نام داستان دیوونه دوست داشتنی
نام داستان : دیوونه دوست داشتنی
نویسندگان : کوثر بیات و حسین حسینی (کیارش)
ژانر : عاشقانه
سخن نویسنده : عزیزان دل این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و اشاره به بخشی از زندگی هردو نویسنده دارد.
هدف : تحت هیچ شرایطی از عشقتون دست نکشید .
پیشنهاد ما
رمان سرنوشت نامعلوم/shabi_joon کاربر انجمن نودهشتیا
رمان کیجام | گروه RobinA کاربران انجمن نودهشتیا
ساعت پارت گذاری : نامعلوم
خلاصه: همه ی ما حداقل یک بار تو زندگیمون عشق رو تجربه کردیم؛ یا شاید تجربه خواهیم کرد. منم ? سال پیش تجربه اش کردم و طعم واقعی عشق رو چشیدم! البته با این تفاوت، من عاشق دختری شدم که یه درجه از طرف خدا داشت. اولش فقط با یک نگاه ساده دلم لرزید؛ ولی همین نگاه ساده شب و روز رو ازم گرفته بود و باعث شد که غرورم رو زیر پا بزارم…
مقدمه: دست هایت را به من بده، با خیالی آسوده به من تکیه کن، بگذار عشق هردوی ما را به آغوش بکشد. بگذار قلب هایمان یکی شود. زیباترینم به چشمانت قسم تا دنیا دنیاست با تو می مانم ! حتی اگر همه ی عالم بگویند اشتباه است. نمی گذارم حتی یک تار مو از تو کم شود، غصه هایت را به جان می خرم تا چشمان اشکی ات را نبینم، همه ی هستی فدای خنده های زیبایت مهربانم! من دیوانه وار عاشقت هستم؛ بی تردید خودت را به من بسپار تا دار و ندارم را به پایت بریزم .
۲۰ مرداد ۱۳۹۴
تو آیینه به خودم خیره شدم. پوست گندمی، صورت گرد، لب های قلوه ای، بینی گوشتی و نسبتاً بزرگ، چشم های سیاه بادامی با مژه های بلند و ابروهای کلفت و پر پشتی داشتم. مانتوی صورتی و شلوار سیاه دم پا گشاد، با شال سفید هم پوشیده بودم. خوب شده بودم! قیافم نه زیاد زشت بود و نه زیاد خوشگل که آدم محوش بشه؛ معمولی بودم. با صدای پسرعمم به خودم اومدم.
بهزاد: کوثر، زود باش ما رفتیم.
_ الان میام داداش .
سریع به سمتشون رفتم و با کمک دخترعمم سوار ماشین شدم. قرار بود به مناسبت تولد دخترعمم بریم کافی شاپ و جشن بگیریم؛ آهنگ ملایمی تو ماشین پخش می شد و حس خوبی بهم می داد! قرار بود قبلش بریم دوست بهزاد رو ببینیم و بهزاد کتابی رو که ازش امانت گرفته بهش پس بده.
*********
من کوثرم، کوثر بیات تک فرزندم و ۱۳ سالمه، بزرگترین آرزوم اینه که یه روزی یه پزشک بشم. روحیه ی خوبی دارم، عاشق آهنگ گوش دادنم و خیلی بلند پروازم، کلاً زیاد در حال رویا ساختنم و مطمئنم یه روزی رویاهام واقعی می شن؛ چون همه ی آدم های موفق اولش فقط رویا داشتن! آذر ماهیم و اصالتاً تبریزیم، اما تو زنجان زندگی می کنیم.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%db%8c%d9%88%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c/
نویسندگان : کوثر بیات و حسین حسینی (کیارش)
ژانر : عاشقانه
سخن نویسنده : عزیزان دل این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و اشاره به بخشی از زندگی هردو نویسنده دارد.
هدف : تحت هیچ شرایطی از عشقتون دست نکشید .
پیشنهاد ما
رمان سرنوشت نامعلوم/shabi_joon کاربر انجمن نودهشتیا
رمان کیجام | گروه RobinA کاربران انجمن نودهشتیا
ساعت پارت گذاری : نامعلوم
خلاصه: همه ی ما حداقل یک بار تو زندگیمون عشق رو تجربه کردیم؛ یا شاید تجربه خواهیم کرد. منم ? سال پیش تجربه اش کردم و طعم واقعی عشق رو چشیدم! البته با این تفاوت، من عاشق دختری شدم که یه درجه از طرف خدا داشت. اولش فقط با یک نگاه ساده دلم لرزید؛ ولی همین نگاه ساده شب و روز رو ازم گرفته بود و باعث شد که غرورم رو زیر پا بزارم…
مقدمه: دست هایت را به من بده، با خیالی آسوده به من تکیه کن، بگذار عشق هردوی ما را به آغوش بکشد. بگذار قلب هایمان یکی شود. زیباترینم به چشمانت قسم تا دنیا دنیاست با تو می مانم ! حتی اگر همه ی عالم بگویند اشتباه است. نمی گذارم حتی یک تار مو از تو کم شود، غصه هایت را به جان می خرم تا چشمان اشکی ات را نبینم، همه ی هستی فدای خنده های زیبایت مهربانم! من دیوانه وار عاشقت هستم؛ بی تردید خودت را به من بسپار تا دار و ندارم را به پایت بریزم .
۲۰ مرداد ۱۳۹۴
تو آیینه به خودم خیره شدم. پوست گندمی، صورت گرد، لب های قلوه ای، بینی گوشتی و نسبتاً بزرگ، چشم های سیاه بادامی با مژه های بلند و ابروهای کلفت و پر پشتی داشتم. مانتوی صورتی و شلوار سیاه دم پا گشاد، با شال سفید هم پوشیده بودم. خوب شده بودم! قیافم نه زیاد زشت بود و نه زیاد خوشگل که آدم محوش بشه؛ معمولی بودم. با صدای پسرعمم به خودم اومدم.
بهزاد: کوثر، زود باش ما رفتیم.
_ الان میام داداش .
سریع به سمتشون رفتم و با کمک دخترعمم سوار ماشین شدم. قرار بود به مناسبت تولد دخترعمم بریم کافی شاپ و جشن بگیریم؛ آهنگ ملایمی تو ماشین پخش می شد و حس خوبی بهم می داد! قرار بود قبلش بریم دوست بهزاد رو ببینیم و بهزاد کتابی رو که ازش امانت گرفته بهش پس بده.
*********
من کوثرم، کوثر بیات تک فرزندم و ۱۳ سالمه، بزرگترین آرزوم اینه که یه روزی یه پزشک بشم. روحیه ی خوبی دارم، عاشق آهنگ گوش دادنم و خیلی بلند پروازم، کلاً زیاد در حال رویا ساختنم و مطمئنم یه روزی رویاهام واقعی می شن؛ چون همه ی آدم های موفق اولش فقط رویا داشتن! آذر ماهیم و اصالتاً تبریزیم، اما تو زنجان زندگی می کنیم.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%db%8c%d9%88%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c/
- ۷.۶k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط