Bleeding heart part
Bleeding heart part¹¹
"امروز آسمون شهر با فانوس های رنگی میدرخشید، اما من در تاریکی نگاه خودم غرق بودم.
گویی تمام جهان درحال رقصیدن بود، اما من در میان دو قطب متضاد ایستاده بودم. از یک سو، گرمای ناگهانی و لرزش دست تهیونگ که انگار می خواست با یک حرکت تمام سکوت های من را بشکند، و از سوی دیگر، سرمای بی تفاوت نگاه جونگ کوک که هربار با شکستی شیرین به لرزش می انداخت.
وقتی فانوس را به هوا سپردیم، من به دنبال آن نور شناور نبودم، من به دنبال پاسخی در میان آن شعله های کوچک میگشتم. می خواستم بدانم سرنوشت چه میگوید. اما گویی فانوس به جای وعده وصال، تنها سکوت سنگین حقیقت را به آسمان برد.
امشب تنها فانوس روشن، یادگاری از یک نگاه ممنوعه و یک حقیقت تلخ است که در تاریکی اتاق من می تپد"
دفترش و بست و قلم و روی میز گذاشت.
نور شمع ضعیفش روی صورتش می تاپید.
در اتاقش زده شد.
بافت کوچکی برداشت و روی لباس خواب بلند و ساتنش دور خودش پیچید.
در اتاق ث باز کرد و با قامت تهیونگ روبرو شد.
از دیدن او شوکه شد.
کمی عقب رفت بهش اجازه ورود داد.
تهیونگ قبل از ورود احترام کوتاه گذاشت
"شب بخیر دوشیزه، بابت مزاحمت عذر میخوام. می توانم برای چند لحظه ای شمارو به گفتگو دعوت کنم؟"
پاتریشیا درحالی که به سمت بالکن اتاقش میرفت گفت
"البته، آقای جئون."
با دستاش به نرده تکیه داد و حضور پررنگ مرد را کنارش احساس کرد.
چند لحظه ای ساکت گذشت.
"شما شیفته برادرم شدید؟"
پاتریشیا تعجب زده به تهیونگ خیره شد
"چ...؟ چطور...؟"
تهیونگ لبخندی دردناک اما لطیف زد و ادامه داد
"نگاهتون بانوی من...کاملا واضح است."
پاتریشیا همچنان با چهره نگران بهش خیره شده بود
تهیونگ ادامه داد: "نگران نباشید. به کسی نمیگم..." بعد چرخید و روبرو پاتریشیا ایستاد.
"فقط...ای کاش برای لحظه ای نگاه زیباتون به من تعلق داشت."
پاتریشیا احساس کرد قلبش از تپش ایستاد.
میتوانست منظور تهیونگ را درک کند.
"لیاقت شما نگاه سرد و بی احساس برادرم نیست....بانو.."
تهیونگ ادامه میداد غافل از اینکه احساسات دختر را مبهم تر و نامفهوم تر برایش می ساخت.
.........
"امروز آسمون شهر با فانوس های رنگی میدرخشید، اما من در تاریکی نگاه خودم غرق بودم.
گویی تمام جهان درحال رقصیدن بود، اما من در میان دو قطب متضاد ایستاده بودم. از یک سو، گرمای ناگهانی و لرزش دست تهیونگ که انگار می خواست با یک حرکت تمام سکوت های من را بشکند، و از سوی دیگر، سرمای بی تفاوت نگاه جونگ کوک که هربار با شکستی شیرین به لرزش می انداخت.
وقتی فانوس را به هوا سپردیم، من به دنبال آن نور شناور نبودم، من به دنبال پاسخی در میان آن شعله های کوچک میگشتم. می خواستم بدانم سرنوشت چه میگوید. اما گویی فانوس به جای وعده وصال، تنها سکوت سنگین حقیقت را به آسمان برد.
امشب تنها فانوس روشن، یادگاری از یک نگاه ممنوعه و یک حقیقت تلخ است که در تاریکی اتاق من می تپد"
دفترش و بست و قلم و روی میز گذاشت.
نور شمع ضعیفش روی صورتش می تاپید.
در اتاقش زده شد.
بافت کوچکی برداشت و روی لباس خواب بلند و ساتنش دور خودش پیچید.
در اتاق ث باز کرد و با قامت تهیونگ روبرو شد.
از دیدن او شوکه شد.
کمی عقب رفت بهش اجازه ورود داد.
تهیونگ قبل از ورود احترام کوتاه گذاشت
"شب بخیر دوشیزه، بابت مزاحمت عذر میخوام. می توانم برای چند لحظه ای شمارو به گفتگو دعوت کنم؟"
پاتریشیا درحالی که به سمت بالکن اتاقش میرفت گفت
"البته، آقای جئون."
با دستاش به نرده تکیه داد و حضور پررنگ مرد را کنارش احساس کرد.
چند لحظه ای ساکت گذشت.
"شما شیفته برادرم شدید؟"
پاتریشیا تعجب زده به تهیونگ خیره شد
"چ...؟ چطور...؟"
تهیونگ لبخندی دردناک اما لطیف زد و ادامه داد
"نگاهتون بانوی من...کاملا واضح است."
پاتریشیا همچنان با چهره نگران بهش خیره شده بود
تهیونگ ادامه داد: "نگران نباشید. به کسی نمیگم..." بعد چرخید و روبرو پاتریشیا ایستاد.
"فقط...ای کاش برای لحظه ای نگاه زیباتون به من تعلق داشت."
پاتریشیا احساس کرد قلبش از تپش ایستاد.
میتوانست منظور تهیونگ را درک کند.
"لیاقت شما نگاه سرد و بی احساس برادرم نیست....بانو.."
تهیونگ ادامه میداد غافل از اینکه احساسات دختر را مبهم تر و نامفهوم تر برایش می ساخت.
.........
- ۱۱۹
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط