پارت ۱🐍
سلام من سالازار اسلایدرین هستم اما الان اسمم میاست(دختر رو عکس خودشه)امشب تولد یازده سالگیمه الان ساعت پنج صبحه من دیگه مطمئنم نامه نمیاد میخواستم بخوابم که صدای تیک تیکی از سمت پنجره میومد با ترس به سمت پنجره رفتم وبا ترس درو باز کردم یه جغد بود نامه رو برداشتم وبه سمت اتاق مامان و بابام رفتم وگفتم نامه اومد 🥳 اون شب خوابیدم و فردا اول صبح به کوچه ی دیاگون رفتیم کمی برام باورش سخت بود اخه قبلا به هاگزمید برای خرید وسایل می رفتن بعد خرید به خونه رفتیم تولد من ۶جولای بود وتقریبا دو ماه دیگه وقتش بود که به هاگوارتز برگردم (دو ماه بعد )مامان:وقت مدرسس گفتم :اه مدرسه ادامه داد:مدرسه ی جادوی به سرعت فشنگ اماده رفتن شدم ۵ دقیقه به یازده رسیدیم به ایستگاه ¾۹ سوار قطار شدم تنها یه کوپه خالی بود ازشون خواستم بشینم و قبول کردم ۲ نفر بودن که میشناختم نوه ی کرب و گویل و اون یکی رو نمیشناختم ولی اگه کسی نمیدونست فکر میکرد خواهر برادریم به هر حال جو کوپه خیلی سنگین بود تا اینکه یه دختره اومد گفتش از دوست پسرم دور شو ؟ گفت :من دوست پسرت نیستم دختر گفت بیا بریم مالفویی اها پس اون مالفویه گفتم خب اینطوری نمیشه باید جزشو دربیاری بشین گفت باشه گفتم مگه نگفتم نباید بچه مثبت باشی گفت نه من میرم گفتم آفرین حالا میتونی بشینی کمی بعد به هاگوارتز رسیدیم به سرسرا رفتیم موقعه تعیین گروه بود من و گادریک ریونکلا و هولگا باهم درستش کردیم اون از رو خاطرات و انتخاب بچه ها گروه بندی میکنه نوبت من شد و اروم گفت سلام اقای اسلایدرین تناسخ پیدا کردید گفتم اره الان یه دخترم وتو نباید بهم بگی سالازار ولی میدونی کدوم گروه باید باشم گفت اسلایدرین بعد نفر بعدی مالفوی بود اسمش رو خوندن جاستین مالفوی تو دلم گفتم اخه جاستین به مالفوی مگه میاد اخه این اسم چیه گذاشتن 🤦🏻♀️😑(میدونم اسم گذاریم مذخرفه😓)بعد مدیر یه سری چیزا به هم بافت و نوبت گروهبندی خوابگاه بود با یه دختر مو طلایی که چشماش ابی بود دوست شدم اسمش گوئن بود با اون یکی دیگه و مالفوی بودیم شام خوردیم و به خوبگاه رفتیم
- ۶۷۳
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط