ɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 17
از زبان جونگکوک:
دستگیره رو چرخوندم و وارد شدم...
دفتر ژین سون بیشتر شبیه دفتر یه رئیس مافیا بود تا مالک مدرسه...
دیوار های مشکی براق... پرده های زرشکی تیره... قفسه های طلایی... و یه میز خیلی بزرگ درست وسط اتاق.
پشت اون میز، ژین سون نشسته بود و آروم داشت چایی میخورد...
حتی نگاهمم نکرد.
ژین سون:«در رو ببندید اقای جئون.»
در رو بستم و رفتم جلو...
جونگکوک:«با من کاری داشتین؟»
ژین سون آروم فنجونشو گذاشت پایین... بعد برای اولین بار مستقیم تو چشمام نگاه کرد.
اون نگاه... خیلی سرد بود.
ژین سون:«شما قبلا دقیقا کجا کار میکردید؟»
اخم خیلی ریزی کردم... سوالش عادی بود ولی لحنش نه.
جونگکوک:«چندتا مدرسه خصوصی توی بوسان...»
ژین سون:«مدرکشون؟»
جونگکوک:«ارسال شده برای بخش مدیریتی.»
ژین سون لبخند خیلی کوچیکی زد...
ژین سون:«بله... بررسی کردم.»
چند ثانیه سکوت شد...
بعد آروم ادامه داد...
ژین سون:«فقط یه چیز برام جالبه...»
جونگکوک:«چی؟»
ژین سون:«اینکه یه معلم ورزش معمولی... توی اولین روز حضورش توی مدرسه، با پسر خانواده شین درگیر میشه.»
نگاهش تیز شد...
ژین سون:«و اونم به اون شدت.»
منم بدون اینکه نگاهمو بدزدم گفتم...
جونگکوک:«اگر دوباره هم ببینم کسی داره به دانش آموز آسیب میزنه همین کارو میکنم.»
ژین سون چند لحظه فقط نگام کرد... بعد خندید.
ولی خنده ش واقعی نبود.
ژین سون:«شجاعید.»
جونگکوک:«فقط کار درستو انجام دادم.»
ژین سون:«یا شاید زیادی کنجکاوید.»
همون لحظه فهمیدم... این زن شک کرده.
اما هنوز مطمئن نیست.
برای همین آروم لبخند زدم و خودمو به بیخیالی زدم.
جونگکوک:«کنجکاوی عادت بدیه؟»
ژین سون:«توی بعضی جاها... بله.»
سکوت سنگینی بینمون افتاد...
بعد بلند شد و رفت سمت پنجره قدی پشت دفترش.
تمام حیاط مدرسه از اون بالا دیده میشد....
ژین سون:«این مدرسه... خیلی ارزشمنده اقای جئون.»
جونگکوک:«معلومه.»
ژین سون:«برای همین دوست ندارم کسی نظم اینجا رو بهم بزنه.»
حرفش تهدید داشت... کاملا واضح اما من فقط سر تکون دادم...
جونگکوک:«متوجه شدم.»
ژین سون دوباره برگشت سمتم...
ژین سون:«میتونید برید.»
جونگکوک:«روز خوبی داشته باشید.»
از دفترش اومدم بیرون... ولی قبل بسته شدن در، صدای آرومش رو شنیدم...
ژین سون:«اقای جئون...»
برگشتم...
ژین سون:«مواظب باشید بعضی حقیقت ها... آدمو نابود میکنن.»
چشمام ریز شد ولی فقط گفتم...
جونگکوک:«من از حقیقت نمیترسم.»
و در رو بستم.
همین که وارد آسانسور شدم نفسمو آروم فوت کردم بیرون...
لعنتی... اون زن خطرناک تر از چیزیه که فکر میکردم.
و مطمئن بودم اونم به من شک کرده...
وقتی رسیدم طبقه پایین، جیمین و تهیونگ کنار دستگاه نوشیدنی وایساده بودن.
جیمین:«بالاخره اومد... قیافت چرا شبیه قاتلای زنجیره ای شده؟»
تهیونگ:«نکنه اخراجت کرد؟!»
جونگکوک:«چرا شما همش گیر دادین به قاتلا؟ابنا رو ولش راستش نه... ولی اون زن عادی نیست.»
جیمین:«خوب ما از همون اول گفتیم ترسناکه.»
خواستم جواب بدم که یهو صدای آرومی اومد...
ات:«اقای جئون...»
ᴘᴀʀᴛ: 17
از زبان جونگکوک:
دستگیره رو چرخوندم و وارد شدم...
دفتر ژین سون بیشتر شبیه دفتر یه رئیس مافیا بود تا مالک مدرسه...
دیوار های مشکی براق... پرده های زرشکی تیره... قفسه های طلایی... و یه میز خیلی بزرگ درست وسط اتاق.
پشت اون میز، ژین سون نشسته بود و آروم داشت چایی میخورد...
حتی نگاهمم نکرد.
ژین سون:«در رو ببندید اقای جئون.»
در رو بستم و رفتم جلو...
جونگکوک:«با من کاری داشتین؟»
ژین سون آروم فنجونشو گذاشت پایین... بعد برای اولین بار مستقیم تو چشمام نگاه کرد.
اون نگاه... خیلی سرد بود.
ژین سون:«شما قبلا دقیقا کجا کار میکردید؟»
اخم خیلی ریزی کردم... سوالش عادی بود ولی لحنش نه.
جونگکوک:«چندتا مدرسه خصوصی توی بوسان...»
ژین سون:«مدرکشون؟»
جونگکوک:«ارسال شده برای بخش مدیریتی.»
ژین سون لبخند خیلی کوچیکی زد...
ژین سون:«بله... بررسی کردم.»
چند ثانیه سکوت شد...
بعد آروم ادامه داد...
ژین سون:«فقط یه چیز برام جالبه...»
جونگکوک:«چی؟»
ژین سون:«اینکه یه معلم ورزش معمولی... توی اولین روز حضورش توی مدرسه، با پسر خانواده شین درگیر میشه.»
نگاهش تیز شد...
ژین سون:«و اونم به اون شدت.»
منم بدون اینکه نگاهمو بدزدم گفتم...
جونگکوک:«اگر دوباره هم ببینم کسی داره به دانش آموز آسیب میزنه همین کارو میکنم.»
ژین سون چند لحظه فقط نگام کرد... بعد خندید.
ولی خنده ش واقعی نبود.
ژین سون:«شجاعید.»
جونگکوک:«فقط کار درستو انجام دادم.»
ژین سون:«یا شاید زیادی کنجکاوید.»
همون لحظه فهمیدم... این زن شک کرده.
اما هنوز مطمئن نیست.
برای همین آروم لبخند زدم و خودمو به بیخیالی زدم.
جونگکوک:«کنجکاوی عادت بدیه؟»
ژین سون:«توی بعضی جاها... بله.»
سکوت سنگینی بینمون افتاد...
بعد بلند شد و رفت سمت پنجره قدی پشت دفترش.
تمام حیاط مدرسه از اون بالا دیده میشد....
ژین سون:«این مدرسه... خیلی ارزشمنده اقای جئون.»
جونگکوک:«معلومه.»
ژین سون:«برای همین دوست ندارم کسی نظم اینجا رو بهم بزنه.»
حرفش تهدید داشت... کاملا واضح اما من فقط سر تکون دادم...
جونگکوک:«متوجه شدم.»
ژین سون دوباره برگشت سمتم...
ژین سون:«میتونید برید.»
جونگکوک:«روز خوبی داشته باشید.»
از دفترش اومدم بیرون... ولی قبل بسته شدن در، صدای آرومش رو شنیدم...
ژین سون:«اقای جئون...»
برگشتم...
ژین سون:«مواظب باشید بعضی حقیقت ها... آدمو نابود میکنن.»
چشمام ریز شد ولی فقط گفتم...
جونگکوک:«من از حقیقت نمیترسم.»
و در رو بستم.
همین که وارد آسانسور شدم نفسمو آروم فوت کردم بیرون...
لعنتی... اون زن خطرناک تر از چیزیه که فکر میکردم.
و مطمئن بودم اونم به من شک کرده...
وقتی رسیدم طبقه پایین، جیمین و تهیونگ کنار دستگاه نوشیدنی وایساده بودن.
جیمین:«بالاخره اومد... قیافت چرا شبیه قاتلای زنجیره ای شده؟»
تهیونگ:«نکنه اخراجت کرد؟!»
جونگکوک:«چرا شما همش گیر دادین به قاتلا؟ابنا رو ولش راستش نه... ولی اون زن عادی نیست.»
جیمین:«خوب ما از همون اول گفتیم ترسناکه.»
خواستم جواب بدم که یهو صدای آرومی اومد...
ات:«اقای جئون...»
- ۴۳۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط