Part2
[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
تهیونگ:توام یه همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
لارا:من..من مطمئنم این گردن بند رو تو اون تصادف توی گردن مادرم دیدم..
به سمت گردنبندی که روی زمین افتاده بود رفتم و روی پاهام نشستم
تهیونگ:مطمئنی همونه..یادمه گفتی هرچی خاطرات مربوط به اون تقادفه رو فراموش کردی
لارا:شاید خیلی چیزارو فراموش کرده باشم اما این گردنبندو هرگز!
به دورو برم نگاه کردم..چشمم به کاغذی کنار تخت افتاد رفتم سمتش و برش داشتم
نوشته روی کاغذ(انگلیسی)👇🏻
«کارم هنوز با تو و داداشت تموم نشده کیم لارا jk -»
لارا"جک؟اینجا چخبره چقد جک اشن..وایستا ببینم
(فلش بک به سه سال پیش)
صحنه تصادف مادر لارا
ویو لارا"با صدای شلیک تفنگ با ترس از خونه بیرون رفتم هوا تاریک بود و ساعت تقریبا دو و نیم بود به دورو برم نگاه کردم که ببینم صدا از کجاست ولی هیچ نشونه ای نبود خیلی ترسیدم فکر کردم توهمه اخه دوروزه بخاطر امتحانا نخوابیدم خواستم برم تو اتاق که صدای داد تهیونگ بلند شد
گوشیش رو پرس کرد کتش رو برداشت و از اتاقش بیرون اومد کنارم ایستاد که با چشمای اشکی و خون مواجه شدم
تهیونگ:هیچی نگو و دنبالم بیا
با ترس دنبالش رفتم و سوار ماشینش شدیم بعد از ده دقیقه جلوی یه قبرستون وایستادیم با داد و صدایی لرزون گفتم
لارا:ته..تهیونگ اینجا چخبره
تهیونگ چیزی نگفت و بیصدا اشک میریخت صدای جیغ بلندی شنیدم به روبه روم نگاه کردم ماشینی انگار تصادف کرده و کلا داغون شده بود به ماشین که دقت کردم خیلی اشنا بود..با تردید گفتم
لارا:باورم نمیشه
و سریع به سمت ماشین دویدم تهیونگ هم پشت سرم بود
مامان بابامو غرق خون توی ماشین دیدم خشکم زد به گردنبندی غرق خون که هدیه روز تولدش داده بودم نگاه کردم ..
لارا:مامان!
که صدای ماشین پلیس و چندتا ماشین دیگه امبولانس رو شنیدم تو شوک بودم قلبم تیر کشید و به صحنه روبه روم زل زدم...چطور ممکنه به خونی که روی ماشین بود نگاه کردم انگار یه نوشته انگلیسیه با خون نوشته بود دقت که کردم ریز نوشته بود «به جهنمی که خودتون با دستای خودتون درست کردین خوش اومدین jk -»
همون لحضه از هوش رفتم
چندروز بعد مراسم خاکسپاری با تهیونگ توی خونه نشسته بودیم برای هردومون سخت بود حضم کردن اون ماجرا
لارا:میکشمش!
تهیونگ با حالت سوالی نگام کرد که گفتم
لارا:هنوزم فکر میکنی فقط یه تصادف بود؟
تهیونگ:منظورت چیه؟
لارا:نوشته روی ماشینو که یادت نرفته..فکرنکنم پلیسا بتونن کاری کنن...اگه اون جک حرو**مزاده رو پیدا کنم زندگش نمیزارم
تهیونگ:چطوری میخوای پیداش کنی؟
گوشیمو برداشتم و رمزشو باز کردم رفتم تو پیام ها و پیام هایی که چندماه اخیر که از طرف jk - بود رو باز کردم
سه ماه پیش:«با بد کسی در افتادین jk-»
یک ماه پیش:«دفعه اخریه که بهتون اخطار میدم توی کارای من دخالت نکنین بد میبینی jk -»
دو هفته پیش:«من نقطه ظعفت رو خوب میدونم دخترکوچولو jk -»
و دیدم یه پیام جدید هم اومده که مال پنج روز قبل یعنی قبل مرگ پدر مادرم بود
«اگه میخوای بازم پدرمادرت ببینی با اون داداش احمقت به این ادرس(****)بیاید jk -»
تهیونگ با اعصبانیت نگام میکرد و نگاهشو داد به گوشی
تهیونگ:چطور تونستی همچین چیزیو ازم مخفی کنی؟
لارا:من..من فکرنمیکردم..که
چیزی نگفتم و با بغض نگاش کردم
تهیونگ بلند شد و گفت
تهیونگ:ادرسو برام بفرست و همین جا بمون
لارا:چی داری میگی کجا میخوای بری
ته:اون عو.ضی رو میکشم
لارا:مزخرف نگو اگه بخوای جایی بری منم میام
تهیونگ:تو جایی نمیای لارا!
با لجبازی گفتم
لارا:اگه من نرم توام نمیری
تهیونگ:مسخره بازی درنیار الان وقت لجبازی نیست...
"با کلی بدبختی راضیش کردم و باهم به ادرسی که فرستاده بود رفتیم...یه کلبه کوچیک که وسط جنگل بزرگی بود خیلی ترسناک بود به ساعت مچ دستم نگاه کردم ساعت 10:19دقیقه شب رو نشون میداد
تهیونگ جلو رفت و گفت
تهیونگ:پشت سرم بیا
طبق گفتش عمل کردم و به در کلبه رسیدیم
تهیونگ:جک؟تو اینجایی حرو**مزاده
با صدای بلند گفتم
لارا:خودتو نشون بده عو.ضی
صدایی نشنیدیم
تهیونگ:یکی بد داره باهامون بازی میکنه لارا...
عشق ترسناک
✦...............................
تهیونگ:توام یه همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
لارا:من..من مطمئنم این گردن بند رو تو اون تصادف توی گردن مادرم دیدم..
به سمت گردنبندی که روی زمین افتاده بود رفتم و روی پاهام نشستم
تهیونگ:مطمئنی همونه..یادمه گفتی هرچی خاطرات مربوط به اون تقادفه رو فراموش کردی
لارا:شاید خیلی چیزارو فراموش کرده باشم اما این گردنبندو هرگز!
به دورو برم نگاه کردم..چشمم به کاغذی کنار تخت افتاد رفتم سمتش و برش داشتم
نوشته روی کاغذ(انگلیسی)👇🏻
«کارم هنوز با تو و داداشت تموم نشده کیم لارا jk -»
لارا"جک؟اینجا چخبره چقد جک اشن..وایستا ببینم
(فلش بک به سه سال پیش)
صحنه تصادف مادر لارا
ویو لارا"با صدای شلیک تفنگ با ترس از خونه بیرون رفتم هوا تاریک بود و ساعت تقریبا دو و نیم بود به دورو برم نگاه کردم که ببینم صدا از کجاست ولی هیچ نشونه ای نبود خیلی ترسیدم فکر کردم توهمه اخه دوروزه بخاطر امتحانا نخوابیدم خواستم برم تو اتاق که صدای داد تهیونگ بلند شد
گوشیش رو پرس کرد کتش رو برداشت و از اتاقش بیرون اومد کنارم ایستاد که با چشمای اشکی و خون مواجه شدم
تهیونگ:هیچی نگو و دنبالم بیا
با ترس دنبالش رفتم و سوار ماشینش شدیم بعد از ده دقیقه جلوی یه قبرستون وایستادیم با داد و صدایی لرزون گفتم
لارا:ته..تهیونگ اینجا چخبره
تهیونگ چیزی نگفت و بیصدا اشک میریخت صدای جیغ بلندی شنیدم به روبه روم نگاه کردم ماشینی انگار تصادف کرده و کلا داغون شده بود به ماشین که دقت کردم خیلی اشنا بود..با تردید گفتم
لارا:باورم نمیشه
و سریع به سمت ماشین دویدم تهیونگ هم پشت سرم بود
مامان بابامو غرق خون توی ماشین دیدم خشکم زد به گردنبندی غرق خون که هدیه روز تولدش داده بودم نگاه کردم ..
لارا:مامان!
که صدای ماشین پلیس و چندتا ماشین دیگه امبولانس رو شنیدم تو شوک بودم قلبم تیر کشید و به صحنه روبه روم زل زدم...چطور ممکنه به خونی که روی ماشین بود نگاه کردم انگار یه نوشته انگلیسیه با خون نوشته بود دقت که کردم ریز نوشته بود «به جهنمی که خودتون با دستای خودتون درست کردین خوش اومدین jk -»
همون لحضه از هوش رفتم
چندروز بعد مراسم خاکسپاری با تهیونگ توی خونه نشسته بودیم برای هردومون سخت بود حضم کردن اون ماجرا
لارا:میکشمش!
تهیونگ با حالت سوالی نگام کرد که گفتم
لارا:هنوزم فکر میکنی فقط یه تصادف بود؟
تهیونگ:منظورت چیه؟
لارا:نوشته روی ماشینو که یادت نرفته..فکرنکنم پلیسا بتونن کاری کنن...اگه اون جک حرو**مزاده رو پیدا کنم زندگش نمیزارم
تهیونگ:چطوری میخوای پیداش کنی؟
گوشیمو برداشتم و رمزشو باز کردم رفتم تو پیام ها و پیام هایی که چندماه اخیر که از طرف jk - بود رو باز کردم
سه ماه پیش:«با بد کسی در افتادین jk-»
یک ماه پیش:«دفعه اخریه که بهتون اخطار میدم توی کارای من دخالت نکنین بد میبینی jk -»
دو هفته پیش:«من نقطه ظعفت رو خوب میدونم دخترکوچولو jk -»
و دیدم یه پیام جدید هم اومده که مال پنج روز قبل یعنی قبل مرگ پدر مادرم بود
«اگه میخوای بازم پدرمادرت ببینی با اون داداش احمقت به این ادرس(****)بیاید jk -»
تهیونگ با اعصبانیت نگام میکرد و نگاهشو داد به گوشی
تهیونگ:چطور تونستی همچین چیزیو ازم مخفی کنی؟
لارا:من..من فکرنمیکردم..که
چیزی نگفتم و با بغض نگاش کردم
تهیونگ بلند شد و گفت
تهیونگ:ادرسو برام بفرست و همین جا بمون
لارا:چی داری میگی کجا میخوای بری
ته:اون عو.ضی رو میکشم
لارا:مزخرف نگو اگه بخوای جایی بری منم میام
تهیونگ:تو جایی نمیای لارا!
با لجبازی گفتم
لارا:اگه من نرم توام نمیری
تهیونگ:مسخره بازی درنیار الان وقت لجبازی نیست...
"با کلی بدبختی راضیش کردم و باهم به ادرسی که فرستاده بود رفتیم...یه کلبه کوچیک که وسط جنگل بزرگی بود خیلی ترسناک بود به ساعت مچ دستم نگاه کردم ساعت 10:19دقیقه شب رو نشون میداد
تهیونگ جلو رفت و گفت
تهیونگ:پشت سرم بیا
طبق گفتش عمل کردم و به در کلبه رسیدیم
تهیونگ:جک؟تو اینجایی حرو**مزاده
با صدای بلند گفتم
لارا:خودتو نشون بده عو.ضی
صدایی نشنیدیم
تهیونگ:یکی بد داره باهامون بازی میکنه لارا...
- ۳.۵k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط