{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 16

تهیونگ:«وااای ات خندید معجزه شد...»
جونگکوک:«تهیونگ.»(لبخند عصبی)
تهیونگ:«باشه ساکت شدم...»

ات با خجالت گفت...

ات:«راستی اقا... ممنون بابت دیروز...»
جونگکوک:«لازم نیست هر بار تشکر کنی...»

چند ثانیه فقط نگام کرد...
نمیدونم چرا ولی وقتی نگام میکرد حس عجیبی میگرفتم...

حسی که نمیشناختمش.
از توی فکر اومدم بیرون که صدای کفش پاشنه بلند اومد...
همه آروم شدن...

سرمو بلند کردم و برای اولین بار ژین سون رو از نزدیک دیدم...
یه زن قد بلند با کت سفید گرون قیمت و نگاه سرد...
دوتا محافظ هم پشت سرش بودن.
تمام دانش آموزا خم شدن.

همه:«سلام خانم ژین سون...»

اون بدون توجه به بقیه نگاهش مستقیم افتاد روم...

ژین سون:«شما باید اقای جئون باشید...»
جونگکوک:«بله...»

اروم نزدیک تر شد...

ژین سون:«شنیدم خیلی زود با مدرسه اخت شدید...»

لحنش عادی بود...
ولی ته نگاهش انگار داشت منو بررسی میکرد.

جونگکوک:«سعی مو میکنم...»

نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند بعد به ات نگاه کرد...

ژین سون:«ویون ات. باز مشکلی پیش اومده..؟»

ات سریع سرشو پایین انداخت.

ات:«ن.. نه خانم...»

ژین سون لبخند خیلی مصنوعی زد.

ژین سون:«خوبه...»

نمیدونستم چرا ولی وقتی به ات نگاه کرد حس بدی گرفتم...
انگار ات ازش میترسید.
ژین سون دوباره نگام کرد.

ژین سون:«اقای جئون، بعدا به دفترم بیاید. کار کوچیکی باهاتون دارم...»
جونگکوک:«حتما...»

بعدش آروم از کنارمون رد شد و رفت...
همین که دور شد جیمین آروم گفت...

جیمین:«این زنه خیلی ترسناکه...»
تهیونگ:«حس میکنم اگر شب ببینمش سکته میکنم...»

من هنوز به مسیر رفتنش خیره بودم...

جونگکوک:«نه... یه چیزی درباره ش عجیبه...»

ات یکدفعه مضطرب شد...

ات:«اقای جئون... بهتره زیاد نزدیکش نشین...»
برگشتم سمتش...

جونگکوک:«منظورت چیه..؟»

ات انگار فهمید زیادی حرف زده... سریع گفت...

ات:«چ.. چیزی نیست فقط میگن اخلاقش سرده...»

اما مطمئن بودم فقط این نبود...

زنگ کلاس خورد و همه رفتن سمت کلاس ها...منم رفتم سمت دفتر مدیران...
وقتی وارد شدم، مای شین تا منو دید بلند شد.

مای شین:«اووو اقای جئون خوش اومدین...»
جونگکوک:«خانم ژین سون گفتن بیان دفترشون...»

مای شین یه لحظه مکث کرد.

مای شین:«اها... دفتر اصلی طبقه آخره...»

سر تکون دادم و رفتم سمت آسانسور شیشه ای...
همونطور که آسانسور بالا میرفت کل مدرسه زیر پام بود...
اون فواره بزرگ وسط حیاط هم معلوم بود...
نمیدونم چرا ولی چشمم روی فواره قفل شد...

صدای دیشب توی ذهنم پیچید...

[اون شمش ها دیگه شکل شمش نیستن...]

اخم کردم...
حس عجیبی داشتم.
انگار جواب یه چیزی دقیقا جلوی چشمام بود ولی نمیتونستم ببینمش...

دینگ...

در آسانسور باز شد.
راهروی طبقه آخر خیلی ساکت بود...
فقط یه در بزرگ مشکی آخر راهرو دیده میشد.

رفتم سمتش و تقه ای زدم.
صدای زنونه ای اومد...

ژین سون:«بفرمایید داخل...»

دستگیره رو چرخوندم و وارد شدم...
دیدگاه ها (۰)

ɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 17از زبان جونگکوک:دست...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 18برگشتم سمتش... یه ...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 15جونگکوک:«دوتاتون ب...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 14چشمام گشاد شد...جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط