{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Bleeding heart Part

Bleeding heart Part¹
__________________________
|سال 1800. 20 آگوست. نیمه شب. فرانسه. قصر خاندان میلر|

آهسته چشمای عسلی اش را باز کرد. فضای اتاق تاریک و تار و تنها نور ماه و چند شمع ضعیف کنار طاقچه تختش فضا را قابل دید می‌ساخت.
دستش را سمت میز برد و فانوس نسبتا کوچکی برداشت و به سمت در اتاقش رفت.
قصر در تاریکی و سکوت فرو رفته بود.
لباس خواب سفید رنگش و پتو بافتنی که دور شونش انداخته بود در برابر سرمای نیمه شب ازش حفاظت میکرد.
سمت پنجره بزرگی رفت و فانوس را کنار گذاشت.
به مته خیره شده بود و به سرنوشتی که در آینده منتظرش بود فکر می‌کرد.
چند لحظه بعد گرمی دست شخصی توجهش را جلب کرد.
نفس حبس شد اما وقتی برگشت و خواهر کوچک عزیزش را دید نفسی بیرون داد و بازویش را نیشگون.
"این وقت شب نباید بیدار باشی، شاهزاده خانم."
کامیلا با صدای لطیفش گفت و به چهره ناز و بازیگوش پاتریشیا خیره شد
"تو چی؟ ناسلامتی فردا روز مهمیه"
با جمله ای که از دهان پاتریشیا پرید چهره کامیلا فرو ریخت و ناامیدانه برگشت سمت پنجره و دستش را لبه آن قفل کرد.
"لطفا تو دیگه شروع نکن"
پاتریشیا که متوجه حال پریشان کامیلا شد کنار او ایستاد و به نیمرخ خواهرش نگاه کرد که طرف صورتش توسط نور فانوس روشن شده بود
"هی....چیزی شده"
با مکث گفت. نمی دانست چه بگوید.
کامیلا نگاهش را دوباره به ماه داد و آهسته زمزمه کرد.
"فقط..."
چشماش و بست ث ادامه داد
"من نمیتونم پاتریشیا. نمیتونم....ملکه بشم"
پاتریشیا که تمام مدت با چهره نگران و موجی از نگرانی درون چشمانش به او خیره شده بود زبان باز کرد.
"چرا؟ تو بهترین، مهربان ترین، و زیباترین ملکه دنیا میشی"
کامیلا با حلقه ای از اشک درون چشماش به ساده لوحی خواهرش خندید و نگاهش و به پایین داد
"دنیای تو شیرینه خواهر....اما...دیگه دوران خوش بینی به پایان رسیده. سرنوشت همیشه بر وفق مراد ما نیست."
پاتریشیا به جملات مبهم خواهرش فکر کرد و سرش را پایین انداخت
کامیلا ادامه داد:"وقتی آینده مملکتت دست تو باشه...دیگه مهم نیست که چی میخوای و چه احساسی داری..."
پاتریشیا سرش را بالا اورد و دوباره به نیمرخ زیبای خواهرش خیره شد.
دستش را روی دستش لرزانش گذاشت
"مهم نیست چه میشه خواهر عزیزم...من همیشه اینجام. برای تو."
انگشتش را روی قفسه سینه او گذاشت و لبخند صمیمانه زد.
کامیلا از شیرینی خواهرش خندید.
"وقت خوابه. زود باش برو به اتاقت"
پاتریشیا خنده نازی زد و تند تند دوید و رفت
"بله، ملکه من."
............................
دیدگاه ها (۰)

Bleeding heart part²'صبح روز بعد''ویو پاتریشیا'چشمای زیباش و...

Bleeding heart مقدمه__________________آنها نام این پیوند را ...

فالو شه💋@fik_bangtan

اوای فنوتPart =۱۹---شب عروسی-قصر مدیچی (همون شب، بعد از مراس...

آوی فنوتpart =۳۷بریم که ببینیم ایزابل چه خبری قراره بشنوه......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط