{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان راز ناشناخته

رمان راز ناشناخته
part:1۲
بخش دوم
هیونجین:(چاننننننن دستم به شلوارت یه کاری کننننن)
چان:(باز چیکار کرد؟)
هیونجین:(هیونا رو بوسیدم)
چان:(چیییییییییییییییییی؟)
مطمئن بودم صدای چان اونقدر بلند بود که حتی سرایدار هتلم شنید
هیونجین:(ساکتتتتت!همه فهمیدن)
چان:(الان چه زری زدیییییییی)
هیونجین:(گفتم که هیونا رو بوسیدم)*ادای گریه*
چان:(مگه الکی الکیه یعنی چی بوسیدیششششش)
هیونجین:(بخدا دست خودم نبودددد اصن یه لحظه مغزم متوجه نبوددددد)
چان:(حالا میخوای چیکار کنییییی اون خواهرتهههه)
هیونجین:(میدونم چانننن میدونممممم،اگه دیگه باهام راحت نباشهههه چییییی،اگه دیگه نخواد با من حرف بزنهههه چیییییی،اگه حالش از من بهم بخورههه چییییییی)
چان:(یه لحظه ساکت باش ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم)
چان:(صبح که دوباره همو میبینین بهش توضیح بده که حواست دست خودت نبوده و مست بودی)
هیونجین:(ولی منکه مست نبودم)
چان:(میدونم خنگگگ!تو اینجوری بگو که باور کنههههه)
هیونجین:(باشههههه)
چان:(حالا بیا برو بزار بخوابم سرم دردهههه)
هیونجین:(حالا مگه من خوابم میبرهههههه)
دیدگاه ها (۳)

رمان راز ناشناخته part:1۲بخش اولفلش بک فردا شبویو هیوناامروز...

التماس برای یه مرد؟شوخی میکنی دیگه🤣🤣با لایک و کامنت هاتون به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط