{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بلای جونم

#پارت_21🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


ذهن من قادر به تحلیل فوری حرف هاش نبود و با مکث بهش خیره شدم تا معنی جمله‌ش رو تجزیه تحلیل کنم.

با پی بردن به عمق فاجعه، هین بلندی کشیدم که دستش رو جلوی دهنم گذاشت.
_ خب حالا ...یه جوری رفتار نکن انگار نمیدونستی!

دستش رو از جلوی دهنم فاصله دادم و با حالت متعجب اما مظلوم سرم رو روی بالشت گذاشتم.
این سکوت عجیبی که اختیار کرده بودم از روی خجالت بود و بس ...

نگاهم رو ازش گرفتم که صدای موبایلش توی فضا پیچید.
فوضول بودم ببینم کی این موقع شب بهش زنگ زده؟!
بدون وقت کُشی جواب داد و با لحن مهربونی که ازش انتظار نداشتم، گفت:
_ جان؟

با چشم نیمه باز توی تاریکی اتاق خیره نگاهش کردم که صدای دخترونه ای از پشت خط جواب داد:
_ مهام، از صبح تا حالا کجا بودی؟ یه زنگ بهم نزدی ... خبر هم نگرفتی ببینی من کجام و دارم چیکار میکنم!

یعنی دوست
دخت بود؟
خب چرا همونو نیاورده بود نقش زنش رو بازی کنه؟!

گوش هام رو تیز تر کردم که مهام با لحن آروم تری اون رو به آرامش دعوت کرد.
_ سرم شلوغ بود عزیزم؛ فردا از دلت در میارم.

💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
دیدگاه ها (۰)

#پارت_22🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_23🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_20🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_19🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

Chapter:1Part:22۶فوریه۱۲:۰۰ شب. هی تو تختش وول میخورد. نمیتو...

پارت ²⁴+ ( صدای شلیک گلوله تو سرم پیچید نگاهی شاکی به کوک کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط