سناریو:مرگ پنهان/ پارت³
سناریو:مرگ پنهان/ پارت³
**نویسنده**
دو روز گذشته بود. اکثر بچه ها تست داده بودن و فقط تعداد انگشت شماری باقی مونده بود. مینا از کارگاه دوید بیرون.
مینا:بچه ها!دادم!دادم!
اوراراکا:چی شد؟
مینا:شد ۶۲ سال!
اوراراکا:هوف. آخيش. خوبه. من ۷۰ تو ۶۲ سویو--سان هم ۶۷! هوراااااااااااا!
**در کناری دیگر پسرا درحال صحبت بودند.**
دنکی:پسر خیلی ترسیده بودم
کریشیما:آره داداش منم همینطور
باکوگو:تچ!نفله های ترسو
ایزوکو(درحال دویدن):هی بچه ها!شما دادین؟
دنکی:آره من شدم ۶۸
کریشیما:آره منم ۶۴
دنکی:تو چی داداش؟تست دادی؟
ایزوکو:هنوز نه. ولی میخوام امروز بدم
کریشیما:خیلی خب پسر نگران نباش.ما همه پشتتیم!
ایزوکو:ممنون بچه ها
بعد از کلاس،ایزوکو رفت سمت کارگاه. خیلی نگران بود. در رو باز کرد و درحالی که می رفت داخل گفت"سلام؟هاتسومه؟" ولی کسی نبود. ایزوکو زیر لب گفت"نیستش. گفته بود اگه نبود خودمون تست بدیم. خیلی خب. پس تنهایی میدم" و رفت طرف زندگی بین. به ترتیب،دکمه ها رو فشار داد و بعد روی دستگاه وایساد. خیلی مضطرب بود. دستش رو روی قلبش گزاشت و با خودش گفت"هی هی. آروم باش. اتفاق بدی نمی افته. فقط یه اسکن ساده است"
دستگاه بعد چند ثانیه خاموش شد و عدد روی سر ایزوکو ضاحر شد. ایزوکو با لبخند امیدواری سرش رو بالا برد تا عدد رو ببینه. ولی بعد،با چیزی که دید،نفس تو سینه اش حبس شد و دستاش شروع به لرزش کرد. پاهاش سست شد و روی زانو هاش افتاد. بالای سر ایزوکو،عدد ۷ نمایش داده شده بود. عدد ۷ با یه حرف d کنارش. d به معنی day.
و day به معنی روز...
۷ روز...
ایزوکو باور نمیکرد.
چرا؟
واقعا چرا؟
کسی جوابو نمیدونست.
و در درون ایزوکو...
تلاطمی از احساسات،موج میزد.
تلاطمی که بیشترش رو،وحشت تشکیل میداد...
وحشت،گیجی،ترس،و شاید یکم،حسادت...
هیچکس باور نمیکرد که قهرمان داستان ما،
تنها ۷ روز برای زندگی فرصت داشت...
تنها،
۷ روز...
**نویسنده**
دو روز گذشته بود. اکثر بچه ها تست داده بودن و فقط تعداد انگشت شماری باقی مونده بود. مینا از کارگاه دوید بیرون.
مینا:بچه ها!دادم!دادم!
اوراراکا:چی شد؟
مینا:شد ۶۲ سال!
اوراراکا:هوف. آخيش. خوبه. من ۷۰ تو ۶۲ سویو--سان هم ۶۷! هوراااااااااااا!
**در کناری دیگر پسرا درحال صحبت بودند.**
دنکی:پسر خیلی ترسیده بودم
کریشیما:آره داداش منم همینطور
باکوگو:تچ!نفله های ترسو
ایزوکو(درحال دویدن):هی بچه ها!شما دادین؟
دنکی:آره من شدم ۶۸
کریشیما:آره منم ۶۴
دنکی:تو چی داداش؟تست دادی؟
ایزوکو:هنوز نه. ولی میخوام امروز بدم
کریشیما:خیلی خب پسر نگران نباش.ما همه پشتتیم!
ایزوکو:ممنون بچه ها
بعد از کلاس،ایزوکو رفت سمت کارگاه. خیلی نگران بود. در رو باز کرد و درحالی که می رفت داخل گفت"سلام؟هاتسومه؟" ولی کسی نبود. ایزوکو زیر لب گفت"نیستش. گفته بود اگه نبود خودمون تست بدیم. خیلی خب. پس تنهایی میدم" و رفت طرف زندگی بین. به ترتیب،دکمه ها رو فشار داد و بعد روی دستگاه وایساد. خیلی مضطرب بود. دستش رو روی قلبش گزاشت و با خودش گفت"هی هی. آروم باش. اتفاق بدی نمی افته. فقط یه اسکن ساده است"
دستگاه بعد چند ثانیه خاموش شد و عدد روی سر ایزوکو ضاحر شد. ایزوکو با لبخند امیدواری سرش رو بالا برد تا عدد رو ببینه. ولی بعد،با چیزی که دید،نفس تو سینه اش حبس شد و دستاش شروع به لرزش کرد. پاهاش سست شد و روی زانو هاش افتاد. بالای سر ایزوکو،عدد ۷ نمایش داده شده بود. عدد ۷ با یه حرف d کنارش. d به معنی day.
و day به معنی روز...
۷ روز...
ایزوکو باور نمیکرد.
چرا؟
واقعا چرا؟
کسی جوابو نمیدونست.
و در درون ایزوکو...
تلاطمی از احساسات،موج میزد.
تلاطمی که بیشترش رو،وحشت تشکیل میداد...
وحشت،گیجی،ترس،و شاید یکم،حسادت...
هیچکس باور نمیکرد که قهرمان داستان ما،
تنها ۷ روز برای زندگی فرصت داشت...
تنها،
۷ روز...
- ۱۲۱
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط