خبر رسیدن به فرشتگان، خشم و اندوهی عمیق به همراه داشت. شن
خبر رسیدن به فرشتگان، خشم و اندوهی عمیق به همراه داشت. شنیدن اینکه بورام، یکی از قدرتمندترین فرشتگان، در آستانهی مرگ قرار گرفته و سپس با تلاش برادرش، جیمین، از مرگ حتمی نجات یافته، باعث شد تا فرشتگان به فکر انتقام بیفتند.
فرشتهی اعظم، با چهرهای جدی، در جمع فرشتگان حاضر شد. "بورام زنده است، اما زخمی و ضعیف شده. این توهین آشکار به ماست. ارباب شیاطین فکر کرده میتواند با این کارهای پست، ما را بترساند."
یکی از فرشتگان پرسید: "پس چه باید بکنیم؟ حمله کنیم؟"
فرشتهی اعظم سرش را تکان داد. "خشونت، راه حل ما نیست. ارباب شیاطین منتظر همین است. ما باید هوشمندانهتر عمل کنیم. این شکست، باید پلی باشد برای پیروزی ما."
او ادامه داد: "بورام، علیرغم ضربات، زنده مانده و حالا با ارادهای قویتر بازگشته است. این نشان میدهد که او نماد امید ماست. ارباب شیاطین میخواهد او را ضعیف کند، اما با این کار، فقط او را قویتر کرده است."
فرشتهی اعظم به نقشهی جدید اشاره کرد: "ما دیگر به دنبال انتقام صرف نیستیم. ما باید راهی پیدا کنیم که ارباب شیاطین را از درون نابود کنیم. شاید با استفاده از نقاط ضعف خودش... شاید با بیدار کردن نیرویی که سالهاست در تاریکی پنهان کرده است."
فرشتگان با هم فریاد زدند: "ما آمادهایم!"
**بخش نهم: برنامهریزی ارباب شیاطین**
در قصر شیاطین، ارباب شیاطین از زنده ماندن و بهبودی بورام با خبر شد. او نه عصبانی بود و نه ناامید. بلکه لبخندی مرموز بر لبانش نشست.
"پس هنوز نمُرده..." او با صدایی که از رضایت حکایت داشت، گفت. "عالی است. این دقیقا همان چیزی است که من میخواستم."
او به یونگی که در مقابلش ایستاده بود، نگاه کرد. "یونگی، کارت خوب بود. تو بورام را ضعیف کردی، اما نه آنقدر که کاملاً از بین برود. این یعنی او حالا نماد امید فرشتگان شده است."
یونگی با تعجب پرسید: "قربان، این چطور میتواند خوب باشد؟"
ارباب شیاطین خندید. "چون وقتی امید، ضعیف میشود و سپس دوباره قوی میشود، تبدیل به یک نیروی غیرقابل مهار میشود. و این همان نیرویی است که من به آن نیاز دارم."
او ادامه داد: "فرشتگان به دنبال انتقام هستند، اما کورکورانه. آنها فکر میکنند با قویتر شدن بورام، ما شکست میخوریم. اما آنها نمیدانند که تمام این اتفاقات، بخشی از نقشهی بزرگتر من است."
ارباب شیاطین به نقشهی بزرگی که بر روی میز پهن بود، اشاره کرد. "بورام، حالا نماد مبارزه شده. فرشتگان را متحد میکند. و وقتی آنها متحد شوند... آن وقت است که من نیروی واقعیشان را خواهم دید. نیرویی که من سالها در انتظارش بودم تا آن را به دست آورم."
او به یونگی دستور داد: "حالا برو. و بورام را زیر نظر داشته باش. هر حرکتش را گزارش بده. ما منتظر خواهیم ماند تا زمان مناسب فرا برسد."
یونگی، با ذهنی درگیر، از قصر خارج شد. او نمیتوانست بفهمد ارباب شیاطین دقیقاً چه نقشهای دارد، اما حس میکرد که بازی بسیار خطرناکتر از آن چیزی است که به نظر میرسد.
فرشتهی اعظم، با چهرهای جدی، در جمع فرشتگان حاضر شد. "بورام زنده است، اما زخمی و ضعیف شده. این توهین آشکار به ماست. ارباب شیاطین فکر کرده میتواند با این کارهای پست، ما را بترساند."
یکی از فرشتگان پرسید: "پس چه باید بکنیم؟ حمله کنیم؟"
فرشتهی اعظم سرش را تکان داد. "خشونت، راه حل ما نیست. ارباب شیاطین منتظر همین است. ما باید هوشمندانهتر عمل کنیم. این شکست، باید پلی باشد برای پیروزی ما."
او ادامه داد: "بورام، علیرغم ضربات، زنده مانده و حالا با ارادهای قویتر بازگشته است. این نشان میدهد که او نماد امید ماست. ارباب شیاطین میخواهد او را ضعیف کند، اما با این کار، فقط او را قویتر کرده است."
فرشتهی اعظم به نقشهی جدید اشاره کرد: "ما دیگر به دنبال انتقام صرف نیستیم. ما باید راهی پیدا کنیم که ارباب شیاطین را از درون نابود کنیم. شاید با استفاده از نقاط ضعف خودش... شاید با بیدار کردن نیرویی که سالهاست در تاریکی پنهان کرده است."
فرشتگان با هم فریاد زدند: "ما آمادهایم!"
**بخش نهم: برنامهریزی ارباب شیاطین**
در قصر شیاطین، ارباب شیاطین از زنده ماندن و بهبودی بورام با خبر شد. او نه عصبانی بود و نه ناامید. بلکه لبخندی مرموز بر لبانش نشست.
"پس هنوز نمُرده..." او با صدایی که از رضایت حکایت داشت، گفت. "عالی است. این دقیقا همان چیزی است که من میخواستم."
او به یونگی که در مقابلش ایستاده بود، نگاه کرد. "یونگی، کارت خوب بود. تو بورام را ضعیف کردی، اما نه آنقدر که کاملاً از بین برود. این یعنی او حالا نماد امید فرشتگان شده است."
یونگی با تعجب پرسید: "قربان، این چطور میتواند خوب باشد؟"
ارباب شیاطین خندید. "چون وقتی امید، ضعیف میشود و سپس دوباره قوی میشود، تبدیل به یک نیروی غیرقابل مهار میشود. و این همان نیرویی است که من به آن نیاز دارم."
او ادامه داد: "فرشتگان به دنبال انتقام هستند، اما کورکورانه. آنها فکر میکنند با قویتر شدن بورام، ما شکست میخوریم. اما آنها نمیدانند که تمام این اتفاقات، بخشی از نقشهی بزرگتر من است."
ارباب شیاطین به نقشهی بزرگی که بر روی میز پهن بود، اشاره کرد. "بورام، حالا نماد مبارزه شده. فرشتگان را متحد میکند. و وقتی آنها متحد شوند... آن وقت است که من نیروی واقعیشان را خواهم دید. نیرویی که من سالها در انتظارش بودم تا آن را به دست آورم."
او به یونگی دستور داد: "حالا برو. و بورام را زیر نظر داشته باش. هر حرکتش را گزارش بده. ما منتظر خواهیم ماند تا زمان مناسب فرا برسد."
یونگی، با ذهنی درگیر، از قصر خارج شد. او نمیتوانست بفهمد ارباب شیاطین دقیقاً چه نقشهای دارد، اما حس میکرد که بازی بسیار خطرناکتر از آن چیزی است که به نظر میرسد.
- ۱۵۷
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط