{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان آموزنده لطفا بخونیدممنون🌹

داستان آموزنده لطفا بخونیدممنون🌹
مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه هایش هر روز دعا می کرد : "خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود ."
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت . و میخانه ویران شد . صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت : "تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی !"
امام جماعت گفت : "مگر دیوانه شدی ! مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود !"
پس هر دو به نزد قاضی رفتند . قاضی با شنیدن ماجرا گفت : "در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری !
دیدگاه ها (۱۱)

داستانک زیباﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﻰ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ شرکت ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﺍﻃﻼﻋﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔ...

لطفامتن پایینشوبخونید🌹 ✍ ...خدایا حواست هست ؟ صدای هق هق گر...

#داستانﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮔﻔﺖ :ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍ...

࿐ྀུ༅ ࿇ ﷽ ࿇ ࿐ྀུ༅✅با دعا فرج زودتر تحقق می‌یابد آری؛ یک هزار و...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

حکایتمسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد د...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط