{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران امید...

در سنی که باید شانه‌هایمان را زیر بارِ شوق می‌گذاشتیم و بارانِ امید را مثل رختِ نو بر تنِ روز آویزان می‌کردیم، کتف‌هایمان از حملِ روزمرگی خم شد و آفتاب، پشتِ غبارِ بی‌انگیزگی گم شد.
دیدگاه ها (۰)

تماشاگر درماندگیمان...

کپشن

دیوانه وار ...

پژواک رهایی ...

زندگی را هر روز ورق میزنم هر بار زیر یک سطرش خط می کشم...گاه...

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط