یوسف گمگشته از کنعان گریزان می شود

یوسف گمگشته از کنعان گریزان می شود
کلبه احزان، زیارتگاه یاران می شود

ای دل غمدیده حالت را به درمان خوش نکن
عاقبت هر آدمی با خاک یکسان می شود

گر بهار زندگی را جاودانی دیده ای
در خطایی مرغ خوشخوان، چون زمستان می شود

دور گردون دایماً یکسان نمی چرخد ولی
نوبت ما چون رسد، این چرخ ویران می شود!

سیل نابودی اگر، بر برگ تقدیرت بود
ناخدا گر نوح باشد، باز طوفان می شود!

کعبه را راهی به جز خار مغیلان نیز هست
هر که از هر ره رود، عبد و مسلمان می شود

حافظا دیگر مگو در فقر و خلوت غم مخور
درد بی درمان مگر بی درد، درمان میشود.
دیدگاه ها (۳)

ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺁﺩﻣﻬﺎ ،ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭﺷﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ،به ﺩﻟﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ...ﮐﻪ ﺩﺭﻧﺒﻮﺩﻧﺸ...

انسان هم میتواند دایره باشد و هم خط راست ! انتخاب با خودتان ...

هرچند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبور...

عطر نفس هایت…عجیب تریڹ خواص دنیا را دارد…ڪہ تمامِ مڹ رامدهوش...

کاش فال شب یلدای همه این بشود؛ یوسف گمگشته باز آید به کنعان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط