{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(نبرد عشق وانفجار)

(نبرد عشق وانفجار)

پارت ۴

همهی قهرمانها وارد عمل میشن. تودوروکی با یه حرکتِ سریع، دیوارِ یخی بزرگ جلوی ویلنها میکشه و فریاد میزنه: «همه پشت سر من!» کیریشیما با مشتهای سختش که مثل سنگ شده، چند تا ویلن رو زمین میزنه و با خنده میگه: «این برای مهمونیِ خرابشده!» اوراراکا با لمس کردنِ وسایل، میزها و صندلیها رو پرت میکنه سمت دشمنان و با نفسهای بریده میگه: «نمیذاریم به دوستامون آسیب بزنن!» مینا با اسیدِ رنگیاش، زمین رو لغزنده میکنه و ویلنها رو به زمین میندازه.

باکوگو با انفجارهای پیاپی و کورکننده، راه رو برای ایزوکو باز میکنه. هر مشتش، یه ستارهی درخشان توی هوای دودآلودِ حیاته. با صدای بلند فریاد میزنه: «دکو! پشت سرم! جایی نرو!» ایزوکو با قدرتِ وان فور اول، چند تا ویلن رو با مشتهای سبزِ درخشانش نابود میکنه، ولی ناگهان، رئیسِ ویلنها با یه حرکتِ برقآسا و سایهوار، از پشتِ ستونِ حیاط بیرون میپره. دستش رو میذاره روی شقیقهی ایزوکو و با یه دستگاهِ کوچیکِ فلزی که جرقههای آبی ازش میپره، ایزوکو رو میخوابونه. بدن ایزوکو سست میشه و قبل از اینکه باکوگو برسه، رئیس با تلهپورت، ایزوکو رو ناپدید میکنه. باکوگو برمیگرده و میبینه که ایزوکو نیست. با چشمانی که از وحشت و خشم گرد شده، فریاد میزنه: «دکوی لعنتی! دوباره؟! نه!» و با یه انفجارِ عظیم که تمام حیاط رو لرزونه، راهش رو به سمت رئیس باز میکنه، ولی رئیس با تلهپورت، توی هوا محو میشه. باکوگو میمونه توی حیاطِ پر از دود و آوار، با قلبی که داره از ترس و نگرانی میترکه. زانو میزنه روی زمینِ پر از خاکستر و با مشت به زمین میکوبه و با صدایی که میلرزه، میگه: «دکو... کجایی؟... قول داده بودم نذارم...» و چشمانش، پر از اشکِ ناتوانی میشه

امیدوارم که خوشتون بیاد😘
دیدگاه ها (۰)

( نبرد عشق و انفجار)پارت ۳ساعت ۸ صبحه. خورشید از لای پردههای...

(نبرد عشق و انفجار)پارت : ۱صبحِ یه روزِ آفتابیِ بهاریست. نور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط