شامپاین ...
شامپاین part:2
ناگهان گوشی دازای زنگ میخورد؛ دازای زیر لب با عصبانیت ناسزا میگوید و عقب میرود تا گوشی رو جواب دهد " چه مرگته!؟" شخصی که پشت خط بود یکی از مأموران دازای بود که به مأموریتی فرستاده شده بود؛ آن مامور به گرگ سیاه معروف بود ولی اسم اصلیش انما بود. انما با همان لحن بی احساس و سرد حرف زد " متاسفم باعث آزاده خاطر شدن شما شدم رئیس میخواستم بگم مأموریت با موفقیت انجام شد." دازای آهی از سر عصبانیت کشید و دستی به موهایش کشید "باشه ماشین رو میفرستم بیان دنبالت." بعد از این حرف تلفن رو قطع کرد و رو به چویا کرد که به حالت طبیعی برگشته بود. ساعت 01:31 بود و چویا خسته بود خمیازه ای کشید و نگاهی به دازای کرد " من میرم بخوابم دازای ممنونم بخاطر شامپاین." و از دفتر دازای بیرون رفت. دازای وقتی متوجه شد قدم های چویا وقتی دور میشه دیگر بی صدا میشوند ، محکم با مشتی به میز میکوبد و با عصبانیت با خود میگوید " لعنت به تلفن بی موقع! انما به خدا قسم که ببینمت از وسط نصفت میکنم!" و برای آروم کردن خودش، مقداری دیگر شامپاین ریخت و یه نفسه سر کشید. لیوان رو روی میز گذاشت و دستی هم موهایش کشید با خود میاندیشید " تقصیر انما نیست من باید زمان مشخصی که وقتم آزاد بود چویا رو به نوشیدنی دعوت میکردم اون موقع اون اتفاق هم میوفتاد..." وقتی با خودش آن حرف آخر را زد به فکر انحنای لب های چویا و صورتش افتاد و در همان فکر چشمانش را بست و آهی کشید. دازای بلند شد؛ کتش را به همراه یک ویسکی برداشت و به بیرون مافیا بندر رفت. در حالی کهخیابان ها خلوت و بی صدا بود به سمت قبرستان رفت؛ بدون ایستادن و مکث مستقیم به سر قبر یک نفر رفت ... درست فهمیدین اوداساکو. در کنار قبر نشست و دستی به موهایش کشید کم کم شروع به سخن با اودا کرد " نمیدونی چه چیزایی رو از سر میگذرونم اگر الان اینجا بودی یه تیر خلاص توی سرم شلیک میکردم یا سم میخوردم ولی میدونی چیه...؟" دازای مکث کرد و لبخندی ملایم زد و ادامه داد " نمیخوام اون هویج کوچولوم رو ول کنم اره آره الان شبیه احمقام ولی...حاضرم براش آدم بکشم با اینکه میرم روی مخش و ازم متنفره. چی دارم میگم! بیخیالش ممنونم بهم گوش کردی..." در بطری ویسکی رو باز کرد و روی قبر ریخت؛ لبخندی تلخ زدم و دستی برای قبر اودا تکان داد " خوب بخوابی مرد!" و با آخرین نیم نگاه راهی مافیا بندر شد. وقتی دازای داشت تمام کار های قاچاق اسلحه رو چک میکرد ناگهان پیامی دریافت کرد. متعجب شد و نقشه ها رو کنار گذاشت و پیام را برسی کرد؛ پیام از طرف شخص ناشناس بود که خیلی خونسرد بود:
"دازای اوسامو؟ هوم؟ اشکالی نداره منو یادت نمیاد اما باید یه چیزی رو بهت حتما نشون بدم مطمئنم هیجان زده میشی!"
بعد از اون پیام عکسی فرستاد که دازای جا خورد...چویا در حالتی بیهوش و زخمی. دوباره اون پیامی نوشت:
معشوقه عزیزت دست منه نگران نباش چیز بزرگی ازت نمیخوام فقط ازت میخوام مافیا رو دوباره ترک کنی وگرنه چویا کوچولوت رو دیگه نمیبینی..." دازای انقدر عصبانی شد که خون جلو چشمش رو گرفت و به اتمام زنگ زد " انما تجهیزات رو آماده کن و منطقه این عکس رو برام پیدا کن و باهام بیا!"
ادامه دارد....
ناگهان گوشی دازای زنگ میخورد؛ دازای زیر لب با عصبانیت ناسزا میگوید و عقب میرود تا گوشی رو جواب دهد " چه مرگته!؟" شخصی که پشت خط بود یکی از مأموران دازای بود که به مأموریتی فرستاده شده بود؛ آن مامور به گرگ سیاه معروف بود ولی اسم اصلیش انما بود. انما با همان لحن بی احساس و سرد حرف زد " متاسفم باعث آزاده خاطر شدن شما شدم رئیس میخواستم بگم مأموریت با موفقیت انجام شد." دازای آهی از سر عصبانیت کشید و دستی به موهایش کشید "باشه ماشین رو میفرستم بیان دنبالت." بعد از این حرف تلفن رو قطع کرد و رو به چویا کرد که به حالت طبیعی برگشته بود. ساعت 01:31 بود و چویا خسته بود خمیازه ای کشید و نگاهی به دازای کرد " من میرم بخوابم دازای ممنونم بخاطر شامپاین." و از دفتر دازای بیرون رفت. دازای وقتی متوجه شد قدم های چویا وقتی دور میشه دیگر بی صدا میشوند ، محکم با مشتی به میز میکوبد و با عصبانیت با خود میگوید " لعنت به تلفن بی موقع! انما به خدا قسم که ببینمت از وسط نصفت میکنم!" و برای آروم کردن خودش، مقداری دیگر شامپاین ریخت و یه نفسه سر کشید. لیوان رو روی میز گذاشت و دستی هم موهایش کشید با خود میاندیشید " تقصیر انما نیست من باید زمان مشخصی که وقتم آزاد بود چویا رو به نوشیدنی دعوت میکردم اون موقع اون اتفاق هم میوفتاد..." وقتی با خودش آن حرف آخر را زد به فکر انحنای لب های چویا و صورتش افتاد و در همان فکر چشمانش را بست و آهی کشید. دازای بلند شد؛ کتش را به همراه یک ویسکی برداشت و به بیرون مافیا بندر رفت. در حالی کهخیابان ها خلوت و بی صدا بود به سمت قبرستان رفت؛ بدون ایستادن و مکث مستقیم به سر قبر یک نفر رفت ... درست فهمیدین اوداساکو. در کنار قبر نشست و دستی به موهایش کشید کم کم شروع به سخن با اودا کرد " نمیدونی چه چیزایی رو از سر میگذرونم اگر الان اینجا بودی یه تیر خلاص توی سرم شلیک میکردم یا سم میخوردم ولی میدونی چیه...؟" دازای مکث کرد و لبخندی ملایم زد و ادامه داد " نمیخوام اون هویج کوچولوم رو ول کنم اره آره الان شبیه احمقام ولی...حاضرم براش آدم بکشم با اینکه میرم روی مخش و ازم متنفره. چی دارم میگم! بیخیالش ممنونم بهم گوش کردی..." در بطری ویسکی رو باز کرد و روی قبر ریخت؛ لبخندی تلخ زدم و دستی برای قبر اودا تکان داد " خوب بخوابی مرد!" و با آخرین نیم نگاه راهی مافیا بندر شد. وقتی دازای داشت تمام کار های قاچاق اسلحه رو چک میکرد ناگهان پیامی دریافت کرد. متعجب شد و نقشه ها رو کنار گذاشت و پیام را برسی کرد؛ پیام از طرف شخص ناشناس بود که خیلی خونسرد بود:
"دازای اوسامو؟ هوم؟ اشکالی نداره منو یادت نمیاد اما باید یه چیزی رو بهت حتما نشون بدم مطمئنم هیجان زده میشی!"
بعد از اون پیام عکسی فرستاد که دازای جا خورد...چویا در حالتی بیهوش و زخمی. دوباره اون پیامی نوشت:
معشوقه عزیزت دست منه نگران نباش چیز بزرگی ازت نمیخوام فقط ازت میخوام مافیا رو دوباره ترک کنی وگرنه چویا کوچولوت رو دیگه نمیبینی..." دازای انقدر عصبانی شد که خون جلو چشمش رو گرفت و به اتمام زنگ زد " انما تجهیزات رو آماده کن و منطقه این عکس رو برام پیدا کن و باهام بیا!"
ادامه دارد....
- ۴.۴k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط