pt 6
pt 6
ناگهان در همون خونه باز شد و یونگی و جیمین پا به فرار گذاشتن و میخندیدن
--
یونگی با جشمای گریون به مامان و بابای جیمین که داشتن اسباب کشی میکردن نگاه کرد
جیمین با چهره ی غمگینش به طرف یونگی رفت
یونگی که داشت گریه میکرد گفت:«مجبوری بری؟ مگه تو همسرم نیستی؟ پس باید همیشه پیشم باشی! »
[جیمین]: مجبورم برم یونگی •••
یونگی لبخند تلخی زد و گفت:«نرو 🌚»
[جیمین]: کاش میشد
یونگی سرشو پایین انداخت و همینجور داشت گریه میکرد
جیمین نگاهی به پشت سرش کرد و وقتی فهمید مامان و باباش حواسشون به اون و یونگی نیست دو طرف صورت یونگی رو گرفت و لباشو به لبای یونگی کوبوند و بوسع کوتاهی روی لبش زد
یونگی به جیمین نگاه کرد و اشکاش پشت سر هم سرازیر میشد جیمین اشکاشو پاک کرد و گفت:«گریه نکن 🌚»
یونگی دستشو روی صورت خودش گذاشت و گریه هاش شدت یافت
جیمین دستای یونگیو گرفت و سعی کرد ارومش کنه «یونگی گریه نکن ••• بحاطر من •••»
یونگی اشکاشو پاک کرد و جیمینو بغل کرد
لایک کامنت بازنشر یادتون نره 😭🎀
ناگهان در همون خونه باز شد و یونگی و جیمین پا به فرار گذاشتن و میخندیدن
--
یونگی با جشمای گریون به مامان و بابای جیمین که داشتن اسباب کشی میکردن نگاه کرد
جیمین با چهره ی غمگینش به طرف یونگی رفت
یونگی که داشت گریه میکرد گفت:«مجبوری بری؟ مگه تو همسرم نیستی؟ پس باید همیشه پیشم باشی! »
[جیمین]: مجبورم برم یونگی •••
یونگی لبخند تلخی زد و گفت:«نرو 🌚»
[جیمین]: کاش میشد
یونگی سرشو پایین انداخت و همینجور داشت گریه میکرد
جیمین نگاهی به پشت سرش کرد و وقتی فهمید مامان و باباش حواسشون به اون و یونگی نیست دو طرف صورت یونگی رو گرفت و لباشو به لبای یونگی کوبوند و بوسع کوتاهی روی لبش زد
یونگی به جیمین نگاه کرد و اشکاش پشت سر هم سرازیر میشد جیمین اشکاشو پاک کرد و گفت:«گریه نکن 🌚»
یونگی دستشو روی صورت خودش گذاشت و گریه هاش شدت یافت
جیمین دستای یونگیو گرفت و سعی کرد ارومش کنه «یونگی گریه نکن ••• بحاطر من •••»
یونگی اشکاشو پاک کرد و جیمینو بغل کرد
لایک کامنت بازنشر یادتون نره 😭🎀
- ۲۵۷
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط