{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می نویسم تا رعشه های اندوه از وجودم جدا شوند

می نویسم تا رعشه های اندوه از وجودم جدا شوند...
می نویسم تا نفرتم از هر آنچه که رنگ و بوی حیوانی دارد کاسته شود...
می نویسم...
من از اینگونه زیستن این مردم ، خدایا خسته ام!
از اینگونه خواستن هایشان...
از این گونه اسیر خود نگه داشتنشان...
از این گونه ترحم هایشان...
همه ی شهر غم آلود است بسان دل من
شب هایش بدون ماه است مثل چشم من
اتاق تاریک است...
100 بار مردن به از اینگونه با خشم و نفرت زیستن است.
من برای تو می نویسم ای دوست!
آیا صداهای گوش خراش وجدانم را می شنوی؟؟؟
همه اش به خاطر توست...من هم مثل تو خوی حیوانی گرفته ام!
آری ، اینجا همیشه خزان است
و مردمش آدمیانی ابله ،نفرین شده و پست
اینجا سرزمین نفرین شده هاست
صدای گریه ی نوزاد و خنده ی زنی را می شنوم
آن مرد و زن را باید به سنگلاخ کشید
چون پای یک نفرین شده ی دیگر رو به این دنیای نفرین شده باز کردن...
لعنت به تو ای تقدیر...
لعنت...
دیدگاه ها (۲۶)

تا رنج تحمل نکنی گنج نبینیتا شب نرود صبح پدیدار نباشد ...

ما وعـدت إنـك تـقـا سمـني المحبـة مگر اين تو نبودي که با من ...

به سال شوم تو نفرین و بر بهار تو لعنت!به عاشقانه ی مشکوک انت...

هرگز تمامت را برای کسی رو نکنبگذار کمی دست نیافتنی باشیآدم ه...

رمان بغلی من پارت۱۳۶و۱۳۷و۱۳۸و۱۳۹دیانا: ارسلان اون بچه فقط پن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط