{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شامپاین ...

شامپاین part:3

خون جلو چشم دازای رو گرفته بود طوری که کارد بهش میزدن خونش نمی‌ریخت. انما لوکیشن رو به دازای داد و همراه دازای راه افتاد دازای یک کلت کمری روسی و یک دو لول در دستان انما بود. دازای زنگی به مأمورانش زده بود و بیست و یک نفر را آماده کرده بود که به محض رسیدن به لوکیشن، همه جا رو بگردن. آن لوکیشن در یک خانه متروکه چند طبقه بوده و دازای هرکاری میکرد تا چویا رو پیدا کنه. بالاخره یکی از مامور ها صدا زد" رئیس لطفاً بیاید اینجا." دازای با سرعتی به اونجا رفت و چویا رو بیهوش و زخمی دید و با سرعتی به سمتش رفت؛ با نگرانی و وحشت چویا رو روی پاهاش گذاشت و سرش را بلند کرد‌ " چویا! خواهش میکنم بیدار شو!" دازای دست چویا رو روی گونه اش گذاشتم و اشک هایش بی اختیار ریختن " لطفاً...چویا رو از من نگیرید..." لحظه ای گذشت و دازای تا امید شد و پیکر بیهوش چویا رو در آغوشش محکم گرفت و چشمانش مانند ابر بهاری اشک می‌ریخت که ناگهان چویا شروع به سرفه کرد؛ چشمان دازای برق زد و چویا رو نگاه کرد و نفسی آسوده کشید و محکم چویا رو بغل کرد بوسه ای به گوشه دهان چویا زد؛ در گوشش زمزمه کرد " دیگه اینجوری منو نترسون هویجه شیطون." به چویا کمک کرد که بلند بشه و دستش را روی شونه اش انداخت تا کمکش کند راه برود؛ اشاره به انما کرد و به او دستور داد کسی که اینجوری چویا رو زخمی کرده رو پیدا کند و سلاخی کند. و با چویا سوار ماشین شدن چویا با حالتی زمزمه وار در ماشین به دازای گفت " احمق نمیدونی که چقدر نگرانت بودم. میترسیدم چیزیت بشه." و سرش را روی شونه دازای گذاشت. دازای دستش را دوست کمر چویا حلقه کرد و با لبخندی ملایم نگاهی به حالت خوابیده چویا کرد و بالای سرش را بوسید.
چندین روز بعد....
یک هفته از آن روز می‌گذشت و چویا حالش بهتر شده بود و کش مکش ها و دعوا هایش با چویا سر جایش بود. امروز روز تولد دازای بود روزی که حتی خود دازای هم فراموشش کرده بود ولی چویا آن روز را حفظ کرده بود و چویا نمیدونست چه کادو ای برای چویا بگیره پس چویا یه ایده ای به ذهنش رسید که با فکر کردن به آن سرخ شد. شب آن روز زمانی که دازای داشت نامه هر مأموریت رو چک میکرد ناگهان چویا در را با لگد باز کرد و دازای کنجکاو نگاهش کرد. دازای حرفی نزد و فقط کنجکاو نگاهش میکرد؛ چویا یک گل رز در دهانش و یک دسته گل رز سرخ دیگر در دستانش بود و با کمی عصبانیت کرد رز و دسته کرد رز رو روی میز دازای گذاشت و گلو از را صاف کرد و گفت " تولدت مبارک بانداژ متحرک میخواستم برات بانداژ بگیرم که منصرف شدم." دازای خنده ای ریز ریز کرد و لبخندی ملایم زد. بلند شد و به سمت چویا رفتم و اورا محکم در آغوش گرفت...
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

سسسسسسسسللللااااامممممممممم جوجه ها! متأسفانه یه هفته نیستم ...

شامپاین part:4دازای کمی عقب رفت تا به چشما...

شامپاین part:2ناگهان گوشی دازای زن...

شامپاین ...

part 14 "سوکوکو"

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط