{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### **پارت ۱: هم‌نشینی اجباری**

### **پارت ۱: هم‌نشینی اجباری**

صدای زنگ کلاس در راهروی دبیرستان «هان‌سونگ» پیچید و دانش‌آموزها یکی‌یکی وارد کلاس شدند. تارا، با موهای مرتب و کیف مدرسه‌اش روی شانه، آرام وارد شد و مستقیم به سمت ردیف آخر رفت؛ جایی که همیشه دوست داشت دور از چشم بقیه بنشیند.

اما هنوز ننشسته بود که صدای خشک و جدیِ معلم، خانم «کیم»، بلند شد:
"تارا، امروز باید بیا ردیف جلو. کنارش بنشین."

تارا برگشت. نگاهش روی صندلی خالی کنار هیون‌جین افتاد.
هیون‌جین، دانش‌آموز قدبلند و ساکت کلاس، همان پسری که همه او را به سردی و جدی بودن می‌شناختند. کسی که کمتر کسی جرئت می‌کرد با او حرف بزند.

تارا با نارضایتی آهسته گفت:
"چرا همیشه من؟"

خانم کیم بدون اینکه لبخند بزند، پاسخ داد:
"چون از امروز، تو و هیون‌جین باید روی پروژه‌ی درس ادبیات با هم کار کنید. و برای شروع، کنار هم می‌نشینید."

تارا با اکراه جلو رفت و روی صندلی نشست. فاصله‌ی بین او و هیون‌جین آن‌قدر کم بود که نفس‌های آرامش را حس می‌کرد. هیون‌جین بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، کمی وسایلش را جمع کرد تا جا باز شود.

تارا زیر لب گفت:
"فکر نکن چون مجبور شدیم کنار هم بشینیم، قراره باهات مهربون باشم."

هیون‌جین بالاخره سرش را بالا آورد. نگاهش آرام، عمیق و کمی سرد بود.
"من هم چنین انتظاری ندارم."

همین جواب کوتاه، تارا را بیشتر عصبی کرد.
"عجب! حداقل می‌توانستی وانمود کنی خوشحال شدی."

هیون‌جین خیلی آرام برگشت به دفترش و گفت:
"من اهل وانمود کردن نیستم."

تارا خواست جوابش را بدهد، اما خانم کیم دوباره صحبت کرد:
"پروژه‌ی شما از امروز شروع می‌شود. تا پایان هفته باید طرح اولیه را تحویل بدهید. این همکاری اجباری است، پس یاد بگیرید چطور با هم کنار بیایید."

تارا آهی کشید و زیر لب غر زد:
"همین کم بود..."

هیون‌جین چیزی نگفت. فقط خودکارش را برداشت و روی دفترش نوشت:
"اول باید موضوع را انتخاب کنیم."

تارا لحظه‌ای به او نگاه کرد. با اینکه سرد و جدی بود، اما برخلاف انتظارش بی‌نظم یا بی‌مسئولیت نبود.
او هم دفترش را باز کرد و گفت:
"باشه. ولی انتخاب موضوع با من."

هیون‌جین بدون بحث، فقط یک نگاه کوتاه به او انداخت:
"قبول."

برای اولین بار، تارا حس کرد این همکاری اجباری شاید آن‌قدرها هم بد نباشد.
اما چیزی که نمی‌دانست این بود که این صندلیِ کنارِ هیون‌جین، قرار بود شروع ماجرایی شود که زندگی هر دویشان را عوض کند.

**پایان پارت ۱**

سلام اینم پارت ۱ از رمان جدید راستش من زیاد اسمی برای رمان انتخواب نمی. کنم و میخوام از این به بعد شرت بزارم
لایک ها ۲۰ تا کافیه
کامنت فرقی نمی کنه
بازنشر یکی دو تا
ممنون🍀🦭
دیدگاه ها (۲)

## **پارت ۲: کتابخانه و اولین شکاف**زنگ آخر که خورد، بیشتر د...

#txt #+×+ و اما این تی اکس تی

و اما این تی اکس تی #+×+ #txt

پارت ۴ فیک مافیا کره که ات تشکر کرد ات: ممنون اقای کیم تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط