{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو: مرگ پنهان/پارت¹

سناریو: مرگ پنهان/پارت¹

**نویسنده**

همه توی کلاس نشسته بودن و منتظر اومدن آیزاوا بودن. کریشیما با گوشیش، هی از کامیناری که غرق در خواب بود عکس می‌گرفت و می‌خندید. یهو جیرو با عصبانیت یکی زد پس کله کامیناری و کامیناری هم از خواب پرید. کامیناری که گیج به چپ و راست نگاه می‌کرد چشمش به کریشیما که ازش عکس می‌گرفت افتاد. با عصبانیت داد زد"کریشیما!اون گوشی رو بده به من!" و پرید سمت گوشی. نگاه همه سمت کامیناری و کریشیما که موش و گربه شده بودن چرخید. (موش بدو گربه ترو نگیره موش بدو گربه- اهم اهم)

همه داشتن به اون دوتا نگاه میکردن که یهو آیزاوا وارد کلاس شد. تو یه ثانیه همه سر جاشون نشستن و خودشونو زدن کوچه علی چپ. آیزاوا از کیسه خوابش در اومد و با لحن خسته اما جدی گفت"همگی. امروز من معلمتون نیستم(بدون مقدمه😂)" همه شوکه شدن که ایدا پرسید"سنسه. پس امروز کی معلم ماست؟" آیزاوا خواست جواب بده که یهو یکی پرید تو کلاس و داد زد"امروز من معلم شما هستم!!!!" همه نگاه ها چرخید و همه با دیدن اون یه نفر با چشمای از حدقه بیرون زده گفتن"هاتسومه؟؟؟!!!" هاتسومه خنده ای کرد که آیزاوا آهی کشید.

آیزاوا:گفته بودم بیرون منتظر باش

هاتسومه:خب حوصله ام سر رفت!درضمن شما اومدین مقدمه چینی کنید؛منم اومدم اصل مطلب رو گفتم

آیزاوا:هوف. خیلی خب. برگردیم به اصل مطلب. امروز کلاس شما سپرده شده دست هاتسومه. پس امروز اون دستور میده.

کلاس:چییییییییییییییییییییییییی؟!!!

هاتسومه:ختم کلام میشه اینکه مدیر یه استراحت اجباری به سنسه داده. پس سنسه هم کلاس رو سپرد به من.

باکوگو:چرا من باید به حرفای این نفله گوش بدم؟!

آیزاوا:چون من میگ-

هاتسومه:چون قراره ببرم عزیزک جدیدم رو نشونتون بدم!

همه بچه ها با کنجکاوی نگاه کردن که آیزاوا گفت"حرف زدن کافیه. همگی. راه بیفتید"همه راه افتادن سمت اتاق اختراعات. همه خیلی کنجکاو بودن. البته،نه همه ی همه. خلاصه. بچه ها بالاخره رسیدن به کارگاه و وارد شدن. همه داشتن به اطراف نگاه میکردن و باهم حرف میزدن که هاتسومه گفت"بیاین دنبالم. درضمن. به هیچی دست نزنید. به هیچی هیچی هیچی(اینا هم حتما گوش میدن😃)"

هاتسومه بچه ها رو به سمت مرکز کارگاه برد. بعد خودش رفت سمت یه سکوی فلزی روی زمین. چندتا از دکمه هاش رو فشار داد بعد یهو سکو روشن شد و چراغ هاش برق زدن. بچه ها با کنجکاوی نگاه میکردن که یهو هاتسومه گفت"خیلی خب!همگی!این عزیزک جدید منه. معرفی میکنم،زندگی بین!"
***
دیدگاه ها (۰)

سناریو:مرگ پنهان/پارت²هاتسومه:معرفی میکنم،زندگی بین!ایزوکو:ز...

سناریو:مرگ پنهان/ پارت³**نویسنده**دو روز گذشته بود. اکثر بچه...

سناریو:مرگ پنهان/پارت معرفیبه نام خدااین سناریو درباره یه ات...

آرت درخواستی برای:@nobara_kایشالا خوشش بیاد🥲💔چون خیلی بد کشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط