𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۲۶
از آن روز، سونگمین دیگر مثل قبل از چان فاصله نمیگرفت.
هنوز آرام و محتاط بود...
اما دیگر فرار نمیکرد.
چان هم به قولش عمل کرده بود.
هیچ فشاری به او نمیآورد.
فقط کنارش میماند.
اما در طرف دیگر مدرسه، یک نفر بیقرارتر از همیشه بود.
هیونجین.
از وقتی فلیکس گفته بود میخواهد او را بشناسد، هیونجین هر روز بیشتر به او نزدیک میشد.
نه با زور.
نه با غرور.
بلکه با صبر.
آن روز بعد از کلاس، فلیکس جلوی در ایستاده بود.
هیونجین از کنارش رد شد.
فلیکس صدایش کرد.
فلیکس: هیونجین.
هیونجین برگشت.
هیونجین: بله؟
فلیکس چند لحظه مکث کرد.
فلیکس: امروز... میخوای با هم بریم کتابخونه؟
هیونجین برای لحظهای کاملاً ساکت شد.
گرگش از خوشحالی بیقرار شد.
اما خودش فقط لبخند زد.
هیونجین: حتماً.
در کتابخانه، هر دو روبهروی هم نشستند.
فلیکس کتابی را باز کرد.
اما بعد از چند دقیقه متوجه شد هیونجین اصلاً حواسش به کتاب نیست.
فلیکس: چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
هیونجین سریع نگاهش را به کتاب برگرداند.
هیونجین: نمیکردم.
فلیکس خندید.
فلیکس: دروغ گفتنت هنوزم بده ، کتاب هم برعکسه نابغه ...
هیونجین خندید ...
هیونجین : فکر کنم مدلشه ...
فضا برای اولین بار کاملاً راحت بود.
نه مثل روزهای اول.
نه پر از ترس و عصبانیت.
فقط آرام.
بعد از مدتی، فلیکس کتاب را بست.
فلیکس: هیونجین.
هیونجین: جانم؟
فلیکس: فکر کنم دیگه لازم نیست منتظر بمونی.
هیونجین آرام سرش را بالا آورد.
هیونجین: یعنی؟
فلیکس لبخند زد.
فلیکس: من انتخابم رو کردم.
هیونجین چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام پرسید:
هیونجین: مطمئنی؟
فلیکس سر تکان داد...
فلیکس: آره مطمئنم که دوستت ندارم
هیونجین که جا خورده بود گفت :
هیونجین : یاااا لیکسیی اذیتم نکن ...
فلیکس که از خنده قرمز شده بود گفت :
فلیکس : اخ ، ببخشید هیون اشتباه شد ... اره مطمئنم که دوستت دارم ...
هیونجین که همچنان ناراضی به نظر میومد گفت :
هیونجین : نه دیگه گفتی حرفتو ...
فیلیکس با قیافه مظلوم به هیونجین نگاه کرد .
فلیکس : ببخشید ، من که عذر خواهی کردم ...
هیونجین لبخند شیطنت امیزی زد و گفت :
هیونجین : با عذر خواهی درست نمیشه
فلیکس که تعجب کرده بود گفت :
فلیکس : پس با چی درست میشه ؟
هیونجین که به خواستش رسیده بود لبخندی زد و گفت :
هیونجین : با این ...
و بعد از روی صندلی بلند شد و به سمت فیلیکس خم شد لب هاشو روی لب های فیلیکس گذاشت و شروع کرد به اروم بوسیدن و مک زدن لب هاش و بعد از چند ثانیه فلیکس هم همکاری کرد ...
رایحهی قهوه و وانیل برای لحظهای در کتابخانه درهم آمیخت.
گرگ هیونجین آرام گرفته بود
و میدانست این بار دیگر نیازی به انتظار نبود.
بعد از یک دقیقه از هم جدا شدند
فلیکس که خجالت کشیده بود گفت :
فلیکس : هیونجین حواست هست ما کجاییم ؟... بعدشم معلوم بود که نقشه کشیده بودیییی ...
هیونجین که راضی به نظر میومد گفت :
هیونجین : البته که حواسم هست ، خجالت نکش جوجه این تازه اولشه ...
فلیکس که منظور هیونجینو متوجه شده بود و حالا شبیه گوجه شده بود گفت :
فلیکس : یا هوانگ هیونجیننننن عوضییییی تو می ...
هیونجین خندید ...
و نزاشت فلیکس حرفشو تموم کنه و گفت :
هیونجین: میدونستی خیلی دوستت دارم ؟
فلیکس که فهمیده بود هیونجین میخواد حرفو عوض کنه گفت :
فلیکس: باشه هیون موفق شدی حرفو عوض کنی. ...
منم خیلی دوستت دارم ...
و چند دقیقه بعد، وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، شش نفر دیگر در راهرو منتظرشان بودند.
هان با دیدنشان فوراً لبخند زد.
هان: بالاخره!
جونگین دست زد.
جونگین: پس همهشون مشخص شدن
چانگبین خندید.
مینهو هم به هیونجین نگاه کرد.
مینهو: تبریک میگم.
هیونجین فقط سر تکان داد.
اما فلیکس آرام کنار او ایستاده بود.
و برای اولین بار...
هیچکدام قصد نداشتند فاصلهای بین خودشان ایجاد کنند.
حالا هر چهار جفت کنار هم بودند.
اما یک اتفاق جدید در راه بود...
مدرسه تازه داشت متوجه میشد که چهار آلفای مغرور و قلدر، دیگر همان آدمهای سابق نیستند.
پایان پارت ۲۶
ادامه دارد...
خب دوستان قرار بود که ادامه ندم ولی بالشکری از ادم هایی که به خونم تشنه بودند مواجه شدم و به این نتیجه رسیدم برای حفظ جون خودممم ادامه بدممم.😂
دوستتون دارمممم💖✨️🎀
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۲۶
از آن روز، سونگمین دیگر مثل قبل از چان فاصله نمیگرفت.
هنوز آرام و محتاط بود...
اما دیگر فرار نمیکرد.
چان هم به قولش عمل کرده بود.
هیچ فشاری به او نمیآورد.
فقط کنارش میماند.
اما در طرف دیگر مدرسه، یک نفر بیقرارتر از همیشه بود.
هیونجین.
از وقتی فلیکس گفته بود میخواهد او را بشناسد، هیونجین هر روز بیشتر به او نزدیک میشد.
نه با زور.
نه با غرور.
بلکه با صبر.
آن روز بعد از کلاس، فلیکس جلوی در ایستاده بود.
هیونجین از کنارش رد شد.
فلیکس صدایش کرد.
فلیکس: هیونجین.
هیونجین برگشت.
هیونجین: بله؟
فلیکس چند لحظه مکث کرد.
فلیکس: امروز... میخوای با هم بریم کتابخونه؟
هیونجین برای لحظهای کاملاً ساکت شد.
گرگش از خوشحالی بیقرار شد.
اما خودش فقط لبخند زد.
هیونجین: حتماً.
در کتابخانه، هر دو روبهروی هم نشستند.
فلیکس کتابی را باز کرد.
اما بعد از چند دقیقه متوجه شد هیونجین اصلاً حواسش به کتاب نیست.
فلیکس: چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
هیونجین سریع نگاهش را به کتاب برگرداند.
هیونجین: نمیکردم.
فلیکس خندید.
فلیکس: دروغ گفتنت هنوزم بده ، کتاب هم برعکسه نابغه ...
هیونجین خندید ...
هیونجین : فکر کنم مدلشه ...
فضا برای اولین بار کاملاً راحت بود.
نه مثل روزهای اول.
نه پر از ترس و عصبانیت.
فقط آرام.
بعد از مدتی، فلیکس کتاب را بست.
فلیکس: هیونجین.
هیونجین: جانم؟
فلیکس: فکر کنم دیگه لازم نیست منتظر بمونی.
هیونجین آرام سرش را بالا آورد.
هیونجین: یعنی؟
فلیکس لبخند زد.
فلیکس: من انتخابم رو کردم.
هیونجین چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام پرسید:
هیونجین: مطمئنی؟
فلیکس سر تکان داد...
فلیکس: آره مطمئنم که دوستت ندارم
هیونجین که جا خورده بود گفت :
هیونجین : یاااا لیکسیی اذیتم نکن ...
فلیکس که از خنده قرمز شده بود گفت :
فلیکس : اخ ، ببخشید هیون اشتباه شد ... اره مطمئنم که دوستت دارم ...
هیونجین که همچنان ناراضی به نظر میومد گفت :
هیونجین : نه دیگه گفتی حرفتو ...
فیلیکس با قیافه مظلوم به هیونجین نگاه کرد .
فلیکس : ببخشید ، من که عذر خواهی کردم ...
هیونجین لبخند شیطنت امیزی زد و گفت :
هیونجین : با عذر خواهی درست نمیشه
فلیکس که تعجب کرده بود گفت :
فلیکس : پس با چی درست میشه ؟
هیونجین که به خواستش رسیده بود لبخندی زد و گفت :
هیونجین : با این ...
و بعد از روی صندلی بلند شد و به سمت فیلیکس خم شد لب هاشو روی لب های فیلیکس گذاشت و شروع کرد به اروم بوسیدن و مک زدن لب هاش و بعد از چند ثانیه فلیکس هم همکاری کرد ...
رایحهی قهوه و وانیل برای لحظهای در کتابخانه درهم آمیخت.
گرگ هیونجین آرام گرفته بود
و میدانست این بار دیگر نیازی به انتظار نبود.
بعد از یک دقیقه از هم جدا شدند
فلیکس که خجالت کشیده بود گفت :
فلیکس : هیونجین حواست هست ما کجاییم ؟... بعدشم معلوم بود که نقشه کشیده بودیییی ...
هیونجین که راضی به نظر میومد گفت :
هیونجین : البته که حواسم هست ، خجالت نکش جوجه این تازه اولشه ...
فلیکس که منظور هیونجینو متوجه شده بود و حالا شبیه گوجه شده بود گفت :
فلیکس : یا هوانگ هیونجیننننن عوضییییی تو می ...
هیونجین خندید ...
و نزاشت فلیکس حرفشو تموم کنه و گفت :
هیونجین: میدونستی خیلی دوستت دارم ؟
فلیکس که فهمیده بود هیونجین میخواد حرفو عوض کنه گفت :
فلیکس: باشه هیون موفق شدی حرفو عوض کنی. ...
منم خیلی دوستت دارم ...
و چند دقیقه بعد، وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، شش نفر دیگر در راهرو منتظرشان بودند.
هان با دیدنشان فوراً لبخند زد.
هان: بالاخره!
جونگین دست زد.
جونگین: پس همهشون مشخص شدن
چانگبین خندید.
مینهو هم به هیونجین نگاه کرد.
مینهو: تبریک میگم.
هیونجین فقط سر تکان داد.
اما فلیکس آرام کنار او ایستاده بود.
و برای اولین بار...
هیچکدام قصد نداشتند فاصلهای بین خودشان ایجاد کنند.
حالا هر چهار جفت کنار هم بودند.
اما یک اتفاق جدید در راه بود...
مدرسه تازه داشت متوجه میشد که چهار آلفای مغرور و قلدر، دیگر همان آدمهای سابق نیستند.
پایان پارت ۲۶
ادامه دارد...
خب دوستان قرار بود که ادامه ندم ولی بالشکری از ادم هایی که به خونم تشنه بودند مواجه شدم و به این نتیجه رسیدم برای حفظ جون خودممم ادامه بدممم.😂
دوستتون دارمممم💖✨️🎀
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۱۰۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط