مخملی
مخملی
Part 45
ته- یه چیزی بگم؟
کوک- هوم چیه؟
تهیونگ یکم فکر میکنه.
ته- عوم...هیچی..شاید بعد اولین رابطه کاملمون بگم!
کوک- باشه خوشگل من...گشنت نیست؟
تهیونگ که خیلی گشنش بود سرشو به تایید تکون میده.
ته- خیلییی گشنمههه!
کوک- پس بریم پایین برات یچیز خوشمزه درست کنم بخوریم..یونگیم معلوم نیست رفته تهیون رو بزاعه یا پیدا کن
تهیونگو جونگکوک میرن پایین که دیدن یونگی که تهیون رو از پشت کردنش گرفته و داخل اورده.
یونگی تهیون و میندازه تو خونه میره تو اتاقش.
تبدیل به بعد انسانیش میشه لباس میپوشه و میاد پایین.
یونگی- پدرمو در آورد اون سر خیابون رفته بود پدرگربه
بار آخرت باشه فهمیدی؟؟
تهیون بدون توجه به یونگی و حرفش میره تو اتاقی که اولین بار اونجا تبدیا شده بود و اونم تبدیل میشه و لباس میپوشه.
تهیونگ به یونگی نگاه میکنه.
ته- کجا بود؟
یونگی- رفته بود از خونه اونور تر تو خیابون واسه خودش قدم میزد
جونگکوک وارد آشپزخونه شده بود و مشغول آشپزی شده بود.
ته- عاا...چیکارش داری میزاشتی برا خودش بگرده خودش برمیگشت دیگه!
تهیون از اتاق خارج میشه و میاد پایین و میره سمت مامانش و میچسبه بهش عین کوالا و با چشای باریک شده به یونگی نگاه میکنه.
یونگی- اون بیرون خطرناکه..راحت بزارم گل دخترم اون برون بچرخه؟ یکی پرید روش چی؟ ماشین زد چی؟
به تهیون با اخم نگاه میکنه.
تهیونگ که با این حرفا قانع شده بود سرشو به تایید تکون میده.
به تهیون نگاه میکنه:
ته- اپا راست میگه..دیگه ازین به بعد یا با تهمین یا تهجو یا اپا برو یا با من
یونگی- مراقبت باید کنید زیاد هم نباید دور بشید و برید تو خیابونا
شام حاضر شده بودو
بچه ها میرن کمک میکنن و میزو میچینن. تهیونگ که رو صندلیش نشسته بود با چشای براق به غذا ها نگاه میکرد.
جونگکوک آخرین بشقاب دارای غذا رو میزاره رو میز و میشینه.
کوک- شروع کنید به خوردن
و بعد به تهیون نگاه میکنه:
کوک- هی بچه پرو کجا بودی نبودی دلم برات تنگ شده بود!
یونگی برای بچه ها و تهیونگ غذا میریزه و تهجو و تهمین میگه که چطوری بخورن و یادشون میده.
تهیونگ به تهیون یاد میده که چجوری از چاپستیک استفاده کنه و اونم سریع یاد گرفت و شروع کرد به غذا خوردن.
تهیونگ هم شروع میکنه به غذا خوردن.
همگی شروع به خوردن غذا ها میکنن.
بعد چندی تموم میشه یونگی به همراه دو پسر تشکری میکنن بلند میشن میزو جمع میکنن یونگی مشغول شستن ظرفا میشه.
تهجو و تهمین سمت مامانشون میرن
تهمین- قرارمون یادت که نرفته مامان؟
تهیونگ سرشو به منفی تکون میده.
ته- نه یادم نرفته
تهیونگ به جونگکوک و یونگی نگاه میکنه.
ته- یکیتون باید برید پیش اونیکی بخوابه تا منو بچه ها بریم یه جای راحت و بزرگ بخوابیم!
جونگکوک به تهیونگ نگاه میکنه.
کوک- یونگی میاد پیش من اتاق اون بخوابید
تهجو و تهمین دوباره نگاشون رو به مامانشون میدن.
تهجو- ما یچیزی میخوایم بازی کنیم مثلا پی اس
ته- مگه پی اس داریم؟
تهجو- نه نداریم باید برامون بخرید!
ته- الان داری دستور میدی؟؟
تهجو- نوچ من دستور ندادن گفتم برامون میخری؟
و بلافاصله قیافشو کیوت میکنه برا تهیونگ.
Part 45
ته- یه چیزی بگم؟
کوک- هوم چیه؟
تهیونگ یکم فکر میکنه.
ته- عوم...هیچی..شاید بعد اولین رابطه کاملمون بگم!
کوک- باشه خوشگل من...گشنت نیست؟
تهیونگ که خیلی گشنش بود سرشو به تایید تکون میده.
ته- خیلییی گشنمههه!
کوک- پس بریم پایین برات یچیز خوشمزه درست کنم بخوریم..یونگیم معلوم نیست رفته تهیون رو بزاعه یا پیدا کن
تهیونگو جونگکوک میرن پایین که دیدن یونگی که تهیون رو از پشت کردنش گرفته و داخل اورده.
یونگی تهیون و میندازه تو خونه میره تو اتاقش.
تبدیل به بعد انسانیش میشه لباس میپوشه و میاد پایین.
یونگی- پدرمو در آورد اون سر خیابون رفته بود پدرگربه
بار آخرت باشه فهمیدی؟؟
تهیون بدون توجه به یونگی و حرفش میره تو اتاقی که اولین بار اونجا تبدیا شده بود و اونم تبدیل میشه و لباس میپوشه.
تهیونگ به یونگی نگاه میکنه.
ته- کجا بود؟
یونگی- رفته بود از خونه اونور تر تو خیابون واسه خودش قدم میزد
جونگکوک وارد آشپزخونه شده بود و مشغول آشپزی شده بود.
ته- عاا...چیکارش داری میزاشتی برا خودش بگرده خودش برمیگشت دیگه!
تهیون از اتاق خارج میشه و میاد پایین و میره سمت مامانش و میچسبه بهش عین کوالا و با چشای باریک شده به یونگی نگاه میکنه.
یونگی- اون بیرون خطرناکه..راحت بزارم گل دخترم اون برون بچرخه؟ یکی پرید روش چی؟ ماشین زد چی؟
به تهیون با اخم نگاه میکنه.
تهیونگ که با این حرفا قانع شده بود سرشو به تایید تکون میده.
به تهیون نگاه میکنه:
ته- اپا راست میگه..دیگه ازین به بعد یا با تهمین یا تهجو یا اپا برو یا با من
یونگی- مراقبت باید کنید زیاد هم نباید دور بشید و برید تو خیابونا
شام حاضر شده بودو
بچه ها میرن کمک میکنن و میزو میچینن. تهیونگ که رو صندلیش نشسته بود با چشای براق به غذا ها نگاه میکرد.
جونگکوک آخرین بشقاب دارای غذا رو میزاره رو میز و میشینه.
کوک- شروع کنید به خوردن
و بعد به تهیون نگاه میکنه:
کوک- هی بچه پرو کجا بودی نبودی دلم برات تنگ شده بود!
یونگی برای بچه ها و تهیونگ غذا میریزه و تهجو و تهمین میگه که چطوری بخورن و یادشون میده.
تهیونگ به تهیون یاد میده که چجوری از چاپستیک استفاده کنه و اونم سریع یاد گرفت و شروع کرد به غذا خوردن.
تهیونگ هم شروع میکنه به غذا خوردن.
همگی شروع به خوردن غذا ها میکنن.
بعد چندی تموم میشه یونگی به همراه دو پسر تشکری میکنن بلند میشن میزو جمع میکنن یونگی مشغول شستن ظرفا میشه.
تهجو و تهمین سمت مامانشون میرن
تهمین- قرارمون یادت که نرفته مامان؟
تهیونگ سرشو به منفی تکون میده.
ته- نه یادم نرفته
تهیونگ به جونگکوک و یونگی نگاه میکنه.
ته- یکیتون باید برید پیش اونیکی بخوابه تا منو بچه ها بریم یه جای راحت و بزرگ بخوابیم!
جونگکوک به تهیونگ نگاه میکنه.
کوک- یونگی میاد پیش من اتاق اون بخوابید
تهجو و تهمین دوباره نگاشون رو به مامانشون میدن.
تهجو- ما یچیزی میخوایم بازی کنیم مثلا پی اس
ته- مگه پی اس داریم؟
تهجو- نه نداریم باید برامون بخرید!
ته- الان داری دستور میدی؟؟
تهجو- نوچ من دستور ندادن گفتم برامون میخری؟
و بلافاصله قیافشو کیوت میکنه برا تهیونگ.
- ۱.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط