جونگ کی با هجوم وارد اتاق شد جونگکوک نگاه از بیمار گرفت س
جونگ کی با هجوم وارد اتاق شد جونگکوک نگاه از بیمار گرفت سپس محکم و عصبی از لای دندون هایش غرید : مرد در زدن بلد نیستی
جونگ کی چشم گنده کرد : دکتر سئوجون میخواد خواهرش رو بیاره
جونگکوک پلک زد و روبه بیمارش کرد: ببخشید ..
سپس بلند شد و جلو مشتی سرتق ایستاد : اوف از دست تو .. الان میایی اینو بهم میگی ؟ مگه نمیبی تو جلسه هستم
جونگ کی ریز خندید و هر دو دستش را پشت اش قرار داد و آروم آروم از اتاق خارج شد .. جونگکوک سری تکون داد سپس به سمت بیمارش رفت .. روبه رو اش قرار گرفت و آروم گفت : بریم سر صحبت مون
پسرک دانشآموز لبخند تلخی ای زد : خوب دیگه مگه حرفی مونده
جونگکوک لبخند ای زد و مرموز آنه گفت : معلومه که هست میخواهی از دستم فرار کنی
پسرک خندید. : نه معلومه که نه
جونگکوک: احساست امروزت رو نمیگی ؟
پسرک با ذوق نگاهش کرد : معلومه که میگم .. شروع کنم
جونگکوک به این ذوق بودنش خندید سپس گوش به حرف های پسرک جوان شد .. همانند این جلسه هم تموم شد ، جونگکوک آروم از اتاق خارج شد خود ظهر شده بود با فنجان قهوه به دست در حیاط ایستاد بهتر میشه گفت برای چیزه دیگری آمده بود ... ولی فعلا هیچ ردی از آن برادر و خواهر نبود شانه ای بالا انداخت و تا ته قهوه را خورد سپس به سمت دفترش هجوم برد .. کاهش زمان زیاد بود ولی برای زخم کهنه و نقل سوم کم بود وارد اتاقش شد و آروم سمت میزش رفت چنددین دقیقه بعد منشی تند وارد اتاق شد سپس با هیجان گفت. : دکتر قهرمان بیمار خوشگلتون اومد
جونگکوک تا وقتی سخن منشی اتمام نیافته بود لبخند ای زد ولی در آخر با لحن خبیثانه گفت : تو از کجا میدونی خوشگله
منشی خندید و تند از اتاق خارج شد آروم هیجان اش را متوفق کرد .. چرا که این هیجان از دیدن آن ها نبود بلکه خوب شدن آن ها میبود .. میخواست از ته قلبش همه دخترا آزاد باشند و خوب زندگی کنند
تقی به در زده شد سپس جونگکوک با صدا آروم اش گفت. : بیا
سئوجون آورد وارد اتاق شد پشت سرش خواهر دست باند پیچیده شده سئوجون آروم گفت : سلام دکتر
جونگکوک: سلام .. خوش اومدید بفرمایید
سئوجون آورد سری تکون داد سپس تند گفت : نه آقای دکتر من باید برم کار دارم راستی نپرسیدم هنوزم خواهرم یکی از بیمار های شماست ؟
جونگکوک: معلومه ..
نگاه آرامی دخترک سفید پوش دوخت .. سپس روبه سئوجون کرد.. پسرک کیم آروم و جدی نگاهش کرد محکم گفت : این بار بهتون اعتماد میکنم و خواهرم رو به شما میسپارم
جونگکوک: این بار نگران نباش قول میدم بالا ساختمان پیداش نشه... این شد که سئوحون ریز خندید سپس بعد از خداحافظی کوتاه رفت .. جونگکوک روبه. دخترک کرد و محکم گفت : بفرماید .. دخترگ با گام آرام سمت مبل ها رفت و نشست .. جونگکوک به سمت میز هجوم برد بعد از برداشت کتابچه کوچک اش و خودکار جلو دخترک چهره پوشیده نشست ..
این بار فرق داشت .. دخترک غمزه نبود بلکه آروم کاسن سفیدش را برداشت جونگکوک با پرحرفی گفت : این بار سخت نمیگرین
دخترک خنثی با چشم های قرمز نگاهش کرد سپس با صدا آرمی گفت : شما بهم .. قول دادی
جونگکوک ابرو بالا انداخت و برای شنیدن سخنان زیاد از آن دخترک گفت : من گفتم ؟
دخترک چهره اش عوض شد و با ناراحتی زیاد زمزمه کرد : نباید اسرار میکردم که بیام
سپس آروم بلند شد بلافاصله دکتر جوان تند تر بلند شد و با لحن تندی گفت : نه لطفا .. فقد میخواستم جوو رو عوض کنم معلومه که یادمه لطفا بشین
دخترک این بار بی حرف نشست سپس هر دو دست هایش را بهم قفل کرد و با ناخون انگشت شصت پشت دست دیگرش را فشار میداد ..
جونگکوک کتاب اش را به دست گرفت سپس خنث و آروم گفت : بگذریم .. بریم سر اصل مطلب ، اول از همه میشه اسمتون رو بدونم .. خوب میفهمید که در پرونده دخترک اسمش را بلد بود ولی میخواست از زبان خودش هم بشنود
دخترک آهسته و صدا لرزاند گفت : ات ..
جونگکوک عمیق به صندلی تکیه داد : واو اسم قشنگی داری .. میدونی اسم من چیه ؟
دخترک سر بلند کرد و با چشم های شکست خورده نگاهش کرد .. نگاهش را میتوانست خواند : دکتر جئون جونگکوک ؟
جونگکوک آروم و با لبخند گفت : وای اسمم رو حفظ کردی آره
دخترک ابرو بالا انداخت و با بیحالی گفت : نه
سرد گفت ولی جونگکوک ناامید نشد سپس کتاب اش را به دست گرفت و چشم ریز کرد : ببیمنا بازم که نمیخواهی گلوک بزنی و بری بالا ها
دخترک پلک زد و شرمنده سر پایین کرد : نه
جونگکوک باز هم با ذوق تکیه اش را از مبل گرفت : این بارم شما داداشت رو رازی کردی ؟
جونگ کی چشم گنده کرد : دکتر سئوجون میخواد خواهرش رو بیاره
جونگکوک پلک زد و روبه بیمارش کرد: ببخشید ..
سپس بلند شد و جلو مشتی سرتق ایستاد : اوف از دست تو .. الان میایی اینو بهم میگی ؟ مگه نمیبی تو جلسه هستم
جونگ کی ریز خندید و هر دو دستش را پشت اش قرار داد و آروم آروم از اتاق خارج شد .. جونگکوک سری تکون داد سپس به سمت بیمارش رفت .. روبه رو اش قرار گرفت و آروم گفت : بریم سر صحبت مون
پسرک دانشآموز لبخند تلخی ای زد : خوب دیگه مگه حرفی مونده
جونگکوک لبخند ای زد و مرموز آنه گفت : معلومه که هست میخواهی از دستم فرار کنی
پسرک خندید. : نه معلومه که نه
جونگکوک: احساست امروزت رو نمیگی ؟
پسرک با ذوق نگاهش کرد : معلومه که میگم .. شروع کنم
جونگکوک به این ذوق بودنش خندید سپس گوش به حرف های پسرک جوان شد .. همانند این جلسه هم تموم شد ، جونگکوک آروم از اتاق خارج شد خود ظهر شده بود با فنجان قهوه به دست در حیاط ایستاد بهتر میشه گفت برای چیزه دیگری آمده بود ... ولی فعلا هیچ ردی از آن برادر و خواهر نبود شانه ای بالا انداخت و تا ته قهوه را خورد سپس به سمت دفترش هجوم برد .. کاهش زمان زیاد بود ولی برای زخم کهنه و نقل سوم کم بود وارد اتاقش شد و آروم سمت میزش رفت چنددین دقیقه بعد منشی تند وارد اتاق شد سپس با هیجان گفت. : دکتر قهرمان بیمار خوشگلتون اومد
جونگکوک تا وقتی سخن منشی اتمام نیافته بود لبخند ای زد ولی در آخر با لحن خبیثانه گفت : تو از کجا میدونی خوشگله
منشی خندید و تند از اتاق خارج شد آروم هیجان اش را متوفق کرد .. چرا که این هیجان از دیدن آن ها نبود بلکه خوب شدن آن ها میبود .. میخواست از ته قلبش همه دخترا آزاد باشند و خوب زندگی کنند
تقی به در زده شد سپس جونگکوک با صدا آروم اش گفت. : بیا
سئوجون آورد وارد اتاق شد پشت سرش خواهر دست باند پیچیده شده سئوجون آروم گفت : سلام دکتر
جونگکوک: سلام .. خوش اومدید بفرمایید
سئوجون آورد سری تکون داد سپس تند گفت : نه آقای دکتر من باید برم کار دارم راستی نپرسیدم هنوزم خواهرم یکی از بیمار های شماست ؟
جونگکوک: معلومه ..
نگاه آرامی دخترک سفید پوش دوخت .. سپس روبه سئوجون کرد.. پسرک کیم آروم و جدی نگاهش کرد محکم گفت : این بار بهتون اعتماد میکنم و خواهرم رو به شما میسپارم
جونگکوک: این بار نگران نباش قول میدم بالا ساختمان پیداش نشه... این شد که سئوحون ریز خندید سپس بعد از خداحافظی کوتاه رفت .. جونگکوک روبه. دخترک کرد و محکم گفت : بفرماید .. دخترگ با گام آرام سمت مبل ها رفت و نشست .. جونگکوک به سمت میز هجوم برد بعد از برداشت کتابچه کوچک اش و خودکار جلو دخترک چهره پوشیده نشست ..
این بار فرق داشت .. دخترک غمزه نبود بلکه آروم کاسن سفیدش را برداشت جونگکوک با پرحرفی گفت : این بار سخت نمیگرین
دخترک خنثی با چشم های قرمز نگاهش کرد سپس با صدا آرمی گفت : شما بهم .. قول دادی
جونگکوک ابرو بالا انداخت و برای شنیدن سخنان زیاد از آن دخترک گفت : من گفتم ؟
دخترک چهره اش عوض شد و با ناراحتی زیاد زمزمه کرد : نباید اسرار میکردم که بیام
سپس آروم بلند شد بلافاصله دکتر جوان تند تر بلند شد و با لحن تندی گفت : نه لطفا .. فقد میخواستم جوو رو عوض کنم معلومه که یادمه لطفا بشین
دخترک این بار بی حرف نشست سپس هر دو دست هایش را بهم قفل کرد و با ناخون انگشت شصت پشت دست دیگرش را فشار میداد ..
جونگکوک کتاب اش را به دست گرفت سپس خنث و آروم گفت : بگذریم .. بریم سر اصل مطلب ، اول از همه میشه اسمتون رو بدونم .. خوب میفهمید که در پرونده دخترک اسمش را بلد بود ولی میخواست از زبان خودش هم بشنود
دخترک آهسته و صدا لرزاند گفت : ات ..
جونگکوک عمیق به صندلی تکیه داد : واو اسم قشنگی داری .. میدونی اسم من چیه ؟
دخترک سر بلند کرد و با چشم های شکست خورده نگاهش کرد .. نگاهش را میتوانست خواند : دکتر جئون جونگکوک ؟
جونگکوک آروم و با لبخند گفت : وای اسمم رو حفظ کردی آره
دخترک ابرو بالا انداخت و با بیحالی گفت : نه
سرد گفت ولی جونگکوک ناامید نشد سپس کتاب اش را به دست گرفت و چشم ریز کرد : ببیمنا بازم که نمیخواهی گلوک بزنی و بری بالا ها
دخترک پلک زد و شرمنده سر پایین کرد : نه
جونگکوک باز هم با ذوق تکیه اش را از مبل گرفت : این بارم شما داداشت رو رازی کردی ؟
- ۵۲۴
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط