Stray Kids Changbin
وقتی اون دوست داشت ولی تو بهونه میاوردی... P3
ویو چانگبین
با هزارتا بدبختی ا.ت رو اوردم خونه خودم... بعد از اینکه رسیدیم من رفتم و یه دوش گرفتم که دیدم ا.ت داره گریه میکنه...
چانگبین: اااا.تتتت چرا گریه میکنیییی؟؟؟
ا.ت: من چطور باور کنم تو این همه کار رو فقط برای من انجام دادییییی؟؟؟؟
چانگبین: اینا اثرات عشقه عزیزم...
ا.ت: 🥲
ویو ا.ت
واقعا فکر نمیکردم چانگبین این همه کار رو برای من انجام بده... یا اصن فکر نمیکردم که بعد از یه ماه بیخیال من نشده باشه... راستش... خودم هم دارم تو دام عشقش میوفتم...
چانگبین: عشقممم؟! نمیای باهم فیلم ببینیممم؟؟؟؟
ا.ت: چه فیلمی؟
چانگبین: تایتانیک... تا حالا دیدیش؟
ا.ت: اااا... خیلی وقت پیش دیده بودمش ولی چیزی ازش یادم نمیاد...
چانگبین: پس چرا نمیای ببینیمش؟ کلی خوراکی خریدم هاااا...
ا.ت: بزار لباسمو عوض کنم الان میام...
چانگبین: باشه عشقم منتظرم...
ویو چانگبین
ا.ت لباساشو عوض کرد و اومد... راستش فکر کردم اصلا تغییری نکرده تا اینکه تو این لباس دیدمش... خیلی داف شده بود... اون قدری محوش شدم که حتی نفهمیدم داره صدام میکنه...
ا.ت: چانگبین؟ چانگبیننن؟؟ کجارو نگاه میکنییی؟؟؟
چانگبین: آآآآآ... هیچی عزیزم بیا بشین...
ا.ت: باشه...
ویو ا.ت
نشستم و چانگبین دستشو دور گردنم حلقه کرد... کلی خوراکی چیده بود... تقریبا رسیده بودیم اخرای فیلم که لباهامون روی هم دیگه نشست... حتی نزاشت نفس بگیرم...
چانگبین: دوست دارم ا.ت...
ا.ت: دوست دارم چانگبین...
ویو چانگبین
با هزارتا بدبختی ا.ت رو اوردم خونه خودم... بعد از اینکه رسیدیم من رفتم و یه دوش گرفتم که دیدم ا.ت داره گریه میکنه...
چانگبین: اااا.تتتت چرا گریه میکنیییی؟؟؟
ا.ت: من چطور باور کنم تو این همه کار رو فقط برای من انجام دادییییی؟؟؟؟
چانگبین: اینا اثرات عشقه عزیزم...
ا.ت: 🥲
ویو ا.ت
واقعا فکر نمیکردم چانگبین این همه کار رو برای من انجام بده... یا اصن فکر نمیکردم که بعد از یه ماه بیخیال من نشده باشه... راستش... خودم هم دارم تو دام عشقش میوفتم...
چانگبین: عشقممم؟! نمیای باهم فیلم ببینیممم؟؟؟؟
ا.ت: چه فیلمی؟
چانگبین: تایتانیک... تا حالا دیدیش؟
ا.ت: اااا... خیلی وقت پیش دیده بودمش ولی چیزی ازش یادم نمیاد...
چانگبین: پس چرا نمیای ببینیمش؟ کلی خوراکی خریدم هاااا...
ا.ت: بزار لباسمو عوض کنم الان میام...
چانگبین: باشه عشقم منتظرم...
ویو چانگبین
ا.ت لباساشو عوض کرد و اومد... راستش فکر کردم اصلا تغییری نکرده تا اینکه تو این لباس دیدمش... خیلی داف شده بود... اون قدری محوش شدم که حتی نفهمیدم داره صدام میکنه...
ا.ت: چانگبین؟ چانگبیننن؟؟ کجارو نگاه میکنییی؟؟؟
چانگبین: آآآآآ... هیچی عزیزم بیا بشین...
ا.ت: باشه...
ویو ا.ت
نشستم و چانگبین دستشو دور گردنم حلقه کرد... کلی خوراکی چیده بود... تقریبا رسیده بودیم اخرای فیلم که لباهامون روی هم دیگه نشست... حتی نزاشت نفس بگیرم...
چانگبین: دوست دارم ا.ت...
ا.ت: دوست دارم چانگبین...
- ۷۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط