{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یونگی، با حکم ارباب شیاطین، به سمت جنگل تاریک حرکت کرد. ا

یونگی، با حکم ارباب شیاطین، به سمت جنگل تاریک حرکت کرد. او می‌دانست که جیمین به دنبال گیاهان شفابخش است و ماموریتش این بود که جلوی او را بگیرد. اما نقشه‌ی ارباب شیاطین کمی تغییر کرده بود: «لازم نیست او را بکشی... فقط زمان بخر.» این جمله در ذهن یونگی تکرار می‌شد. «زمان بخر...»

یونگی مسیرش را به سمت غار جادوگر کج کرد، جایی که آخرین بار بورام را دیده بود. او می‌خواست مطمئن شود که بورام دیگر تهدیدی نخواهد بود. با قدم‌های بی‌صدا، به نزدیکی غار رسید. صدای ناله‌های ضعیف بورام از داخل به گوش می‌رسید.

یونگی وارد غار شد. جیمین رفته بود و بورام تنها روی زمین افتاده بود. او رنگ پریده‌تر از قبل بود و نفس‌هایش به سختی شنیده می‌شد. یونگی شمشیرش را غلاف کرد و خنجری را از کمربندش بیرون کشید.

"باز هم من..." یونگی زمزمه کرد. او به بورام نزدیک شد. بورام چشمانش را به سختی باز کرد و یونگی را دید. در نگاهش ترسی نبود، فقط خستگی.

"یونگی..." او با صدایی بسیار ضعیف گفت. "باز هم اومدی... که منو ضعیف‌تر کنی؟"

یونگی خنجر را بالا برد. "ارباب شیاطین می‌خواهد مطمئن شود که تو دیگر تهدیدی نیستی." او نزدیک‌تر شد و خنجر را **یک بار** در پهلوی بورام فرو برد. بورام فریادی خفه کشید و چشمانش را بست. خون تازه از زخم شروع به جاری شدن کرد و جادوی ضعیفش، بیشتر از قبل رنگ باخت. یونگی خنجر را بیرون کشید و سپس **یک بار دیگر**، کمی پایین‌تر، خنجر را فرو برد. بورام دیگر فریادی نکشید، فقط ناله‌ای دردناک از گلویش خارج شد.

یونگی عقب کشید. او وظیفه‌اش را انجام داده بود. بورام حالا ضعیف‌تر از هر زمانی بود. او مطمئن بود که جیمین با دیدن این صحنه، ناامید خواهد شد.

**بخش هفتم: بازگشت جیمین و شفا**

در همین حال، جیمین با دست‌های پر از گیاهان کمیاب، به سمت غار بازگشت. او با عجله دوید و قلبش از نگرانی برای بورام به شدت می‌تپید. وقتی به دهانه‌ی غار رسید، سایه‌ای را در داخل دید.

"یونگی؟" او با تعجب پرسید. سپس نگاهش به بورام افتاد که روی زمین افتاده بود و خون از زخم‌هایش جاری بود. "نه!" جیمین فریاد زد و با سرعت به سمت بورام دوید.

وقتی به او رسید، متوجه شد که یونگی رفته است. او به زخم‌های جدید بورام نگاه کرد و خشم تمام وجودش را فرا گرفت. "چرا... چرا این کار رو کردی؟"

اما وقت برای حرف زدن نبود. او فوراً گیاهان را به جادوگر داد. جادوگر با سرعت شروع به آماده کردن معجون کرد. دود سبزی از دیگ کوچک به هوا برخاست و بوی تندی در غار پیچید.

جادوگر معجون را در یک پیاله ریخت و به جیمین داد. "زود باش! قبل از اینکه دیر شود!"

جیمین پیاله را گرفت و آن را به لب‌های بورام نزدیک کرد. "بورام، بخور! این تو رو خوب می‌کنه!"

بورام با تلاش فراوان، چند جرعه از معجون را نوشید. لحظاتی گذشت. رنگ پریدگی از صورتش کم‌کم رخت بربست. خونریزی کند شد و سپس متوقف شد. نفس‌هایش عمیق‌تر و منظم‌تر شد. جادوی ضعیفش دوباره شروع به درخشش کرد، این بار قوی‌تر از قبل.

جیمین با چشمانی اشکبار به بورام نگاه کرد. "تو... تو خوبی؟"

بورام به آرامی سرش را تکان داد. "آره... جیمین. ممنونم. تو... نجاتم دادی." او به سختی لبخندی زد. "حتی با اون زخم‌های جدید... من هنوز زنده‌ام."

جیمین نفس راحتی کشید. او موفق شده بود. بورام، علی‌رغم تلاش یونگی، زنده مانده بود و حالا قدرتمندتر از قبل احساس می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

خبر رسیدن به فرشتگان، خشم و اندوهی عمیق به همراه داشت. شنیدن...

.### پارت بعد:چند ساعت از بازگشت یونگی نگذشته بود که سکوت سن...

**بخش اول: جیمین و بورام (زنده‌ماندن بورام)**جیمین با چشمانی...

یونگی با تمام قوا شمشیرش را فرود آورد. بورام، که هنوز از شوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط