پارت بلای جونم
#پارت_19🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
با اسیر شدن مچم توسط مهام، بهش خیره شدم که رو به مادرش گفت:
_ از خدام نبوده که زنمو بیارم تو این خونه ...ناراحتید دستشو میگیرم میبرمش خونه خودم! اونجا دیگه یکی پشت در فالگوش منتظر نمیمونه ببینه چه خبره!؟
عجب دعوایی راه افتاد نصف شبی ...
الان باید وظیفه عروس بودنم رو به جا می اوردم؟
با لحن مهربونی که برای خودمم غریبه بود، دست به بازوی مهام کشیدم و رو به مادرش لب زدم:
_ شما به دل نگیر، وقتی عصبی میشه یه چیزی میگه ...باز فردا پشیمونه! من خودم خواستم بیام اینجا با شما زندگی کنم ...اگر مشکل فقط بچه دار شدن ماست، خب ...
مهام میون کلامم پرید:
_ حالا حالا ها قصد بچه دار شدن نداریم!
اون یک تنه بلد بود چجوری حرص همه رو در بیاره.
انقدر که مادرش دیگه حریفش نشد و راهش رو کشید و درب اتاق هم محکم بست ...
مچ دستم رو از دستش بیرون کشیدم که با اخم لب زد:
_ خوشت میاد شکمت بالا بیاد؟
سرم رو تند به نشونه نفی تکون دادم.
_ من که زنت نیستم، قرار نیست واقعی باهات که نگرانشی!
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
با اسیر شدن مچم توسط مهام، بهش خیره شدم که رو به مادرش گفت:
_ از خدام نبوده که زنمو بیارم تو این خونه ...ناراحتید دستشو میگیرم میبرمش خونه خودم! اونجا دیگه یکی پشت در فالگوش منتظر نمیمونه ببینه چه خبره!؟
عجب دعوایی راه افتاد نصف شبی ...
الان باید وظیفه عروس بودنم رو به جا می اوردم؟
با لحن مهربونی که برای خودمم غریبه بود، دست به بازوی مهام کشیدم و رو به مادرش لب زدم:
_ شما به دل نگیر، وقتی عصبی میشه یه چیزی میگه ...باز فردا پشیمونه! من خودم خواستم بیام اینجا با شما زندگی کنم ...اگر مشکل فقط بچه دار شدن ماست، خب ...
مهام میون کلامم پرید:
_ حالا حالا ها قصد بچه دار شدن نداریم!
اون یک تنه بلد بود چجوری حرص همه رو در بیاره.
انقدر که مادرش دیگه حریفش نشد و راهش رو کشید و درب اتاق هم محکم بست ...
مچ دستم رو از دستش بیرون کشیدم که با اخم لب زد:
_ خوشت میاد شکمت بالا بیاد؟
سرم رو تند به نشونه نفی تکون دادم.
_ من که زنت نیستم، قرار نیست واقعی باهات که نگرانشی!
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
- ۱.۹k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط