مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخ
مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه هایش هر روز دعا می کرد :
"خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود ."
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت .
و میخانه ویران شد .
صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت :
"تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی !"
امام جماعت گفت :
"مگر دیوانه شدی ! مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود !"
پس هر دو به نزد قاضی رفتند.
قاضی با شنیدن ماجرا گفت :
در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری !
"خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود ."
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت .
و میخانه ویران شد .
صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت :
"تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی !"
امام جماعت گفت :
"مگر دیوانه شدی ! مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود !"
پس هر دو به نزد قاضی رفتند.
قاضی با شنیدن ماجرا گفت :
در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری !
- ۱.۵k
- ۰۶ اسفند ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط