رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت۱۳۶و۱۳۷و۱۳۸و۱۳۹
دیانا: ارسلان اون بچه فقط پنج سالشه
ارسلان: برگشته میگه آبجی کوچولو داشته من باهاش ازدواج کنم
دیانا: زدن زیره خنده و گفتم خوب
ارسلان: یه چیزی گفت من خیلی خوشم اومد
.... فکش بک ....
علی:دایی جونم یه بچه میاری عین زندایی خوشگل و سفید باشه
ارسلان: بجه این حرفا به تو نیومده
.... پایان فلش بک ...
دیانا:از حرفی که علی زده بود خندم گرفته بود اما از حرف ارسلان خجالت کشیدم
ارسلان: هنوز که چیزی نشده خجالت میکشی
دیانا: سرپایین انداختم که تلفنش زنگ خورد
ارسلان: بر خرمگس معرکه لعنت بله
رضا: شما نمیخوای بیای خونه ساعت و دیدی ۱۲ و نیمه
ارسلان: خانومم تنهاست
رضا: عه موندی که تنها نمونه😈
ارسلان:اون فکر کثیف و بزار کنار
رضا: زود بیا خونه ها
ارسلان: تا داداش نیاد نمیام
رضا: حالا اومدیم و داداشش نیومد
ارسلان: نگاهی به دیانا کردم و با لحن خاصی گفتم شاید دلم بخواد پیش خانومم شب بمونم
رضا: عه خوب پس
ارسلان: یه بار دیگه زنگ بزنی مزاحم بشی من میدونم با تو
رضا: اوه اوه اوکی خدافظ
ارسلان: عیش
دیانا: یاشار چرا نمیاد الو یاشار کجایی
یاشار:چیزه امشب نمیام درخونه رو قفل کن حواست به خودت باشه خوب
دیانا: لبمو آویزون کردم یعنی چی من تنهایی چیکار کنم میترسم
یاشار: شنیدم یار هنوز اونجاست درسته 😈
دیانا: آره فعلا پیشمه تا بیای
یاشار: یار که هست خانمی برای چی منو میخوای بکشونه اونجا بزار پیش زنم باشم
دیانا: خجالت نمیکشی از این حرفی که میزنی
یاشار: گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه پیف پیف بو میده
دیانا: چه ربطی داره
یاشار: حالا فعلا آقا ارسلان دومادمون اونجاست گوشی و بده بهش
دیانا: گذاشتم رو بلند گو که گفت
یاشار: سلام بر شا دوماد حواست به این آبجی ما باشه
دیانا: این دوتا همش باهم حرف میزدن بهد ۲۰ دقیقه حرف قعط کردن لوس گفتم حالا من چیکار کنم تنهام
ارسلان: اشاره ای به خودم کردم و گفتم پس ارسلان اینجا برگ چغندره
دیانا: آخه چیزه خوب ...
ارسلان: فردا پس فردا محرم میشیم اون موقع همش ور دلمی باید یکم عادت کنی پیشم باشی یا نه
دیانا: بیا بریم تو پس ارسلان روی تخت خوابید و من با فاصله ازش خوابیدم
..... دوروز بعد .....
ارسلان: کت شلوار آبی رنگ و تنم کردم مامان همش دستش اسفند بود و دور سرم میگردوند
دیانا: توی این چند روز همه چی گرفته بودیم لباس سفید رنگمو پوشیدم صندل های خوشگلمو پا کردم یه آرایش در حد ریمل و رژ و سایه یکم هم رژ گونه زدم یه خط چشم کوتاه کشیدم کیفم و برداشتم و رفتم پایین بعد چند دقیقه رسیدیم استرس داشتم با دیدن ارسلان که کنارم تو جایگاه نشست قلبم آروم شد یه جورایی از استرسم کاسته شد تمام حواسم پیش ارسلان بود که نفهمیدم چیشد که ستایش پرید وسط حرف زیر لفضی اومد وسط مادر ارسلان بایه سرویس کامل به سمتم اومد بعد از زیر لفضی جواب دادم
ارسلان: وقتی ضیغه خونده شده بود نمیدونستم چیکار کردم از شوق داشتم بال درمیآوردم
دیانا: دلم میخواست بین جمعیت بپربپر کنم و خوشحالی کنم حیف که باید سنگین میبودم دلم میخواست ارسلان محکم بغل کنم اما امکان نداشت با ناز نگاهش کردم که نفس های بلند و طولانی کشید یا ابالفضل بایه نگاه چرا اونجوری شد یا خود خدا اگر با یه نگاه اینجوری میشه که....
ارسلان: جدا شدن ازش برام سخت بود اما نمیگفتند چه پسریه باید غرور خودم حفظ میکردم اما تا به خودم میومدم میدیم کنترلم دستم نیست پیامکی برام اومد
دیانا: ارسلان
ارسلان: تایپ کردم جانم
دیانا: چرا انقدر بفتی کنار بیا پیشم وایسا دیگه
ارسلان: آخه وروجک من پیش تو باشم بین این همه آدم که نمیتونم تحمل کنم کاری نکنم
دیانا: 🥲🫠
ارسلان: نگاهی بهش کردم دادم با لبو لوچه آویزون داره تایپ میکنه ای من قربون اون شکلت برم از دلت در میارم
دیانا: 😉
ارسلان: تک خنده از کروم و گوشی رو تو جیبم گذاشتم
..... چند روز بعد .....
ارسلان: خانومی دلم برات تنگ شده
دیانا: منم قرار بود امروز بریم خرید
ارسلان: مگر اینکه ما به بهانه ی خرید بانو رو ببینیم
دیانا: میای بریم
ارسلان: بدو برو آماده شو میام دنبالت
پارت۱۳۶و۱۳۷و۱۳۸و۱۳۹
دیانا: ارسلان اون بچه فقط پنج سالشه
ارسلان: برگشته میگه آبجی کوچولو داشته من باهاش ازدواج کنم
دیانا: زدن زیره خنده و گفتم خوب
ارسلان: یه چیزی گفت من خیلی خوشم اومد
.... فکش بک ....
علی:دایی جونم یه بچه میاری عین زندایی خوشگل و سفید باشه
ارسلان: بجه این حرفا به تو نیومده
.... پایان فلش بک ...
دیانا:از حرفی که علی زده بود خندم گرفته بود اما از حرف ارسلان خجالت کشیدم
ارسلان: هنوز که چیزی نشده خجالت میکشی
دیانا: سرپایین انداختم که تلفنش زنگ خورد
ارسلان: بر خرمگس معرکه لعنت بله
رضا: شما نمیخوای بیای خونه ساعت و دیدی ۱۲ و نیمه
ارسلان: خانومم تنهاست
رضا: عه موندی که تنها نمونه😈
ارسلان:اون فکر کثیف و بزار کنار
رضا: زود بیا خونه ها
ارسلان: تا داداش نیاد نمیام
رضا: حالا اومدیم و داداشش نیومد
ارسلان: نگاهی به دیانا کردم و با لحن خاصی گفتم شاید دلم بخواد پیش خانومم شب بمونم
رضا: عه خوب پس
ارسلان: یه بار دیگه زنگ بزنی مزاحم بشی من میدونم با تو
رضا: اوه اوه اوکی خدافظ
ارسلان: عیش
دیانا: یاشار چرا نمیاد الو یاشار کجایی
یاشار:چیزه امشب نمیام درخونه رو قفل کن حواست به خودت باشه خوب
دیانا: لبمو آویزون کردم یعنی چی من تنهایی چیکار کنم میترسم
یاشار: شنیدم یار هنوز اونجاست درسته 😈
دیانا: آره فعلا پیشمه تا بیای
یاشار: یار که هست خانمی برای چی منو میخوای بکشونه اونجا بزار پیش زنم باشم
دیانا: خجالت نمیکشی از این حرفی که میزنی
یاشار: گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه پیف پیف بو میده
دیانا: چه ربطی داره
یاشار: حالا فعلا آقا ارسلان دومادمون اونجاست گوشی و بده بهش
دیانا: گذاشتم رو بلند گو که گفت
یاشار: سلام بر شا دوماد حواست به این آبجی ما باشه
دیانا: این دوتا همش باهم حرف میزدن بهد ۲۰ دقیقه حرف قعط کردن لوس گفتم حالا من چیکار کنم تنهام
ارسلان: اشاره ای به خودم کردم و گفتم پس ارسلان اینجا برگ چغندره
دیانا: آخه چیزه خوب ...
ارسلان: فردا پس فردا محرم میشیم اون موقع همش ور دلمی باید یکم عادت کنی پیشم باشی یا نه
دیانا: بیا بریم تو پس ارسلان روی تخت خوابید و من با فاصله ازش خوابیدم
..... دوروز بعد .....
ارسلان: کت شلوار آبی رنگ و تنم کردم مامان همش دستش اسفند بود و دور سرم میگردوند
دیانا: توی این چند روز همه چی گرفته بودیم لباس سفید رنگمو پوشیدم صندل های خوشگلمو پا کردم یه آرایش در حد ریمل و رژ و سایه یکم هم رژ گونه زدم یه خط چشم کوتاه کشیدم کیفم و برداشتم و رفتم پایین بعد چند دقیقه رسیدیم استرس داشتم با دیدن ارسلان که کنارم تو جایگاه نشست قلبم آروم شد یه جورایی از استرسم کاسته شد تمام حواسم پیش ارسلان بود که نفهمیدم چیشد که ستایش پرید وسط حرف زیر لفضی اومد وسط مادر ارسلان بایه سرویس کامل به سمتم اومد بعد از زیر لفضی جواب دادم
ارسلان: وقتی ضیغه خونده شده بود نمیدونستم چیکار کردم از شوق داشتم بال درمیآوردم
دیانا: دلم میخواست بین جمعیت بپربپر کنم و خوشحالی کنم حیف که باید سنگین میبودم دلم میخواست ارسلان محکم بغل کنم اما امکان نداشت با ناز نگاهش کردم که نفس های بلند و طولانی کشید یا ابالفضل بایه نگاه چرا اونجوری شد یا خود خدا اگر با یه نگاه اینجوری میشه که....
ارسلان: جدا شدن ازش برام سخت بود اما نمیگفتند چه پسریه باید غرور خودم حفظ میکردم اما تا به خودم میومدم میدیم کنترلم دستم نیست پیامکی برام اومد
دیانا: ارسلان
ارسلان: تایپ کردم جانم
دیانا: چرا انقدر بفتی کنار بیا پیشم وایسا دیگه
ارسلان: آخه وروجک من پیش تو باشم بین این همه آدم که نمیتونم تحمل کنم کاری نکنم
دیانا: 🥲🫠
ارسلان: نگاهی بهش کردم دادم با لبو لوچه آویزون داره تایپ میکنه ای من قربون اون شکلت برم از دلت در میارم
دیانا: 😉
ارسلان: تک خنده از کروم و گوشی رو تو جیبم گذاشتم
..... چند روز بعد .....
ارسلان: خانومی دلم برات تنگ شده
دیانا: منم قرار بود امروز بریم خرید
ارسلان: مگر اینکه ما به بهانه ی خرید بانو رو ببینیم
دیانا: میای بریم
ارسلان: بدو برو آماده شو میام دنبالت
- ۱۹.۴k
- ۰۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط