست باز هولم بده که دستاشو توی دستام گرفتم و کنار سرش نگه داشتم... از حرکاتش معلوم بود یکم ترسیده
تارا: سعی میکردم دستامو از دستاش ازاد کنم.... ولم کن داری چیکار میکنی
تهیانگ: صورتمو توی گر..د...نش فرو کردمپگ که شدیدتر دست و پا زد
تارا: ولم کن میخای چیکار کنی برو اونور... میخاستم بزنم از وسط ناقصش کنم ولی پاهامو با پاهاش چفت کرد
تهیانگ:اروم تو گر.. د.. ش نفس میکشیدم... جالب بود برعکس این خوی وحشی و اخلاق خشن و رو مخش و زبون درازش پوست گردن و بدنش خیلی لطیف و نازک بود و بوی تنش بوی ملایم و عجیبی داشت... اروم نفس عمیقی کشیدم... بوی رز سیاه و میداد... رز سیاه بوی ملایم و عجیب و جادوی داشت... چجوری این دختر همچین بوی میده..
تارا: کم کم داشتم میترسیدم این چرا اینجوری منو خفت کرده و هی فرت و فرت توی گردنم نفس میکشه... داشتم نگران خودشم میشدم... هوی.. مرتیکه... با توعم... تهیانگ زنده ای
تهیانگ: اولین بار بود که اسممو صدا میزد... اروم صورتمو بلند کردمو نگاش کردم
تارا: خداروشکر زنده ای... چت شده تو یهو رفتی تو کما
تهیانگ: بدون توجه به حرفاش حرف خودمو زدم... بوی اون گل و میدی
تارا: ها چی... بوی چیو میدم
تهیانگ: بوی رز سیاه و میدی
تارا: هان.. مگه رز سیاه وجود داره
تهیانک: اره.. دیدمش و بوش کردم... تو دقیقا همون بو رو میدی
تارا: عجب.. اومدی مطمئن بشی من بوی گل مورد علاقه تو دارم
تهیانگ: ابروی بالا انداختم... از کجا فهمیدی گل مورد علاقمه
تارا: از اونجای که توی سالن اصلی اتاق خودت و یکی از سالنای فرعی تابلوی رز سیاه و زدی به دیواراشون
تهیانگ: این دختر خیلی تیز بین و دقیق بود... به همه چیم توجه میکنی
تارا: اره.. میشه از روم بلند شی دارم له میشم
تهیانک: نه
تارا: یاااا بلند شو
تهیانگ: نوچ
تارا: میگم پاشووو دارم له میشم گوریل
تهیانگ: زیادی حرف میزد... اروم لبگ...ب پایینشو که حجیم و گوشتی بود به دندون گرفتم
تارا: به ولای علی با این حرکتش خودم ریختم پشمام موند... عین مشنگا فقط نکاش میکردم
تهیانگ: ل... شو ول کردم... گردنش بهم چشمک میزد.. منی که سی و سه سال از زندگیم دور و بر کلی دختر بودم ولی این دختر عجیب منو سمت خودش میکشید... اروم گردنشو بو...س...دم و از روش بلند شدم و همونجوری توی شک ولش کردمو رفتم بیرون از توی اتاقش و وار اتاق خودم شدم
تارا: خودمم نفهمیدم چقدر توی اون حالت بودم ولی وقتی به خودم اومدم دیدم نیست.. عین جن زده ها بلند شدم... این مردک الان چه عنی خورد.. من چرا هیچیی بهشش نگفتممم.. ای خدااا.. حرصی رو تخت دراز کشیدم و توی بالشت جیغ زدم که حنجرم به گاو رفت...
استغفرالله تسبیح من کو👀📿
PART _ 17
تارا: یهو در بازشد و اومد داخل... یا ابولفضل
تهیانگ: خیلی ریلکس وارد اتاق شدمو در و بستم و قفل کردم
تارا: چرا در و قفل کردی
تهیانگ: محض احتیاط
تارا: احتیاط؟
تهیانگ: که دوباره فرار نکنی... اروم سمتش قدم برداشتم
تارا: عین بز فقط نگاش میکردم...
تهیانگ: قیافه مَنگِش خیلی بامزه بود... رو به روش وایستادم... خب.. الان باهات چیکار کنم
تارا: مگه من وسیلم که اول فکر کنی بعد باهام کاری انجام بدی مرتیکه
تهیانگ: دستامو دو طرفش گذاشتم و سمتش خم شدم
تارا: رفتم عقب... داری چه غلطی میکنی ایا
تهیانگ: هیچی... یه کار خیلی کوچولو... همونجوری که عقب میرفت منم خم میشدم سمت صورتش اخرم کمرش رو تخت صاف شد و روش بودم
تارا: ودف این عنتر چه بوی خوبی میده... چرا قیافش از نزدیک انقدر جذابه.. من چرا دارم همچین ک.. شعرای رو میگم.. افکار مضخرفمو پس زدم.. برو اونور عع
تهیانگ: ابرو بالا انداختم تا الان که داشتی از بوی عطرم فیض میبردی
تارا: به کوچه علی چپ زدن... نخیر کی گفته... بوی بز میدی
تهیانگ: نزدیک صورتش شدم که روشو برگردوند
تارا: دستامو رو قفسه سینش گذاشتم سعی کردم هولش بدم ولی یه سانتم تکون نمیخورد لامصب زور گاومیش و داشت... ولم کن از روم بلند شو
تهیانگ: صورتمو سمتش کج کردم.. چرا اونوقت... خاست باز هولم بده که دستاشو توی دستام گرفتم و کنار سرش نگه داشتم... از حرکاتش معلوم بود یکم ترسیده
تارا: سعی میکردم دستامو از دستاش ازاد کنم.... ولم کن داری چیکار میکنی
تهیانگ: صورتمو توی گر..د...نش فرو کردمپگ که شدیدتر دست و پا زد
تارا: ولم کن میخای چیکار کنی برو اونور... میخاستم بزنم از وسط ناقصش کنم ولی پاهامو با پاهاش چفت کرد
تهیانگ:اروم تو گر.. د.. ش نفس میکشیدم... جالب بود برعکس این خوی وحشی و اخلاق خشن و رو مخش و زبون درازش پوست گردن و بدنش خیلی لطیف و نازک بود و بوی تنش بوی ملایم و عجیبی داشت... اروم نفس عمیقی کشیدم... بوی رز سیاه و میداد... رز سیاه بوی ملایم و عجیب و جادوی داشت... چجوری این دختر همچین بوی میده..
تارا: کم کم داشتم میترسیدم این چرا اینجوری منو خفت کرده و هی فرت و فرت توی گردنم نفس میکشه... داشتم نگران خودشم میشدم... هوی.. مرتیکه... با توعم... تهیانگ زنده ای
تهیانگ: اولین بار بود که اسممو صدا میزد... اروم صورتمو بلند کردمو نگاش کردم
تارا: خداروشکر زنده ای... چت شده تو یهو رفتی تو کما
تهیانگ: بدون توجه به حرفاش حرف خودمو زدم... بوی اون گل و میدی
تارا: ها چی... بوی چیو میدم
تهیانگ: بوی رز سیاه و میدی
تارا: هان.. مگه رز سیاه وجود داره
تهیانک: اره.. دیدمش و بوش کردم... تو دقیقا همون بو رو میدی
تارا: عجب.. اومدی مطمئن بشی من بوی گل مورد علاقه تو دارم
تهیانگ: ابروی بالا انداختم... از کجا فهمیدی گل مورد علاقمه
تارا: از اونجای که توی سالن اصلی اتاق خودت و یکی از سالنای فرعی تابلوی رز سیاه و زدی به دیواراشون
تهیانگ: این دختر خیلی تیز بین و دقیق بود... به همه چیم توجه میکنی
تارا: اره.. میشه از روم بلند شی دارم له میشم
تهیانک: نه
تارا: یاااا بلند شو
تهیانگ: نوچ
تارا: میگم پاشووو دارم له میشم گوریل
تهیانگ: زیادی حرف میزد... اروم لبگ...ب پایینشو که حجیم و گوشتی بود به دندون گرفتم
تارا: به ولای علی با این حرکتش خودم ریختم پشمام موند... عین مشنگا فقط نکاش میکردم
تهیانگ: ل... شو ول کردم... گردنش بهم چشمک میزد.. منی که سی و سه سال از زندگیم دور و بر کلی دختر بودم ولی این دختر عجیب منو سمت خودش میکشید... اروم گردنشو بو...س...دم و از روش بلند شدم و همونجوری توی شک ولش کردمو رفتم بیرون از توی اتاقش و وار اتاق خودم شدم
تارا: خودمم نفهمیدم چقدر توی اون حالت بودم ولی وقتی به خودم اومدم دیدم نیست.. عین جن زده ها بلند شدم... این مردک الان چه عنی خورد.. من چرا هیچیی بهشش نگفتممم.. ای خدااا.. حرصی رو تخت دراز کشیدم و توی بالشت جیغ زدم که حنجرم به گاو رفت...
استغفرالله تسبیح من کو👀📿
- ۱.۶k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط