قسمت سوم: صبحِ دوم، نقشهی ویلنها
قسمت سوم: صبحِ دوم، نقشهی ویلنها
ساعت ۸ صبحه. خورشید از لای پردههای اتاق میتابه و پرندهها دارن توی درختای حیاط، جیکجیک میکنن. همه توی سالنِ ناهارخوریِ بزرگ جمع شدن و دارن صبحانه میخورن. باکوگو بشقابِ بزرگی پر از املت و نان و پنیر جلوشه و با ولع میخوره. ایزوکو کنارش نشسته و با خنده میگه: «کاچان، زیادی میخوری!» باکوگو با دهان پر میگه: «تو به من نگو، خودت داری روزه میگیری؟» همه میخندن. کیریشیما از اونور میز داد میزنه: «باکوگو، تو همیشه همونقدر بامزهای!» باکوگو با اخم بهش نگاه میکنه و میگه: «بامزه نیستم، جدیم!» ولی لبخندِ کوچیکی روش میشینه.
توی همون لحظه، توی یه پایگاهِ مخفی در اعماقِ شهر، رئیسِ ویلنها، مردی با چشمانِ قرمزِ سوراخسوراخ و پوستی مثل سنگِ آتشفشانی، داره به نقشهی سهبعدیِ خوابگاه روی مانیتور نگاه میکنه. دورش، ویلنهای دیگه با لباسهای مشکی و نقابهای سفید، صف کشیدن. رئیس با صدای سرد و محکم که مثل شنِ خشک روی فلز میمونه، میگه: «همهی قهرمانهای مهم ژاپن، توی یه جا جمع شدن. این بهترین فرصته که تا ابد، اونها رو ضعیف کنیم. اول، با یه حملهی غافلگیرانه، بهشون ضربه میزنیم و پراکندهشون میکنیم. بعد، میدوریا رو میدزدیم. اون کلیدِ قدرتِ «همه برای یکی»ست. باید اون رو توی محفظهی شیشهای قرار بدیم، با آب و لولههای انرژی، تا وقتی که رئیسِ مون، بتونه وان فور اول رو تصاحب کنه.» یکی از ویلنها با صدای لرزان میگه: «اما باکوگو... اون دیوونه... جلوش رو بگیره؟» رئیس با لبخندی سرد میگه: «باکوگو بدون میدوریا، فقط یه مشتِ خشمِ بیهدفه. وقتی میدوریا رو ببریم، خودبهخود نابود میشه.» ویلنها با هم زمزمه میکنن و آمادهی حمله میشن.
توی خوابگاه، همه دارن از آخرین روزِ مهمونی لذت میبرن. ایزوکو با اوراراکا و تودوروکی داره توی حیاط، والیبال بازی میکنه. باکوگو کنار دیوار وایساده و با نگاهِ همیشه مراقبش، بازی رو تماشا میکنه. ناگهان، صدای انفجارِ مهیبی از بیرون میاد. زمین میلرزه. پنجرههای خوابگاه با صدای وحشتناکی میشکنن و تیکههای شیشه، توی هوا پخش میشن. چند تا از بادکنکها میترکن و بنر، با یه تَرَک، از بالا میافته. باکوگو بلند میشه و با چشمانی که برق میزنه، فریاد میزنه: «همهجا رو بگیرین! این یه حملهست!» و میدوه سمت پنجره. بیرون، دود و آتیش از چند نقطه بلند شده. ویلنها از پشت دیوارها و درختها، با قدرتهای عجیب و غریب، مثل کنترلِ فلز، پرتابِ آتش، و میدانهای نیرو، به سمت خوابگاه حمله میکنن. باکوگو با خودش فریاد میزنه: «میدونستم! این روزِ آروم، زیادی خوب بود! لعنتی!» و مشتهایش رو گره میکنه
ساعت ۸ صبحه. خورشید از لای پردههای اتاق میتابه و پرندهها دارن توی درختای حیاط، جیکجیک میکنن. همه توی سالنِ ناهارخوریِ بزرگ جمع شدن و دارن صبحانه میخورن. باکوگو بشقابِ بزرگی پر از املت و نان و پنیر جلوشه و با ولع میخوره. ایزوکو کنارش نشسته و با خنده میگه: «کاچان، زیادی میخوری!» باکوگو با دهان پر میگه: «تو به من نگو، خودت داری روزه میگیری؟» همه میخندن. کیریشیما از اونور میز داد میزنه: «باکوگو، تو همیشه همونقدر بامزهای!» باکوگو با اخم بهش نگاه میکنه و میگه: «بامزه نیستم، جدیم!» ولی لبخندِ کوچیکی روش میشینه.
توی همون لحظه، توی یه پایگاهِ مخفی در اعماقِ شهر، رئیسِ ویلنها، مردی با چشمانِ قرمزِ سوراخسوراخ و پوستی مثل سنگِ آتشفشانی، داره به نقشهی سهبعدیِ خوابگاه روی مانیتور نگاه میکنه. دورش، ویلنهای دیگه با لباسهای مشکی و نقابهای سفید، صف کشیدن. رئیس با صدای سرد و محکم که مثل شنِ خشک روی فلز میمونه، میگه: «همهی قهرمانهای مهم ژاپن، توی یه جا جمع شدن. این بهترین فرصته که تا ابد، اونها رو ضعیف کنیم. اول، با یه حملهی غافلگیرانه، بهشون ضربه میزنیم و پراکندهشون میکنیم. بعد، میدوریا رو میدزدیم. اون کلیدِ قدرتِ «همه برای یکی»ست. باید اون رو توی محفظهی شیشهای قرار بدیم، با آب و لولههای انرژی، تا وقتی که رئیسِ مون، بتونه وان فور اول رو تصاحب کنه.» یکی از ویلنها با صدای لرزان میگه: «اما باکوگو... اون دیوونه... جلوش رو بگیره؟» رئیس با لبخندی سرد میگه: «باکوگو بدون میدوریا، فقط یه مشتِ خشمِ بیهدفه. وقتی میدوریا رو ببریم، خودبهخود نابود میشه.» ویلنها با هم زمزمه میکنن و آمادهی حمله میشن.
توی خوابگاه، همه دارن از آخرین روزِ مهمونی لذت میبرن. ایزوکو با اوراراکا و تودوروکی داره توی حیاط، والیبال بازی میکنه. باکوگو کنار دیوار وایساده و با نگاهِ همیشه مراقبش، بازی رو تماشا میکنه. ناگهان، صدای انفجارِ مهیبی از بیرون میاد. زمین میلرزه. پنجرههای خوابگاه با صدای وحشتناکی میشکنن و تیکههای شیشه، توی هوا پخش میشن. چند تا از بادکنکها میترکن و بنر، با یه تَرَک، از بالا میافته. باکوگو بلند میشه و با چشمانی که برق میزنه، فریاد میزنه: «همهجا رو بگیرین! این یه حملهست!» و میدوه سمت پنجره. بیرون، دود و آتیش از چند نقطه بلند شده. ویلنها از پشت دیوارها و درختها، با قدرتهای عجیب و غریب، مثل کنترلِ فلز، پرتابِ آتش، و میدانهای نیرو، به سمت خوابگاه حمله میکنن. باکوگو با خودش فریاد میزنه: «میدونستم! این روزِ آروم، زیادی خوب بود! لعنتی!» و مشتهایش رو گره میکنه
- ۲۳
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط