{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم تو اتوبان ميرفتم ديدم يه بچه اي رو موتور خوابش برده

داشتم تو اتوبان ميرفتم ديدم يه بچه اي رو موتور خوابش برده بود و داشت مي افتاد باباش هم اصلا حواسش نبود.
رفتم کنارش هر چقدر بوق ميزدم نمي فهميد.
آخرش رفتم جلوش و سرعتمو کم کردم تا ايستاد بهش گفتم :
پس چرا حواست به بچه ات نيس ؟؟؟
ي دفعه دو دستي زد تو سرشو گفت :
اصغر پس ننه ت کوووووووو؟؟
دیدگاه ها (۴)

اينم به سفارش داداش گلم احسان خان

در مصر باستان مردم مشغول عبادت بودند،که فرعون وارد شد تمامی ...

همگى به دوتا پست اخرم دعوتيد

، ﺟﻨﺘﯽ ﺩﺭﺳﻤﯿﻨﺎﺭ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺑﻨﺎﺩﺭ ﻭ ﮐﺸﺘﯿﺮﺍﻧﯽ ﮔﻔﺖ :..................

رومان عشقم مافیا پارت 39 اخر این پارت اخر رومانم ھست از زبان...

جونگین/ا.تتو تا آخرش روباه کوچولوی من میمونی حالا چه بخای چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط